تبليغاتX
دفترچه خاطرات دلتنگی های شادی

دفترچه خاطرات دلتنگی های شادی

یه شب تو خواب دیدم که توی آسمون توی دستای تو شدم رنگین کمون

 

 آهای با توام

 با توییکه دیگه زندگی واسم نذاشتی با تویی که دیگه منو نخواستی اومدم بگم فراموش شدی

 درست مثل همه اونایی که دیگه نمیخوامشونحالا فقط از خدا میخوام یه روزی

 بهت بفهمونه با من چه کردی از حالا به بعد اگه هستم اگه زنده هستم فقط واسه خودمه

 نه تو نه اون دوست ....

 حالا که بهت نیاز دارم نیستی پس از این به بعد هم نباش این طوری بهتره

 آرزوی داشتن دو بال ,فقط آرزوی داشتن دو بال چندان بد نبود

 از حالا به بعد خودمم و یه عشق که دیگه نیست واسه همیشه خدانگهدار عشق من

 یادت باشه در اوج غرور من و احساس من و عشق منو گم کردی ومثل هزاران آدم دیگه

  از بغلم رد شدی وگفتی راستی مگر تو دوستم داشتی

 وحالا با اطمینان میگم دوست داشتم اما الآن نمیدونم

 خوشبخت باشی من گذشتم امیدوارم اونم بگذره

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 شهریور1384ساعت 17:14  توسط شادی  | 

اون همه حرفاي خوب يا همش يه قصه بود يا بهونه هات دروغه

  من به مردي وفا نمودم و او

       پشت پا زد به عشق و امیدم

 هر چه دادم به او حلالش باد

       غیر از آن دل که مفت بخشیدم

  دل من کودکی سبک سر بود

        خود ندانم چگونه رامش کرد

 او که میگفت دوستت دارم

         پس چرا زهر غم به جامش کرد

  باز هم در نگاه خاموشم

          قصه های نگفته ای دارم

  باز هم چون به تن کنم جامه

           فتنه های نهفته ای دارم

  باز هم میتوان به گیسویم

          چنگی از روی عشق و مستی زد

  باز هم میتوان در آغوشم

             پشت پابر جهان هستی زد

  باز هم میدود به دنبالم

             دیدگانی پر از امید و نیاز

  باز هم با هزار خواهش گنگ

             می دهند به سوی خویش آواز

  باز هم دارم آنچه را که شبی

             ریختم  چون شراب در کامش

 دارم آ ن سینه را که او میگفت

              تکیه گاهی ست بهرآلامش

 زآنچه دادم به او مرا غم نیست

              حسرت و اضطراب و ماتم نیست

  غیر از آن دل که پر نشد جایش

                بخدا چیز دیگرم کم نیست

   کو دلم،کو دلی که بردو نداد

                غارتم کرده داد میخواهم

  دل خونین مرا چه کار آید

                دلی آزادو شاد میخواهم

  دگرم آرزوی عشقی نیست

                بیدلان را چه آرزو باشد

 دل اگر بود باز مینالید

                 که هنوزم نظر به او باشد

  او که از من بریدو ترکم کرد

                پس چرا پس نداد آن دل را

  وای بر من که مفت بخشیدم

                  دل اشفته حال غافل را

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 شهریور1384ساعت 1:2  توسط شادی  | 

فریب خواب

 

    چه دستهایت مهربان بود

               وقتی که روی تارو پود ادراکم

                                               فریب میبافتی

چه رودها در صدایت جریان داشت

                          وقتی مثل قوهای عاشق

                                       دنبال همسفر می گشتی

      چه فکرم کوچک بود

                           وقتی خود را با تو

                                  روی ابرها خیال میکردم

 وچه اندوهم بزرگ است

                      که روی شانه های خشک زندگی

                                                   بهار را انتظار میکشم

                  

+ نوشته شده در  شنبه 19 شهریور1384ساعت 1:29  توسط شادی  | 

 

