تبليغاتX
دفترچه خاطرات دلتنگی های شادی

دفترچه خاطرات دلتنگی های شادی

یه شب تو خواب دیدم که توی آسمون توی دستای تو شدم رنگین کمون

 

   چته آسمون دوباره؟

           کم آوردی باز ستاره

                    اشك نريز اخماتو وا كن

                             ميگن اشك بريزي

    سبكت ميكنه اما

           كي مارو  به ياد مياره

                   انقدر بارون میریزی

                          به تو شك ميكنه مهتاب

                                كه ديشب بوده تابستون

                                         وليكن امشب بهاره

     دلتو بزن به دريا

                تا بشي تنهاي تنها

                        يا شايد بخواد و

                                 بكنه بهت اشاره

    اگه اون یه کم دوست داشت

                 بی خدافظی نمیرفت

                           دعا كن خدا تلافي

                                    سر قلبش در نياره

    اوني كه بشكنه اما

          بمونه اون موقع ياره

                 آسمون دیگه تموم کن

                          گریه رو فقط دعا کن

                                كه خداي آسمونها

                                         هيچ روزي تنهاش نذاره

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 مرداد1384ساعت 15:27  توسط شادی  | 

 

   دوباره اون بود كه رفت ومن بودم كه شكستم،دوباره اون بود كه بريد

   ومن وصل كردم خودم رو به تمام گذشته هايي كه اونم توش بود

  عشق ارديبهشتي من ماه عشق، ماه  زيبايي ،ماه...

   دوباره رفت ومن چقدر دير فهميدم عاشقش بودم چقدر دير و همين طور

   كه خودم دير فهميدم نذاشتم اون بفهمه شايد ناراحت ميشد ،شايد خودش كسي رو

   دوست داشت من كه نميدونستم من كه تو زندگيش نبودم اما مطمئن بودم اون شب

  ،شبي كه واسه من بهترين شب دنيا شد توي اون كوچه خلوت كه پر بود از برفهاي

   سپيد پاك من قلبمو با هر چي توش بود دادم به معشوق منصف ارديبهشتي ام

   و حالا بعد سالها هنوز هم برف مي آيد ياد اون شب مي افتم شبي كه قلب من توي اون

   كوچه لاي اون برفهاي سپيد پاك موند كاش عشق من هم پاك بود يا لااقل  كاش يار من منو ...

  اون رفت واسه هميشه رفت اما هيچ وقت قلب منو دل منو و احساس منو بهم نداد منم

  هيچ وقت سراغش نرفتم چون ميدونستم بهترين جا واسه من چشماي مهربونه اونه...

  كاش هيچ وقت بهش نميگفتم فقط يك ماه فرصت داره اما بايد ميفهميد فقط براي خودش ميگم

  چون انقدر كه ... نميدونم پشيمون نيستم كه اين حرفو زدم چون ميدونم اون اين طوري راحته

  منم به ... فداي چشماي خوشگل مهربونش كه منو دوست نداره

  *ان كس كه دوستش داريم هرگونه  حقي بر ما دارد حتي اينكه ديگر دوستمان داشته نداشته باشد*

  من هيچ حقي نداشتم نه حالا همون اول هم نداشتم همه چي مال اون بود

  جسمم ،روحم ،عشقم ،وهمه زندگيم ميدونم بي وجود من راحتتره ميدونم بي عشق من

  نفس ميكشه ميدونم دوست داشتن زياد من باعث غذابشه واسه همين ميرم تا راحت بشه

  چون قول دادم به خودش به خودم به...وبه خدا

  از همين جا  بهش ميگم خيلي دوسش دارم بيشتر از گذشته و يقينا كمتر از آينده

  از حالا تا به هميشه پشت پنجره چشم به راهت ميمونم

                                     حسرت زده تريت ديوونت

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 مرداد1384ساعت 15:17  توسط شادی  | 

 

   انگار همين ديروز بود كه دست تو دست هم پر ميكشيديم  همه جا دلم

   واسه اون روزا تنگ شده واي خداي من ديدمش دوباره بعد مدتها ديدمش  همون چهره سردو

   مغرورو دوست داشتني كه تو نگاه اول همه رو متنفر ميكرد اما من نه تنها متنفر نشدم

   بلكه عاشقش شدم. خيلي اتفاقي حالا بعد مدتها از اون روزي كه گفته بود

    ديگه نميخواد منو ببينه ديدمش چه ديداري بود

 

