|
|
|
یه شب تو خواب دیدم که توی آسمون توی دستای تو شدم رنگین کمون
|
خیلی وقته اینجا آب و جارو نشده فقط اومدم یه چیز کوچولو بگم
رفتم آرشیو پارسالو خوندم و برگشتم چقدر از پارسال تا حالا زندگیم دستخوش
تغییر شده چقدر عوض شدم و البته چقدر کثیف تر .نمیدونم چرا اما یهو دلم خواست
اینجا اینارو اعتراف بکنم همین و همین
اینم بلاگ جدید منه هر کی خواست بیاد اونجا دیگه ابایی از معرفی ندارم
راحت میگم:انار بانو
راستی ولن تاینتون مبارک
+ برگی از دفتر خاطرات دوشنبه 23 بهمن1385ساعت 23:18 به قلم شادی |
چقدر دل کندن از این بلاگ با تمام خاطره هاش برام سخته, اما مجبورم به خاطر خودم به خاطر زندگیم , به خاطر آینده ام, خوب خیلی دلم میخواست اینجا بتونم راحت حرف بزنم اما متاسفانه کسایی آدرس اینجا رو دارن که نباید داشته باشند و از زندگی شخصیه من چیزی بدونن, البته من هم چنان به وبلاگ نویسی ادامه میدم اما با یه آدرس جدید و یه بلاگ جدید چون به خودم خدام و یکی دیگه قول دادم گذشته ام پاک بشه از زندگیم , یعنی بهتره فراموش بشه.... اونایی که باید آدرس جدید من رو بدونن توی یاهو براشون گذاشتم آدرس رو ....برای بقیه هم میل زدم .... دلم براتون تنگ میشه ...برای اونایی که دیگه نمیان پیشم اما این جدایی باید خیلی وقت پیش می بود نه حالا... شاید اگه گاهی دلم بگیره بیام اینجا چیزی بنویسم اما نه مثل همیشه نمیگم خداحافظ اما به امید دیدار اشک ها و خاطرات مه آلود وبی پيرايگی سخنانم را ببخشيد مسيح نبوده ام که گونه ی ديگرم را پيش بياورم هر چند هيچگاه نخواهمت گفت: از کودکانگی اشکهايم حتی اگر که بخواهی! چشم ها و بی کرانگی نگاه های تو چقدر برايشان شعرمشق کرده بودم....... به خدا سنگدل نبوده ام حتی در آندم که کلمات شعله ور را زنده به گور می کردم تا غصه هايم را فرو خورم و با طرح خنده ای فريبت دهم بی آنکه بدانی...... از خشکسالی قلب من گلايه مکن در سينه ی من ابرهاست که می بارد و من بدانسان که دو هم آغوش يکديگر را پلکهايم را بر هم می فشارم...... آه ...! که چشم ها چه زود از حسرت لبريز ميشوند..!
+ برگی از دفتر خاطرات چهارشنبه 12 مهر1385ساعت 21:38 به قلم شادی |
من خوشبختم و این از تمام حرف های من معلوم است فقط اومدم بگم نمیدونم واسه چه مدت اما شاید چند روز شاید چند ماه نیام اینجا شایدم وقتی برگشتم با یه آدرس تازه بیام اما اومدنم رو یه جوری بهتون خبر میدم دلم برای همه شماها تنگ میشه .... فقط دعام کنید که اوضاع خیلی ناجوره پ.ن: من خوبم نگرانم نباش فقط برام دعا کن .... آرزوی داشتن دو بال ,فقط آرزوی داشتن دو بال چندان بد نبود ازدن لبخندی از تمسخر به شهر کوچکش که از پایین برایش خیلی بزرگ بود![]()
![]()

آرزوی پرواز کردن , سبک شدن , بالا رفتن و دیدن زمین کوچکی
آرزوی دیدن واقعیت
آرزوی دیدن شهر در بسته وقتی هنوز واردش نشده بود...
آرزوی دیدن آرزو!!!
آرزوی یافتن مقصد و رسیدن به مقصود
آرزوی داشتن چشمانی پاک , ساده , بی ریا...
آرزوی داشتن خوبی در دو کف دست و رسیدن میوهء شیرین
آرزوی دست هایی یاور و پایی پی درپی
آرزوی داشتن قلبی بی تقاضا
وآرزوی داشتن آرزویی
چندان هم که می گفتند بد نبود.!!!