  واقعا دوستت دارم

گرچه شاید گاهی چنین  به نظر نرسد

 گاه شاید به نظررسد

 که عاشق تو نیستم

 گاه شاید به نظر رسد

 که حتی دوستت هم ندارم

ولی درست در همین زمان هاست

که باید بیش از همیشه مرا درک کنی

چون در همین زمان هاست

که بیش از همه عاشق تو هستم

ولی احساساتم جریحه دار شده است

با اینکه نمیخواهم

می  بینم نسبت به تو سرد و بی  تفاوتم

درست در همین زمان هاست که میبینم

بیان احساساتم برایم خیلی دشوار میشود

اغلب کرده تو،که احساسات مرا

جریحه دار کرده است ،بسیار کوچک است

  ولی آنگاه که کسی را دوست داری

آنسان که من تو را دوست دارم

هر کاهی ،کوهی  می شود

و پیش از هر چیزی این به ذهنم میرسد

که دوستم نداری

خواهش میکنم با من صبور باش

میخواهم با احساساتم صادق تر باشم

و میکوشم که این چنین حساس نباشم

ولی با این همه فکر میکنم

که باید کاملا اطمینان داشته باشی

که همیشه از همه

 

راه های ممکن

عاشق تو هستم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 شهریور1384ساعت 1:19  توسط شادی  | 

 

اين غبار لعنتي

از كجا به روي روح من نشسته است

تا تو را هميشه تا هميشه دور تر كند ؟!

من دلم از اين كنايه هاي بي سبب پر است

من دلم از اين هميشه  « خستگي »

من دلم از اين سؤال : « باز خسته اي ؟» !  پر است .

 

آه كه شما نگاهتان چقدر ساده است

به تمام روزهاي زندگي

و نگاه سادة شما چقدر

از گناه هاي كوچك و حقير من پر است !

 

اين ستاره هاي كوچكي كه توي آسمان

مثل شب چراغ هاي تار و تيره مي تپند

اين سروده هاي از سر جنون

اين ترانه كه مثل خون تازه مي چكند . . .

آه . . . زندگي چقدر از وجود نا اميد من  پر است !

 

من كه درد مي كشم تمام روز و شب

و شبي هزار بار گريه مي كنم براي او . . .

كه چرا وجود نازنينش از وجود من پر است . . .

 

من كه حرف ميزنم هميشه با سكوت خود چرا . . .

زندگي هميشه از سكوت من پر است ؟!

 

 

 

آه . . . اين غبار لعنتي به روي روح من . . .

                     روح من از اين سكوت هاي خستگي پر است . . .
+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 شهریور1384ساعت 1:27  توسط شادی  | 

امید ...

    هنوزم تنهاترينم توي قصه زمونه

    كاشكي ردپاي عشقم توي جاده ها بمونه

    با صداي خشك وتشنه،خوندم از موجاي دريا

    جون گرفت حس قشنگي تو تن خشك درختا

    بال پروازي نداشتم اما از پرنده خوندم

    توي بازي صداقت هميشه برنده موندم

   همه جا طرح قفس بود،كه من ،اسمون كشيدم

   روي بال هر ترانه به ستاره ها رسيدم

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   روي بال هر ترانه به ستاره ها رسيدم

   به اميد لحظه عشق ،به اميد روز پرواز

   به اميد اينكه شادي بشكنه بغض هر آواز

   پشت ميله ها نبايد يادمون بره پريدن

   وا كنيم پنجره ها رو واسه آسمونو ديدن   

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 شهریور1384ساعت 14:52  توسط شادی  | 

 

  من بناي عقل را در هم كوبيدم

   با دستهاي عشق

   من شادي هايم را معامله كردم

   با ذره اي از اندوه لاله!!

 

  من آسمان را به اشك كشيدم

  و كوير را با خنده پر كردم

  من گلو را به خنجر و ساقه هاي

  گندم را نوازش داس معتاد كردم!

  و به كوير آموختم زخمهايش

  را با نمك مرهم كند!!

  من براي تنهايي عشق شقايق دشت دور

  به وحشت افتادم و

 خدا را از ايمان خويش ترساندم

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 شهریور1384ساعت 1:22  توسط شادی  | 

 

 

    مرا اندکي دوست بدار ولي طولاني
  جلوي من قدم برندار، شايد نتونم دنبالت بيام، پشت سرم راه نرو،

  شايد نتونم رهرو خوبي باشم، کنارم راه بيا و دوستم باش.