   ديديمت واي چه ديداري واي

                                 اين چه ديدار دلازاري بود

 

    اون اينجا بود با نگاهي كه ميتونست تا ته وجود منو به آتيش بكشه  با همون اداهاي

   مخصوص خودش ،ژستهايي   كه فقط خودش بلد بود بگيره با همون پيراهن سفيد هميشگي

   كه وقتي تو اين لباس ميديديمش دلم ميخواست دنيا تو   همون لحظه متوقف بشه ومن بمونم و اون...

   حالا من بودم با يه كوله بار پراز خاطره كه تا دنيا دنياست بايد دنبال خودم ميكشيدم

   با يه تفاوت ديگه اون حتي  نميخواست اسم منو به زبون بياره ،نميدونم به كدوم گناه ناكرده

   فقط ميدونم اين مجازات واسم سنگين بود  و اون خوب ميدونست كه من تا چه حد وابسته شم

   و حالا تو ديوان عدالت اون من متهم شده بودم به...

  ديگه تو نگاهش عشق نبود ،ديگه تو نگاهش نگراني نبود،

  ديگه وقتي مثل هميشه ضربان قلبم ميرفت بالا نگراني  تو صورتش  نبود تنها شايد ترحم بود

   و دلسوزي  به اين آدمي كه داشت جلوش از عشقش پرپر ميزد شايد هنوز يه خورده

   ميشد فهميد دوسم داره اما نداشت من ميدونستم كه نداشت فقط ميخواست نقش بازي كنه...

  اون اينجا بود با سكوتي كه ميتونست منو خرد كنه مدتي فقط زل

  زدم تو چشماش شايد ميخواستم ببينم خوابم يا بيدار  اما بيدار بودم بيدار بيدار ...

  فقط زل زدم تو چشماي مهربونش چشمايي كه ميتونست منو تا آسمون هفتم عشق بالا ببره

  و حالا حتي بعد از تنفر او هم من عاشق چشماي مهربونش بودم عاشق...

  من ديوونه اين آدم مغرور بودم به قول يه  دوستي ميگفت لعنتي من عاشقت بودم

  و تو هيچ وقت نفهميدي با من  چي كار كردي...

  من اونجا بودم درست رو به روش اما نميتونست منو ببينه

  دوباره با همون مجله هاي علمي كه تو دستش بود  خودش رو سرگرم كرده بود

  (همونايي كه من گاهي به اونا هم حسودي ميكردم چون بيشتر با اونا بود تا من...)

  منتظر بود اما منتظر چي نميدونم... انتظار كلافش كرده بود مدام به ساعتش نگاه ميكرد.

  و من خوب ميدونستم كه چقدر از تاخير بدش مي ياد  و حالا كي

  جرات كرده بود نازنين منو منتظر بذاره ؟؟؟ (كاش ميدونستم)

  چقدر دلم هواشو كرده بود چقدر دلم ميخواست اونجا بودم و

  دست مينداختم تو گردنش و اون كه عصباني شده بود  از اين كار منو دعوا ميكرد

 هميشه وقتي جايي تو خيابون يا جاهاي شلوغ يه دفعه هوس ميكردم بغلش كنم اين

  كارو ميكردم اما اون هميشه منو دعوا ميكرد جلو مردم زشته!!

  فكر ميكنن ديوونه اي...!! چقدر خوب چون زود ميفهميد

  ديوونشم ومن هميشه ميگفتم بذار مردم بدونن از من عاقل چي درست كردي؟؟

                          يه ديوونه تمام عيار ...