+ برگی از دفتر خاطرات شنبه 8 مهر1385ساعت 20:32 به قلم شادی |
سلام سلام سلاممممممممممممممممم!! خوبید شما !!!!!!!!نماز روزه هاتون قبول باشه اینجا هیچ خبری نیست جز اینکه گاه گاهی دلم میگیره و زود بر میگردم به این دنیا . آهان راستی دیشب داشتم دنبال یک عدد گوشی خوب میگشتم بین چند گزینه موندم یکی سونی اریکسون : . اون یکی نوکیا.خوب از اونجایی کف دست مو دیدی بکن ندارم مامان باید بده اونم میگه تا 250 واست میخرم بقیه شو خودت باید بدی این یکی گوشیم میدم به بابا بابای من گوشی دوربین دارمیخوادچی کارآیا؟ خوب باز من فکر کردم! تنهام . باباااااااا خوب حوصله ام سر رفت تو این 4 دیواری!!!!!!! نه یه مهمونی !!نه یه خواستگاری نه یه تقی نه یه توقی !!! آخه اینم زندگیه !!! اَه اَه اَه.... فکر میکنم اینجا لازمه یه توضیح کوتاه بدم من توی کامنتهای کیهان یه چیزایی نوشته بودم حالا جوابشو میدم :لازم نیست اونایی که میان اینجا و خیلی هاشون منو از نزدیک دیدن یا میشناسن بدونن دردم چیه اینجاپشت یه نقاب خودمو گم کردم یه شادی خوب وگاهی مهربون که همیشه میخنده لازم نیست مثلاً پسر داییم که آدرس اینجارو بلده بدونه هفته پیش به من چه گذشته یا هر کس دیگه ...اما یه چیزایی هست توی وجود منه که باعث میشه کم بیارم ... مثل اتفاق هفته پیش که فقط جوجه میدونه چی شده اونم بعد اینکه بر گشت بهم گفت شادی تو چند وقته مثل قدیما نیستی مجبور شدم بگم چی شده.... گرچه جوجه خیلی خوب درکم کرد خیلی سعی کرد آرومم کنه اما اون با دید یه پسر مشکلو دید نه من که دخترم و هضم این ماجرا برام دردناکه....جوجه آرومم کرد دلداریم داد , مثل گذشته ها باهام حرف زد مثل گذشته اش شد و یه لحظه حس کردم سالهاست بین من و اون هیچ فاصله ای نیست و فقط خودمونیم که باعث دوری قلب و دلمون شدیم .... من نمیتونم همیشه خوش باشم گرچه به قول جوجه باید یاد بگیرم که به دنیا بخندم و زندگیو سخت نگیرم اما مگه میشه؟؟ فقط اومدم بگم معذرت میخوام ناراحتت کردم اماخیلی سخت بودتنهایی نتونستم ازپسش بر بیام پ.ن: جوجه برای همه چی مرسی ... میخوام بدونی با تمام حرفا و کارا هنوزم دوست دارم گرچه قول دادم نداشته باشم.... پ.ن1: لطفاً برام نظر میذارید بگید کدوم گوشی بهتره پ.ن2: سکوتم تنها حرفیه که میتونم بگم به تو ... فقط دست از سر من و زندگی من بردار که حرمت عشقو عاشقی رو خیلی از بین بردی....
