انگار همين ديروز بود كه دست تو دست هم پر ميكشيديم همه جا دلم
واسه اون روزا تنگ شده واي خداي من ديدمش دوباره بعد مدتها ديدمش همون چهره سردو
مغرورو دوست داشتني كه تو نگاه اول همه رو متنفر ميكرد اما من نه تنها متنفر نشدم
بلكه عاشقش شدم. خيلي اتفاقي حالا بعد مدتها از اون روزي كه گفته بود
ديگه نميخواد منو ببينه ديدمش چه ديداري بود
ديديمت واي چه ديداري واي
اين چه ديدار دلازاري بود
اون اينجا بود با نگاهي كه ميتونست تا ته وجود منو به آتيش بكشه با همون اداهاي
مخصوص خودش ،ژستهايي كه فقط خودش بلد بود بگيره با همون پيراهن سفيد هميشگي
كه وقتي تو اين لباس ميديديمش دلم ميخواست دنيا تو همون لحظه متوقف بشه ومن بمونم و اون...
حالا من بودم با يه كوله بار پراز خاطره كه تا دنيا دنياست بايد دنبال خودم ميكشيدم
با يه تفاوت ديگه اون حتي نميخواست اسم منو به زبون بياره ،نميدونم به كدوم گناه ناكرده
فقط ميدونم اين مجازات واسم سنگين بود و اون خوب ميدونست كه من تا چه حد وابسته شم
و حالا تو ديوان عدالت اون من متهم شده بودم به...
ديگه تو نگاهش عشق نبود ،ديگه تو نگاهش نگراني نبود،
ديگه وقتي مثل هميشه ضربان قلبم ميرفت بالا نگراني تو صورتش نبود تنها شايد ترحم بود
و دلسوزي به اين آدمي كه داشت جلوش از عشقش پرپر ميزد شايد هنوز يه خورده
ميشد فهميد دوسم داره اما نداشت من ميدونستم كه نداشت فقط ميخواست نقش بازي كنه...
اون اينجا بود با سكوتي كه ميتونست منو خرد كنه مدتي فقط زل
زدم تو چشماش شايد ميخواستم ببينم خوابم يا بيدار اما بيدار بودم بيدار بيدار ...
فقط زل زدم تو چشماي مهربونش چشمايي كه ميتونست منو تا آسمون هفتم عشق بالا ببره
و حالا حتي بعد از تنفر او هم من عاشق چشماي مهربونش بودم عاشق...
من ديوونه اين آدم مغرور بودم به قول يه دوستي ميگفت لعنتي من عاشقت بودم
و تو هيچ وقت نفهميدي با من چي كار كردي...
من اونجا بودم درست رو به روش اما نميتونست منو ببينه
دوباره با همون مجله هاي علمي كه تو دستش بود خودش رو سرگرم كرده بود
(همونايي كه من گاهي به اونا هم حسودي ميكردم چون بيشتر با اونا بود تا من...)
منتظر بود اما منتظر چي نميدونم... انتظار كلافش كرده بود مدام به ساعتش نگاه ميكرد.
و من خوب ميدونستم كه چقدر از تاخير بدش مي ياد و حالا كي
جرات كرده بود نازنين منو منتظر بذاره ؟؟؟ (كاش ميدونستم)
چقدر دلم هواشو كرده بود چقدر دلم ميخواست اونجا بودم و
دست مينداختم تو گردنش و اون كه عصباني شده بود از اين كار منو دعوا ميكرد
هميشه وقتي جايي تو خيابون يا جاهاي شلوغ يه دفعه هوس ميكردم بغلش كنم اين
كارو ميكردم اما اون هميشه منو دعوا ميكرد جلو مردم زشته!!
فكر ميكنن ديوونه اي...!! چقدر خوب چون زود ميفهميد
ديوونشم ومن هميشه ميگفتم بذار مردم بدونن از من عاقل چي درست كردي؟؟
يه ديوونه تمام عيار ...
آخ خدايا چرا اون موقع كه بايد قدرشو ندونستم كه حالا
افسوسشو بخورم اون حتي ديگه نميخواد منوببينه
آهسته رفتم جلو ميدونستم دارم كار اشتباهي ميكنم اما دست خودم نبود
دلم داشت فرمان ميداد به جاي عقلم پاهام ديگه مال خودم نبود
گريه نميكنم نرو
آه نميكشم بشين
حرف نميزنم بمون
بغض نميكنم ببين
سلام كردم يه لحظه مثل اينكه شك كرد كه با اونم برگشت جلوشو نگاه كرد
(يه عادتش اين بود وقتي به چيزي متمركز ميشد هيچ چيزو نميفهميد و
اون موقع هم نفهميد من اونجام درست روبه روش)
يه لحظه تو چشماش يه برقي ديدم اما نفهميدم چي بود نفرت
،درد جدايي ،عشق ،دوست داشتن يا... كاش ...
مثل يه دوست قديمي حال منو پرسيد اما من فقط محو چشماي جادوييش شدم
چشمايي كه يه روز تمام عاشقانه ها بود حالا پر بود از نفرت و...
حال خانوادمو پرسيد منم گفتم همه چيو هر چي اتفاق افتاده بود
تو اين چند ماه كه نبود از خودم از دوستام كه چي كار كردن
با من ،از زندگيم،از ...
حتي گفتم بعد اون ديگه نتونستم به هيچ پسر يا مرد ديگه اي تو زندگيم فكر كنم
و اون فقط سرش رو به حالت تاسف تكون داد(شايد فكر ميكرد فراموشش كردم)
شايد چون فكر ميكرد هنوزم بعد مدتها من احساسي فكر ميكنم
اما واقعا اين جوري نبود هر كسي مي يومد جلو واسه روح و
شخصيت من نبود و من اينو نميخواستم اون خوب ميدونست تا چه حد روح
منو وابسته خودش كرده اما نميشد من از نگاه هر چي مرد بود نفرت داشتم
از همه اونايي كه منو به شكل يه شيئ ميديدن حالم بهم ميخورد .
گذاشتم اشكام راحت بيان پايين نميدونم چشمه اشكم دوباره اين
همه اشكو از كجا آورده بود اما بود...
يادت مي ياد گفتم بهت اگه نميشي مرهمم
ترو خدا زخمم نشو كه تيكه پاره س بدنم
من اونجا بودم پيش كسي كه مدتها بود از خدا ميخواستم نصف عمرمو بگيره
فقط يه بار ديگه ببينمش شايد خدا نصف عمرمو گرفته بود اما ارزش داشت ...
با هر بد بختي بود خداحافظي كردم اما يه گوشه منتظر موندم تا بره بعد من برم
وقتي رفت رفتم جايي كه نشسته بود مدتها اونجا موندم و زار زدم نميدونم
واسه چي اما انقدر بد گريه كردم كه مردم فكر كردن ديوونم چرا فكر من ديوونه بودم
اما حالا ... نميدونم الآن كجاست نميدونم داره چي كار ميكنه
اما اميدوارم يه روزي منو واسه گناهي كه نكردم ببخشه...
از همين جا جايي كه ميدونم ... بهش ميگم ديوونتم
هميشه به حضورت نياز داشتم ولي حالا بيشتر اميدوارم يه روزي
نه چندان دور دوباره ببينمت.