   آخ خدايا چرا اون موقع كه بايد قدرشو ندونستم كه حالا

  افسوسشو  بخورم اون حتي ديگه نميخواد منوببينه

  آهسته رفتم جلو ميدونستم دارم كار اشتباهي ميكنم اما دست خودم نبود

   دلم داشت فرمان ميداد به جاي عقلم پاهام ديگه مال خودم نبود

    گريه نميكنم نرو

          آه نميكشم بشين

                  حرف نميزنم بمون

                          بغض نميكنم ببين

   سلام كردم  يه لحظه مثل اينكه شك كرد كه با اونم برگشت جلوشو نگاه كرد

  (يه عادتش اين بود وقتي به چيزي متمركز  ميشد هيچ چيزو نميفهميد و

   اون موقع هم نفهميد من اونجام درست روبه روش)

  يه لحظه تو چشماش يه برقي ديدم اما  نفهميدم چي بود نفرت

  ،درد جدايي ،عشق ،دوست داشتن يا... كاش ...

  مثل يه دوست قديمي حال منو پرسيد اما من فقط محو  چشماي جادوييش شدم

  چشمايي كه يه روز تمام عاشقانه ها بود حالا پر بود از نفرت و...  

  حال خانوادمو پرسيد منم گفتم  همه چيو هر چي اتفاق افتاده بود

  تو اين چند ماه كه نبود از خودم از دوستام كه چي كار كردن

  با من ،از زندگيم،از ...

  حتي گفتم بعد اون ديگه نتونستم به هيچ پسر يا مرد ديگه اي تو زندگيم فكر كنم

  و اون فقط سرش رو به حالت تاسف تكون داد(شايد فكر ميكرد فراموشش كردم)

   شايد چون فكر ميكرد هنوزم بعد مدتها من احساسي فكر ميكنم

 اما واقعا اين جوري نبود هر كسي مي يومد جلو واسه روح و

   شخصيت من نبود و من اينو نميخواستم اون خوب ميدونست تا چه حد روح

  منو وابسته خودش كرده اما نميشد  من از نگاه هر چي مرد بود نفرت داشتم

  از همه اونايي كه منو به شكل يه شيئ ميديدن حالم بهم ميخورد .

  گذاشتم اشكام راحت بيان پايين نميدونم چشمه اشكم دوباره اين

 همه اشكو از كجا آورده بود اما بود...

يادت مي ياد گفتم بهت اگه نميشي مرهمم

                 ترو خدا زخمم نشو كه تيكه پاره س بدنم

  من اونجا بودم پيش كسي كه مدتها بود از خدا ميخواستم نصف عمرمو بگيره

  فقط يه بار ديگه ببينمش شايد خدا نصف عمرمو گرفته بود  اما ارزش داشت ...

   با هر بد بختي بود خداحافظي كردم اما يه گوشه منتظر موندم تا بره بعد من  برم

   وقتي رفت رفتم جايي كه نشسته بود  مدتها اونجا موندم و زار زدم نميدونم

   واسه چي اما انقدر بد گريه كردم كه مردم فكر كردن ديوونم چرا فكر من ديوونه بودم

  اما حالا ... نميدونم الآن كجاست نميدونم داره چي كار ميكنه

  اما اميدوارم يه روزي منو واسه گناهي كه نكردم ببخشه...

   از همين جا جايي كه ميدونم ... بهش ميگم ديوونتم 

  هميشه به حضورت نياز داشتم ولي حالا بيشتر  اميدوارم يه روزي

  نه  چندان دور دوباره ببينمت.

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 مرداد1384ساعت 1:23  توسط شادی  | 

 

 

 

  ديوانه كسي كه معشوق را در مجاورت آغوش ديگري ميبيند و باز برايش مينويسد و

  من اگر ديوانه نبودم ،اينجا

  نبودم  ميان اين همه دل سنگ مثل تو ،به قول كسي كه احتمالا لطف بيش از حد به من

  داشته است  كاش همانجا پيش خدا

   براي هميشه ميماندم ،نه كار ترا سخت ميكردم نه جاي بقيه را تنگ.

  آسمان چه رعدو برقي ميزند .ميفهمم او هم تا ته ترين نقطه  دلش آتش گرفته است،ولي 

  علتش  با خداست .

  تو اولين كسي نيستي  كه باز مضراب اين ساز  شكسته شد براي زخمه زدن ،زخمه

  ميزنم   تا زخم نزنم.

  اولين بارت  هم نيست و آخرين بارت هم نخواهد بود اين را با يقيني  باور كردني مينوسم 

   ،بي انصاف بد ترين

  واژه ايست كه دلم مي آيد برايت بنويسم.