من که پول
ازدوست دخترش میخوادعکس بگیره یا میخوادچیزای بی ناموسی بگوشه ایا؟
دقت کنین من فکر کردم.که چی؟که اینکه من خسته ام
![]()
![]()
... از اون 2 تای بالا... ![]()
![]()
+ برگی از دفتر خاطرات چهارشنبه 5 مهر1385ساعت 0:5 به قلم شادی |
سلام سلام سلام خوبید؟؟؟ این حروف رو چه جوری میکشن؟؟؟ نمیدونم یه بار این کارو کردم اما یادم رفت چه جوری!!آهان راستی پاییزتون مبارک چه خبرا؟؟ هی خانوم کوشولو هاآقاکوشولوها مدرسه تون مبارک چه روز زیبایی بود خاطره اون روز هنوزم مثل روز اول تو ذهنمه , چقدر دوست داشتنی بود و منکه هر روز به عشق دیدن معلم مهربونم اون راهو میرفتم یادش به خیرحاضرم یه بار دیگه زندگی کنم که برگردم به کلاس اولم دلم میخواست دکتر بشم اما نشدم یعنی هیچ ... نشدم من واقعاً از اینکه باعث خجالت شدم معذرت میخوام خدایا توبه. چند روز پیش یه سوتی دادم بسی عظیم اونم جلو کسی که هنوز باهاش رودرواسی( رودر بایستی؟؟ رودر باستی؟؟ به روم نیارید برگشتم گفتم من فکر کردم گفت تو مگه فکرم میکنی؟؟ منم گفتم نه فکر منو میکنه!!!!!!!!!!!!!!!!! بعد قاه قاه خندیدیم البته قبلش ایشون گفت شادی خیلی بی شرف تشریف داری منم گفتم بی شرفی از خودتونه!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خوب من چی کار کنم که نمیدونم خجالت خوردنیه؟؟ پوشیدنیه؟؟ خجالتو میکشن؟؟ میگیرن؟؟ البته هر کی منو از نزدیک دیده باشه یا دوستان و اینا میدونه کلاً من خجالتی نیستم و آدم رکیم حرفمو میگم اما این سوتی اونم جلو اون آدم آخرت ضایعی بود امروز روزه بوووووووووووووووودم هوووووووووووووووووووووورا ولی مردم از گشنگی آهان پنج شنبه رفتیم عروسی جاتون خالی آی قر دادم ای قر دادم, توی اون جمع تنها دخترایی که وسط بودن من و دختر داییم بودیم همه پسر اونم از نوع مستش.. آهان بعدم اینکه من کماکان یه ذره حجاب دارم یه ذره ندارم , باید کم کم بذارم تازه دلم نمیخواد همه چیو یهو از دست بدم اگه خبری شد و مامان بابام قبول کردن منم قبول میکنم اگه نه که هیچی فراموش میشه مثل بقیه گم شده خودشم میاد پیدا میشه قربون شکلت برم عادت میکنی بس كه اين كوره راه ترس آور زندگي را هراسان پيمودم زخم پاهايم به من ميخندد خسته شدم بس كه تنها دويدم... اشك گونه هايم را پاك كن و بر پيشانيم بوسه بزن... مي خواهم با تو گريه كنم خسته شدم بس كه تنها گريه كردم... مي خواهم دستهايم را به گردنت بياويزم و شانه هايت را ببوسم... خسته شدم بس كه تنها ايستادم. ![]()
دقیق شد 14 سال از اون روزی که برای اولین بار رفتم مدرسه![]()
) دارم که خجالت کشیدم زیاد.میگم بهتون اما شما
بعد اون این جوری شد :![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بقیه
.. ولی اینقدر رقصیدم که ..... جاتون خاکی!!![]()

مي خواهم در آغوش گرمت آرام گيرم.خسته شدم بس كه از سرما لرزيدم...![]()
+ برگی از دفتر خاطرات شنبه 1 مهر1385ساعت 20:38 به قلم شادی |