  شما از کدوم دسته دوستها هستين؟

  دسته اول آدمايي که دوست رو براي طي کردن پله هاي ترقي

  خودشون مي خوان و فقط اين براشوت مهمه که دوستشون

   منفعتي براشون داشته باشه در غير اين صورت اون رو رها مي کنن.

   دسته     دوم آدمايي که خيلي رمانتيک عمل مي کنن و اغلب
 
   احساسات بر عقلشون حاکمه.اين دسته افراد خيلي زود عاشق

   مي شن البته دست خودشون نيست ذاتاً اينجوري هستن.

   دسته سوم آدمايي که واقعاً براي دوستي ارزش قائلن.

    اگر از دسته اول هستين من واقعاً براتون متأسفم و هيچ حرفي با
    شما ندارم.

    اگر از دسته سوم هستين من بهتون تبريک مي گم.

    اما دسته دوم تو رو خدا يه کم بيشتر فکر کنيد به کسي که الان با

    اون دوست هستين ببينيد اين آدم اصلاً ارزش وقت و حرفا و محبت

    شما رو داره يا نه روي اين مسأله خوب فکر کنيد :

   1- اين آدم ارزش داره: براي حفظ اين دوستي هر کاري که از

   دستتون بر مياد انجام بدين با حساسيت هاي بيخودي و تعصب

   هاي بيجا اين دوستي رو خراب نکنيديادتون باشه دوست واقعي

    اوني هستش که وقتي مياد که تموم دنيا از پيشت رفتن.

    2- اين آدم ارزش نداره: معطل چي هستي رهاش کن اسم رابطه

    خودتو عشق گذاشتي درصورتي که اين فقط يه جور عادت کردن به

     يه فرده! فقط کافيه از امروز ساعتهايي رو که با اون بودي به کار

    ديگه مشغول بشي تا بهش فکر نکني دوستي خوبه که بهت

    شخصيت بده باعث رشد فکري بشه نه اينکه همش اعصابت رو

   خورد کنه يا وقتت بيخود باهاش تلف بشه. دنبال يه دوست خوب

   باشين و من قول ميدم وقتي دنبال کسي مي گردي پيداش مي

    کني امتحان کن ضرر نداره.

   يادتون باشه دوست واقعي کسي است که دستهاي تو را بگيرد
   ولي قلب تو را لمس کند فردي که آهنگ قلبت رو مي دونه و
    مي تونه وقتي تو کلمات را فراموش مي کني اونا رو واست بخونه.

    در آنچه براي من اتفاق مي افتد خيري نهفته است

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 شهریور1384ساعت 14:53  توسط شادی  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 شهریور1384ساعت 1:8  توسط شادی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 شهریور1384ساعت 0:44  توسط شادی  | 

چشمان زیبای اردیبهشتی تو

 

                                 تابستان چشمانت همیشگی ست

                                چشمانت را نبند سردم میشود

      

+ نوشته شده در  شنبه 5 شهریور1384ساعت 1:3  توسط شادی  | 

 

    نمي دانم چرا رفتي ؟؟؟؟؟
     نمي دانم چرا ؟؟؟؟؟
    شايد خطا کردم ... و تو بي آنکه فکر غربت چشمان من باشي

   نمي دانم کجا ؟؟؟ تا کي ؟؟؟ براي چه ؟؟؟

  ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي بارید


    و بعد از رفتن تو رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد

   و بعد از رفتن تو آسمان چشمانم خيس باران بود

   و بعد از رفتن تو انگار کسي حس کرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت

   کسي حس کرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

   و بعد از رفتنت دريا چه بغضي کرد

   کسي فهميد که تو نام مرا از ياد خواهي برد

   و من با آنکه مي دانم تو هرگز ياد مرا با عبور خود نخواهي برد
   هنوز آشفته چشمان زيباي توام برگردد

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 شهریور1384ساعت 0:55  توسط شادی  | 

برای او که نگاهش تمام عاشقانه هاست...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 شهریور1384ساعت 1:46  توسط شادی  |