  دختري نه چندان زيبا ،نه چندان جذاب، نه چندان دوست داشتني و همه نه چندانهاي دنيا 

   ترا به نام صدا كرد

   جراتي كه پر نور ترين ستاره هاي راه شيري هم ندارند،دختر شجاعي نبود،چون از رو

  به رو شدن با ديوانه اي كه عاشق توست ترسيد و ترس دشمن عشق است ،پس فهميدم

   او عاشق تو نيست  به تو حق ميدهم كه تكذيب كني . آسمان هنوز برق ميزند  كمتر از   

   چشمان تو

  ،اما سعي خودش را براي رقابت با توميكند. آسمان هم مثل من انگار دلش كه ميشكند تا

   جار نزند و چند سياره مرواريد

  توي گرد زمين نپاشد خيالش آسوده نميشود. كسي كه ميترسد نميتواند ديوانه باشد و

  كسي كه مجنون نباشد

 

   نميتواند عاشق تو باشد  و من چقدر لذت ميبرم كه شجاعم وتنها از نداشتن تو ميترسم

  كه آن هم حرفي از عشق است

   فوران غم نغمه جادويي ات تمام صورت هاي رنگ  شده را شست و صحنه نخستين كنا

  ر دريا بودنت با او اعتمادم

  را تا آخر نا معلوم ابد عزادار كرد ،اعتمادي كه خودش كم جان بود با صحنه محوي كه 

  اصلا لايق

  نام تو هم نيست ،بال بال زد .و مرد ومن در فصل نارنجي و سرخ عاشقي ام مشكي پوش

   داغ اعتمادي شدم

  كه كج دار مريض با زور آرام بخش و فريب دستخط تو زنده مانده بود ،او تمام شد مثل

   خيلي چيزها ي

  ديگر كه ديشب شب آخر خوشبختي شان بود عين خوشبختي ،عين عشق عين مهرباني

  ،عين من و...

  چقدر بد است كه به خاطر هيچ چيز از همه چيز بگويي و آن كه سوژه بازي ات ميشود

   هيچ هم نباشد و حيف نازنيني

  چون تو كه همه چيز هستي و دست بر هيچ ميگذاري ،سر زنشت را به روزگار ميسپارم

  چرا كه من هرگز شهامت اين كار را

   ندارم و نداشته ام.

   ميروم با تمام قد در حضور تو و باران بلند ميشوم من سر خم ميكنم اما تو زير وفايت

  زدي ،من ميشكنم اما اين تويي كه شكستي

   من ميميرم اما تا تو مرا كشته باشي و تو هر  گونه حقي بر من داري پيروزي بي وكيل

   ،بي دليل ،عمر غصه ات كوتاه باد .

   ساز باران بلند بلند مينوازد آرزو ميكنم سايه اسم بي وفايت از سر واژه هاي وفادار من

   كم نشود .

   همين كه تو طلسم لكنت بغضهاي كاغذي ام را ميشكني لااقل براي آرامش وجدان و من

   ديوانه و اهالي تشنه درد

     سرزمينم كافيست.

   شبي كه تمشك حادثه را با ساز و نازو نيازو آواز تجربه ميكني مراقب آنهايي كه مثل تيغ

          دنياي نگاهت

        را خراش ميدهند باش ،شبي كه پاييز و باران و اين ديوانه عجيب ترا كم دارند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 مرداد1384ساعت 16:5  توسط شادی  | 

 كي جمعه ميشود ،جمعه ته سفرتوست و ابتداي امنيت من ،نا امني من و سفر تو هر دو

   كهنه اند با يك فرق ،مقصد تو جديدو نداشتن امنيت من يك درد قديمي  ،پس از هميشه

 منتظرم ،و

 عاشقانه تر ني لبك پر از نغمه هاي نارنجي  رو به پاييز ميزنم تا برگردي ،فكرش را بكن

  با  تمام

 شدن سفر تو مرداد ميميرد ،فكر ميكنم او يك جور يواشكي دور از چشم من عين مهرباني

 آدمهاي متولد مرداد خودش را نذر به سلامت رسيدن تو كرده است ،زنده باد فداكاري 

 مرداد

هيچ كس ما را نمي آرد به خاطر اي عجب

                                 ياد عالم ميكنيم اما فراموشيم ما

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 مرداد1384ساعت 15:15  توسط شادی  | 

عمیق ترین درد زندگی...