سلام خوبی؟؟؟؟؟؟ راستش چند وقتی نبودم که توضیح میدم اول از همه یه تشکر خیلی خاص از شادی مهربونم که اپ پست قبل با شادی بود همگی گووووووووووووووووووووول خوردید این شادی اولی بود من شادی سومیم شادی دومی نداریم شادی شماره ۲ نیاز مندیم مورد ۲ اینکه یه چند روزی دست خیرمو برداشتم رفتم کمک به دختر عمه گرام آخه مهد بچه هاش تعطیل بود رفته بودن تعطیلات تابستانی منم رفتم خونه اونا پیش دنیا و راستین سر منه بد بخت نازل شد شب اول به دنیا میگم کجا میخوابی ؟؟ میگه رو زمین پیش تو گفتم باشه این بشرم که آخرت خوب خوابیدن تا صبح پاش تو دهن من بود شب دوم راستین اومد پیشم خوابید البته قبل خوابیدن این قدر زد تو پهلو هام و کمرم که کبود شدم که دیشب بود بهش گفتم خیلی منطقی گقتم راستین جان بوس بده که بخوابیم گفت باشه بوس داد فقط نمیدونم چرا تا صبح پاش تو لباس خواب من بود شد بره دست و صورتش رو بشوره بیاد صبحانه خدا میدونه چقدر امروز منو اذیت کرد یه جریان دیگه میخواستم یه بلاگ دیگه باز کنم خیلی چیزا بنویسم اما دیدم اینجارو خیلی دوست دارم پس شاید لازم باشه چندین آرشیو رو پاک کنم تا حالا ۲ بار به چند نفر گفتم که نامزد کردم که خوب دلیل خاصی داشتم برای دروغ هام که نمیشه گفت این بار نامزد نه اما با کسی دوست شدم که تازه فهمیدم ۱۰ سال عاشقم بوده اما به خاطر دل من که فرزادو دوست داشتم مخفیش کرده بوده میخواد باهام باشه میخواد تلافی ۱۰ سال دوری و بکنه اما خوب یه تغییراتی باید تو من به وجود بیاد مثل اینکه باید با حجاب بشم و برو تا آخرش اما میخوام بدونین که ......هیچی توی یه پست دیگه کامل میحرفم دوستون دارم:شادی ![]()
![]()
این من نبودم که آپیدم
به یک عدد
هم اکنون به یاری سبزتان نیاز مندیم![]()
![]()
![]()
چشمتون روز بد نبینه از هر آنچه بلا بود ![]()
نصفه شب اینقدر لگد زد رفتم رو تخت خوابیدم ![]()
![]()
با کلی بدبختی خوابید شب سوم ![]()
![]()
امروزم صبح که پاشد با کلی قربونت برم فدات بشم راضی ![]()
جای پنجولاش هنوز رو دستمه![]()
![]()
حالا بعد ۱۰ سال برگشته
خوب من فعلا قبولیدم تا ببینیم آخرش چی میشه ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

+ برگی از دفتر خاطرات سه شنبه 28 شهریور1385ساعت 0:51 به قلم شادی |
سلام سلام سلام سلام سلامممممممممممم! از کجا شروع کنم نمیدونم راستش.آهان یادم اومد!پس بگوشید یکی بود یکی نبود یه دختری بود به اسم شادی.یکی یدونه ی عزیز دردونه. انقدر لوسش کرده بودن،انقدر نازش رو خریده بودننننننن که شده بود لوس! نازک نارنجی هم بودش اساسی. کارش شده بود دق دادن این و اون،به هر طریق ممکن!از داد و فریادو جیغ زدن بگیر تااااااا کوبوندن پا به زمین و گریه کردن و لج کردن که:من اینو میخوام،من اونو میخوام. کاره دیگشم این بود که عزیت(املای درستش رو نمی دونم!)کنه از آستون ریختن تو چایی معلمش که بهش نمره ای رو که حقش بود نداده بگیرررر تا گرفتن سوتی دبیراش و ترکوندن ترقه توی سالن تئاتر موقع ی دیدن برنامه! اما با این همه هیچی تو دلش نبود...حرف و دلش یکی بود.به خاطر همین هم خیلی بد میدید،حتی از بهترین دوستاش. تفریحش قدم زدن تو بارون و دراز کشیدن رو ساحل دریا و تماشای بازی ابرا که میزارن دنبال هم بود.گاهی هم میزد به سرش و پاچه شلوارو میزد بالا و می رفت تو آب(حتی وسط زمستون) هرچی هم مامان بنده خداش داد میزد که بیا بیرووووون سرما میخوری،گوشش بدهکار نبود . آخرشم چی نصیبش میشد؟سرما خوردگی و خوابیدن یه هفته یی توی خونه.اونم که از خدا خواسته آه ونالش رو بیشتر میکرد و تا میتونست ناز میکرد. گذشت و گذشت و گذشت.یکی اومد و دلش رو بهش سپرد...اما چی دید؟هیچی!آقا گذاشت و رفت با یکی از دوستا.اونی که به شادی ناز نازوی ما خیلی نزدیک بود. شادی سعی کرد فراموش کنه.اما ای بابا!مگه میشد؟خلاصه کلی دست و پازد تا عوض بشه! اما آخه شما بگید،یکی به خل و چلیه شادی میتونه خودش رو تغییر بده؟کودک درونش نمیذاشت تغییر کنه!(برای دسترسی به اطلاعات بیشتر به پست قبلی مراجعه شود!) اگرم تغییر میکرد دچار دیپرسونه(همون افسردگی خودمون)میشد! بازم گذشت و گذشت و گذشت!تا اینکه یروز داشت کامنت های وبلاگش رو چک میکرد که دید اِ! حس مشترک زیادی بینشون بود.از اسمشون بگیر تااااااا اخلاق و احساسات و رفتارشون.اگه اون شادی ناراحت نمی شه:حتی دیوونه بازیاشون مثل هم بود. خلاصش اینکه روزا گذشت و این دوتا شادیا باهم جور شدن. من اون شادی اولیه هستم که کارا خودم رو توضیح دادم.شادی دومی هم دوست خیلی خوبه منه،که خیلی هم دوستش دارم. حالا بگید من کدومم؟ ![]()
:![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یه شادی دیگه براش پیغام گذاشته!انقدر ذوق کرد که نگو.رفت و تندی جواب شادی رو داد.از اون روز بود که باهم دوست شدن...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ برگی از دفتر خاطرات پنجشنبه 23 شهریور1385ساعت 0:48 به قلم شادی |
گاهی که می افتم روی اون دور ( رو دور فکر کردن ) چقدر دلم رو به چیزای بچگانه ای خوش میکردم , یا برای چه چیزای الکی هورا میکشیدم مثل حالا, الآنم هیچ فرقی نداره برای چیزایی میخندم که الکیه, واسه چیزایی گریه ام میگیره که خنده داره , اما دست خودم نیست تربیتم این نبوده اما ... همیشه به خودم قول میدم وقتی عصبانی میشم گریه نکنم, اما نمیشه این من نیستم که گریه میکنم این کودک درون منه که گریه میکنه !!! این شادی 20 ساله نیست که هق هق میکنه بلکه شادی 2 ساله بی منطقه که حرف حالیش نیست و میخواد کارش با گریه پیش بره باید باهاش دوست بشم,آخه میدونی این شادی کوچولو زیادی تخسه,زیادی کله شقه گاهی زیادی لوس یه مورد جالب هفته پیش این شادی کوچولو رفت پیش مامانش گفت:مامی من آب طالبی میخوام .مامی : طالبی نداریم هندونه بخور...شادی کوچولو: مامی همین میشه من پس فردا از خونه فرار میکنم به خاطر یه اب طالبی .... و این قدر گفت که مامی رفت طالبی خرید... خوب فکر میکنید من چه جوری باید با بچه تخسه یه دنده کله شق رفتار کنم که پس فردا از خونه فرار نکنه اونم برای یه اب طالبی ساده... اولین نفری که بهش آب طالبی میده میره باهاش کمک کنید لطفاً جدیداً زیادی بی ادب شده پ.ن1: جوجه کوچولو مرسی بابت اعتمادت مرسی بابت اینکه وقتی ازت نمیپرسم کجایی خودت میگی که گوشیت داره خاموش میگی نگران نشم امیدوارم لایقش باشم همین..فقط بگم خیلی دلم برات تنگ شده
به خودم میگم چقدر بچه بودم![]()
![]()
فکر کنم باید بیشتر بفهممش
و بی منطق میشه,خوب اگه باهاش دوست نشم ازخونه فرار میکنه
![]()
+ برگی از دفتر خاطرات دوشنبه 20 شهریور1385ساعت 18:19 به قلم شادی |
سلام عیدتون مبارک , خوبید؟؟ یه سری تغییرو تحول در قالب انجام شد خوب شد؟؟نوشته ها رو کم کم رنگش رو عوض میکنم فعلاً شما به بزرگی خودتون ببخشید تا کامل بتونم درستش کنم دیروز باجوجه فیلم سینما یکیم دختر پسری که که جلوی ما نشسته بودن, اونا کلی باحال بودن, اول فیلم هنوز فیلم شروع نشده دختره رفت تو بغل پسره ما داشتیم کلی حال میکردیم!!! بعد هم یک دوری تو خیابون ها زدیم , مثل همیشه کلی سر به سر هم گذاشتیم و ایشون بازم مثل همیشه منو تجریش پیاده کرد خودش رفت خونه منم زود رسیدم خونه!! امروز رفتم خونه داییم مولودی بود ظهر که رفتم کیک و بگیرم از شیرینی فروشی یه ذره اش مالید به