 

   عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
  بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند،
  و تو از او رسم محبت بياموزي .
  عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
  بلکه گذاشتن سدي در برابر روديست که از چشمانت جاريست.
  عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
  بلکه پنهان کردن قلبي ست که به اسفناک ترين حالت شکسته شده .
  عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
  بلکه نداشتن شانه هاي محکمي ست که بتواني به آن تکيه کني ،
  و از غم زندگي برايش اشک بريزي .
  عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
  بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي ست ،
  که مجبوري آخرش را با جدائي به سرانجام رساني .
  عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
  بلکه نداشتن يک همراه واقعيست که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد .
  عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
  بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي ست .
  عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
  بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مرداد1384ساعت 1:15  توسط شادی  | 

  نبودت ابتداي هر چه ويرانيست در من
  شروع شوم شبهاي زمستانيست در من
  نبودت پرسه در پس كوچه هاي بي قراريست
  عبور از التهاب اين جهنم هاي جاريست
  عبور از تنگناي حفره هاي اضطراب است
  نشستن در مسيل سيل خورشيدي مذاب است
  نبودت يعني از هر سو هجوم دارو ديوار
  و يا فرياد بي پژواك مردي زير آوار
  و يا در اوج وحشت پنجه بر خالي كشيدن
  جهنم را به هر جا بگذري در پيش ديدن
  و اينك سهم من از دوريت اينست آري
  كه هر شب دست عفريت جنونم ميسپاري
  كه هر شب نعش خود را تا سحر بر دوش گيرم
  بچرخم آنقدر كز فرط بي تابي بميرم
  من اينجا خردو خونين و خرابم كاش بودي
  چنان ماهي كه دور از تنگ آبم كاش بودي
  چه شد يكباره از هم بي نهايت دور گشتيم؟؟
  تو يا من؟؟ اي غزال دشت من مغرور گشتيم
  ميان عابران تنهاتر از من هيچكس نيست
  كسي اينجا به فكر اين غريب در وطن نيست
  دلم امشب براي خنده هايت تنگ تنگ است
   فقط در دستهاي گرم تو مردن قشنگ است
   كسي غير از تو آرامم نخواهد كرد امشي
  چگونه سر كنم با اين هواي سرد امشب؟
  خودم ميدانم آنجا سخته دلتنگي برايت
  و هر شب خواب ميبيني كه شايد من بيايم
  چه ميداني؟چه ميداني ؟چه با من كرد دوري
  مپرس از من خودت از دست اين دوري چه جوري
 و   بي من گريه ات را پيش كي سر ميدهي باز؟؟
  دلت را در هواي چشم كي پر ميدهي باز؟؟
  فقط وقتي خبر از حال و روزم داري اي دوست
  كه يك لحظه خودت را جاي من بگذاري اي دوست


+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مرداد1384ساعت 1:5  توسط شادی  | 

  منی که کودک لحظه ها را بی خوف بر سر دار می بردم

وبی خوف فراموش می کردم

 و فراموش می کردم که تو...که من...كه

گرچه برای دست های سرد و خسته ام دیگر آسمان چندان سخاوت نداشت

در دلم نفرین مادر لحظه ها را میبردم...و

صدای ضجه هایش خواب های فردایم را ميربود

که دیر کردی دیر

پاهایم به تردید می رفت ضعیف تر, لرزان تر

ولی در دلم عشق دوباره ای بود که تنها مانند نقطه ای نورانی

سیاهی شبم را تسکین میداد

وترسی که مرا از هم میبرد,

ترسی که میگفت:نفس هایت طعم خون دارد...