مانوتوم فکر کنم حاجت گرفتم آهان دیگه اینکه 2 روزی میشه هر جا میخوایم بریم مامان بهم ماشین میده من بشینم هفته پیش باباصفحه کلاژ ماشین روعوض کرد,کلاژیه ذره نرم شده منم نمیتونم خوب نیم کلاژ کنم توسربالایی مشکل پیدامیکردم یعنی دلم میخواست میرسم به سربالایی خودمو بکشم پریشب از دم خونه تا سعادت آباد نشستم , امروزم از سعادت آباد تا پاسداران البته هم چنان تو نیم کلاژ مشکل دارم و یه جاهایی در گوشی بگم خاموش کردم میخواستم نیم کلاژ کنم اما شما به کسی نگید ترجیح دادم چیزای بهترو بگم مواظب خودتون باشید پ.ن1: شادی جونم دوست دارم عسیییییییییییییییسم غصه نخور گلم کامیار برمیگرده تفلده بلاگتم مبارک.... پ.ن2: نازلی جان فکر کنم باید خودت زحمتش رو بکشی , پس بلاگرد و بلاگ بهت میدم خودت این کارو بکن ببخشیدا تعارف کردی منم که پروووووووووو پ.ن3: جوجه دوستمه خیلی دوسش دارم اما ترجیح میدم اسمشو نگم
رفتیم بیرون کلی خوش گذشت, رفتیم سینما البته دوتا فیلم دیدیم یکی![]()
البته به ما چه ؛
هی یه ذره از این فیلم دیدیدم یه ذره از اون فیلم!!![]()
![]()
کلی کار کردم , چون حاجت داشتم!!![]()
![]()
دیگه همین دیگه خبرای خوبو نوشتم وگرنه اگه بخوام غصه بگم زیاده![]()
![]()
میخواستی تعارف نکنی![]()

دامن علقمه و باغ گل یاس یکی است,![]()
قمر هاشمیان بین همه ناس یکی است,![]()
سیر کردم عدد ابجدو دیدم به حساب, ![]()
نام زیبای ابا صالح و عباس یکی است![]()
+ برگی از دفتر خاطرات جمعه 17 شهریور1385ساعت 22:46 به قلم شادی |
اندر حکایت احوالات خانه ما شنیدین میان این بساط لهو لعب مجتمع ما اولین جایی بود که اومدن ماهواره کذایی رو جمع کردن و باعث شدن ما بشینیم توبه کنیم همه اومدن تو مجتمع ما اومدن تمام دیش های مرکزی رو بردن , بعد هم رفتن سراغ اونایی که رو به بیرون دید داشتن, خوب خدارو شکر ما دیگه تو این مجتمع بچه بد و بساط لهو لعب نداریم .... بعد اومدن توی کوچه با یه کامیون به چه هیبتی که جمعشون کنند و یک سری رو جمع کردند, حالا خاله من عزا گرفته که آی من ماهواره نباشه میمیرم , حالا خونه اش کجاست سر خیابون ما آی غصه گرفته وای من بیان ماهواره رو جمع کنن میگم آقا آخه شما برای چی میخواین دلخوشی منو ازم بگیرید!!! میگم خاله اونا که این چیزارو نمیفهمن حالا تو خودتو بکش نمیفهمن که!!! من معتقدم تف به این زندگی حالا چرا؟؟ از وقتی بابا گفته نرم سر کار عزا گرفتم چی کار کنم ... البته رفتم فشرده ترمیک زبان مهرو آبان رو ثبت نام کردم جمعه ها از ساعت 8 تا 1 ظهر فقط نمیدونم مخم سالم میمونه یا نه!!! امروز با جوجه کوچولو یه سری حرف های نه چندان مهم زدیم مثل سابق کلی گپیدیم انگار نه انگار اتفاقی افتاده پ.ن1: آهنگ بلاگم رو عوض کردم یعنی من که نه زحمت شادی جوووونم بود نظر بدید خوشگله یانه؟؟؟ پ.ن2:دنبال یه قالب شاد میگردم خسته شدم بس که دورو برم پر تارو پود تنهاییه خسته شدم بس که غمگین خوندم و نوشتم اگه قالب شاد پیدا کردین یه ندا به ما بدین یا آدرس سایت رو برام بفرستین
رو جمع میکنن خوب خدارو شکر
, جاتون خالی هفته پیش اول از ![]()
![]()
یعنی اون سر خیابونه ماته خیابون![]()
![]()
![]()
چون من هی تو خونه حوصله ام سر میره ![]()
![]()
رفتیم بیرون یه دوری تو خیابون ها زدیم
, مثل سابق سر به سر هم گذاشتیم![]()
![]()
![]()
![]()
+ برگی از دفتر خاطرات چهارشنبه 15 شهریور1385ساعت 0:11 به قلم شادی |