گاه عشق می تاخت و گاهی ترس

ودر این گرداب آيا پشیمانی رنگی داشت؟؟

دیگر هر چه بود گذر من بود که با شتاب می رفت از دیروز به فردا

ودر این انبار کهنه تنها همان نور بود که با تابشش مرا بیدار می کرد

و تنها ارمغان این نور نردبانی بود به عمق عشق

 كه باردیگر مرا تا توميرساند

                                              تا من ...تا...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 مرداد1384ساعت 16:27  توسط شادی  | 

 

 

   يه آشيونه تو سقف آسمون

   آسمونی که هر لحظه پر می شد از برگشت پرنده ها

   پرنده هایی که هر لحظه پر

   مي شدن از امید ,آرزو ,عشق

 

  عشقی که هر لحظه پر می شد از تو

  یه آشیونه تو سقف آسمون

  آسمونی که هر لحظه پر میشد از بارون

  بارونی که هر لحظه پر می شد ازاشك

  که ساخته می شد از اشك

  یه آشیونه تو سقف آسمون

  آشیونه ای که نز دیک می شد به تو

 

   تو ای که دور می شدی از من

   از من ای که دور می شدم از...

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 مرداد1384ساعت 1:4  توسط شادی  | 

 

می ترسم از سکوت مردار گونه غمی که وجودم را فرا گرفته ، چه غمناک و غمبار دفتر تقدیر را ورق میزنم . چه غریب حزنی است که وجودم را می سوزاند ، شاید که دوباره دلواپسم ، نمیدانم ؟ شاید تشنه ام ؟ شاید تشنه بودم و با این سکوت عطشم خوابید و به یکباره فزونی یافت ، نمی دانم ؟

هر چه هست هیبت دلتنگیهای مخوفم را که رخ نمای انتظار مرگ است را دوست دارم  .

خسته ام ، خدایا ، خدایا ، خدایا

تاب زندگی ام نیست ، مردن را هراسی نیست ولی نمی دانم با ایست ثانیه ای زمان برای غروب همیشگی زندگی فانی ،

خاطره ای از آن لحظه به جا خواهد ماند ؟ لحظه های پاکش را دوست دارم .

لحظات بوییدنش را ، لحظه بوسیدن پیشانی و دستان کوچکش را همه و همه را دوست دارم.

با رفتنم این لحظه ها نمیران

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 مرداد1384ساعت 1:50  توسط شادی  | 

خاطرات

                                                                                                      

 سلا                   سلام شبیه من چطوری؟

  هواهنوز دودی است یا نه روزهایت براق است؟

  اینجا صبح ها که از خواب بلند می شوی هنوز صدای دوره گرد ها می آید

  اينجا بچه هنوز ذرت بو داده دوست دارند (من هم گاهي)

  اينجا هنوز هر روز بايد بود

  کلمات ام هنوز پراکنده است همین دیروز بود كه رفتم جمعشان کنم!!!

  شاید باورت نشود که اینبار آنها می خواستند پراكنده باشند

  شاید ... از دنیای تازه میترسند...!!!

  خلاصه هر چه که ماند همین هاست که مينويسم

  اینجا هنوز مردم گرفتاری هاشان را فریاد می زنند

  (جوری که گاهی یادم می رود اسمم چه بود یا چه خواهد شد)

  و هنوز نمی دانم که چرا هیچ کس شادی هایش را تقسیم نمی کند در هوا؟!!!

  ولی این را یقین دارم نمی دانی... نمی دانی چه درد ناک است دیدن

  بچه هایی که بی فرفره و بادبادک در کوچه ها بی هدف پرسه می زنند...

  نميدانم تقصير باد است كه نميوزد يا تقصير ما

  اصلا" نمی دانم تقصیری هست ,یا هر چه که هست از سر بی تقصیری است؟

  مدت هاست که فکرم مشغول اندازه ها و قیاس هاست...!!

  چرا؟ شاید دلیلش گم شده باشد؟

  کسی چه می داند... کسی چه می داند که اول آفرینش آسمان چه رنگ بود؟

  یا چرا خداوند همه چیز را تک تک می دهد و با هم پس ميگيرد؟؟؟

  نمی دانم شاید کلمهء پس گرفتن درست نباشد؟!!!

  قصدم اصلا" کفر گفتن نیست باور کن
  نمی دانم قصدم در کجا متولد شد,بزرگ شدو در کدمین کوچه رفت

   تا من بیشتر باشم یا شاید قصدم این است که بیشتر باشد

  ميدانی!!! گاهی اینجا قصد ها احساس اسیری می کنند

  می روند تا آزاد تر باشند یا اصلا" باشند

  می دانی خواب دیدم که اگر اسیر اش کنم اسیر خواهم شد

  زمانی که پنجره را باز کردم تا آزاد باشد صبح بود

  ولی یادم نیست که رفت یا...

  می دانی عادت ها شیرین و مکافات اند

  ولی یادشان دلخراش چرا که ترکشان لازم است( اینکه چرا هنوز نفهمیدم)

  ببخشید ! من هم مثل بقیه ام با همان پر رنگی و کم رنگی ها ویادم می رود که

  بگویم هنوز بوی پونه را دوست دارم وبگویم هنوز شنبه ها ماهی ها در آب می رقصند

  و با یاد پرنده هایی که ماه پیش کوچ کردن شادم

  من شادم و این از خنده های گاه و بی گاهی که از من می شنوی معلوم است

  فقط شرمنده که خوبی ها را از آخر گفتم

  امروز از همیشه خواهم گفت

  واز همیشه دوست خواهم داشت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 مرداد1384ساعت 1:24  توسط شادی  | 

تو ميدمي و...

 

  نگاه کن که غم درون ديده ام
  چگونه قطره قطره آب ميشود
  چگونه سايه سياه سرکشم
  اسير دست آفتاب ميشود
  نگاه کن تمام هستي ام خراب ميشود
  شراره اي مرا به کام ميکشد
  مرا به اوج ميبرد
  مرا به دام مي کشد
  نگاه کن
  تمام آسمان من پر از شهاب ميشود
  تو آمدي ز دورها و دورها
  ز سرزمين عطرها و نورها
  نشانده اي کنون مرا به زورقي
  ز عاجها،زابرها،بلورها
  مرا ببر اميد دلنواز من
  ببر به شهر شعرها و شورها
  به راه پر ستاره ميکشانيم
  فراتر از ستاره مينشانيم
  نگاه کن
  من از ستاره سوختم
  لبالب از ستارگان تب شدم
  چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل
  ستاره چين برکه هاي شب شدم
  چه دور بود پيش از اين زمين ما
  به اين کبود غرفه هاي آسمان
  کنون دوباره ميرسد به گوش من
  صداي تو
  صداي بال برفي فرشتگان
  نگاه کن که من کجا رسيده ام
  به کهکشان،به بيکران،به جاودان
  کنون که آمديم تا به اوجها
  مرا بشوي با شراب موجها
  مرا بپيچ در حرير بوسه ات
  مرا بخواه در شبان دير پا
  مرا دگر رها مکن
  مرا ازين ستاره ها جدا مکن
  نگاه کن که موم شب به راه ما
  چگونه قطره قطره آب ميشود
  صراحي سياه ديدگان من
  به لاي لاي گرم تو
  لبا لب از شراب خواب ميشود
  به روي گاهواره هاي شعر من
  نگاه کن
  تو مي دمي و آفتاب ميشود

  براي عشقم كه ديگه نيست تا گريه هايم را ببيند

                                 دوست دارم عشق من

+ نوشته شده در  جمعه 21 مرداد1384ساعت 16:21  توسط شادی  | 

 

                 عشق معجون غريبي است همانقدر كه ميتواند كشنده باشد ،قادر است

                 اكسير زندگي هم باشدو همان قدر كه زجر مردن از عشق نفس بر و

                 خردكننده است خون گرمي كه از آن توي رگهاي آدمي جاري ميشود

                 زندگي دوباره ايست كه جوان پير نمشناسد،وقلب آدم را در هر سني

                 نا خود آگاه در برابر خداوندي كه خالق عشق است ،خاضع ميكند و

                 شاكر .خدايي كه در چشم بر هم زدني ميتواند  بد بختي ها رو خوشبختي

                 كند و زندگي ها زيرو رو.

                هيچ حسي توي اين دنيا قشنگتر از اين نيست كه بداني به كسي تعلق داري

                و براي كسي عزيزي.اين كه آدم بداند يك نفر دوستش داردوبه او فكر

                    ميكند ،انگار  وجود آدم را براي خود او هم دوست داشتني ميكند...

             حس دوست داشتن ،حس عاطفي و كشش روحي ،حس تعلق خاطر كه بدون

             هيچ گونه رنگي از شهوت باشد، قشنگترين حسهاي دنياست . حسي مقدس

             كه اگر كسي فقط يكبار در زندگي اش تجربه كند  تازه ميفهمد منظور خداوند

             از عشق و دوست داشتن چيست و آن ادم در عين خوشبخت ترين ميتواند

             بد بخت ترين باشد .چون اگر اين حس را تجربه كني واز دست بدهي ،ديگر

             روحت آرام نميگيرد و به چيزي غير از آن حس راضي نميشود. ميشود

             گفت بد بخت كساني كه يك بار هم طعم اين نعمت بي همتاي الهي  را

             نچشيده اند و بد بختر كساني كه يك بار اين نعمت را داشته اند و بعد از

             دست داده اند...

         ياد آنروز كه در صفحه شطرنج دلت

                                  شاه عاشق بودم و با كيش رخت مات شدم            

                                 
+ نوشته شده در  جمعه 21 مرداد1384ساعت 0:36  توسط شادی  | 

 

  آرزوی داشتن دو بال ,فقط آرزوی داشتن دو بال چندان بد نبود
 آرزوی پرواز کردن , سبک شدن , بالا رفتن و دیدن زمین کوچکی

 ازدن لبخندی از تمسخر به شهر کوچکش که از پایین برایش خیلی بزرگ بود
 آرزوی دیدن واقعیت
 آرزوی دیدن شهر در بسته وقتی هنوز واردش نشده بود...
 آرزوی دیدن آرزو!!!
 آرزوی یافتن مقصد و رسیدن به مقصود
 آرزوی داشتن چشمانی پاک , ساده , بی ریا...
 آرزوی داشتن خوبی در دو کف دست و رسیدن میوهء شیرین
 آرزوی دست هایی یاور و پایی پی درپی
 آرزوی داشتن قلبی بی تقاضا
 وآرزوی داشتن آرزویی
 چندان هم که می گفتند بد نبود.!!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 مرداد1384ساعت 22:9  توسط شادی  | 

 

امروز می خوام داد بزنم
 آهای اونایی که محبت تون مثه پول می مونه...به

  هر کی می رسین فکر می کنید

 می تونید مثه یه شلوار جین بخریدش
 شما ها از زندگی چی می خواین؟
 شما ها از بودنتون اصلا" چی میخواین؟؟؟
 نگاه کنید!
 تا پرنده های آسمون به یه عشقی زنده ان...
 به یه عشقی کوچ می کنن
 به یه عشقی بر میگردن
 به یه عشقی پرواز می کنن
 شما خدا تون کیه؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 مرداد1384ساعت 15:34  توسط شادی  | 

 

 گاهي سخته گفتن آنچه كه در دل داريم

  گاهي سخته قبول آنكه عاشق شدي ولي ...

 يه چيزايي هست كه ترو راضي ميكنه

 من تو اين مردم يه غريبم يه غريبه اي كه هيچ كس

 نه اومدنش رو باور كرد نه رفتنش رو

 گاهي دلم ميخواد داد بزنم آهاي شمايي كه دم از وفا ميزنيد

 بيايد ببينيد با اين مجنون ديونه چي كار كرد؟؟

 چه بلايي سرش آورد اما باز ميبينم دوباره باورم نميكنن

 اين وبلاگ دوم منه ديگه تو اون يكي نمينويسم چون حس ميكنم

 اون جز ياد آوري گذشته چيزي واسم نداره همه چيو اينجا مينويسم

 همه اونايي كه بايد بعضي ها بدونن و بفهمن من ليلا بودم ولي

 مجنونم رو ازم گرفتن

 من ليلام غريبه اي از ديار رسوايي عاشقان غريبه اي كه حاضره

 همه زندگيشو بده فقط يه بار مجنونشو ببينه

 

 

 پرنده ای تنها

 در هياهوي رسيدن به عشق

 آرام تر از رويا

 رسيده تا نگاهم

 و من به جرم سكوت

 غريبي اش را نميدانم

 چرا باور نكردم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 مرداد1384ساعت 15:26  توسط شادی  |