تبليغاتX
دفترچه خاطرات دلتنگی های شادی

دفترچه خاطرات دلتنگی های شادی

یه شب تو خواب دیدم که توی آسمون توی دستای تو شدم رنگین کمون

تنها یک روز ...

 يك روز صبح زود كه چشمهايم را باز ميكنم ،فرشته اي با بالهايش به صورتم ميزند و ميگويد

  اين آخرين باريست كه خورشيد را ميبيني .ميتواني تا غروب كنار پنجره بايستي وبا آسمان و

   پرنده هايش حرف بزني. ميتواني دستهايت را در رودخانه اي كه از نزديكي اتاقت ميگذرد بشويي.

  ميتواني مشقهاي كودكي ات را تمام كني ،روي سبزه ها دراز بكشي ،درختان را در آغوش بگيري

  و گلهاي سرخ را ببويي .ميتواني آخرين سطر نامه ات را بنويسي و روزنامه هاي صبح و عصر را تا

  انتها بخواني  ودگمه هاي پيراهنت را در آينه ببندي . ميتواني زانو به زانوي خدا بشيني و گناهان ريزو

  درشت و تكراري ات را بشماري و يك دل سير گريه كني.

  وقتي كه فرشته به سوي بي نهايت پر ميكشد،يادم ميافتد كارهاي زيادي هست كه

  بايد انجام بدهم.بايد صندلي خالي ام را كنار گلدانهاي شمعداني بگذارم وبا ابرهاي دلتنگ راه بروم ،

  آرام و بيصدا با آرزوهايم خداحافظي كنم ،عكس مادرم را ببوسم ،خطوط ساده دستهاي پدرم را به

 خاطر بسپارم.بايد دلهايي را كه شكسته ام از نو بسازم چشمهايي را كه نديده ام ،به دقت ببينم،

 صداهايي را كه نشنيده ام،صميمانه در آغوش بگيرم  و يك بار ديگر در ساحل پر از گوش

  ماهي و صدف بايستم،ومشامم را از عطر تازه موجها پر كنم و سرانجام بايد خدا را سپاس بگويم

  كه اجازه داد شاعر باشم ،با اشيا و كلمات دوست شوم و زندگي ام در ميان روياهاي

 معصوم بگذرد. فرشته آنقدر دور ميشود كه فقط ردي از بالهايش را ميبينم

 نميدانم صدايم را ميشنود يا نه اما با همه وجودم فرياد ميزنم:

 اي فرشته مهربان ،از خداوند بزرگ بخواه فرصتي ديگر به من بدهد!

 فرصتي براي دوست داشتن . يك روز اصلا كافي نيست. باور كن هنوز

 به خيلي ها نگفته ام كه دوستشان دارم ،حتي به او كه هر روز ساعتم را

 با صداي قلبش و با جزرو مد نفسهايش تنظيم ميكنم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 مهر1384ساعت 15:18  توسط شادی  | 

دستانت را به من بسپار

  دستت را به من بسپار ،تا از گرمی آن وجودم را پر کنم.

  گوشت را به من بسپار، تا زمزمه  عشق را در آن جاری کنم.

  شانه ات را به من بسپار، تا آن را تکیه گاه تنهایی ام کنم.

  قلبت را به من بسپار، تا آن را در هاله ای از نور نگه دارم.

  صدایت را به من بسپار، تا مهربانی را تدریس کنم.

  چشم هایت را به من بسپار، تا تازگی های عشق را در آن پیدا کنم.

 جسمت را به من بسپار، تا دمادم آن را گلباران کنم.

 همه را به من بسپار، تا معنی خواستن را یاد بگیرم.

  یاد بگیرم چگونه تو را بپرستم.

  چگونه با وجود تو در حضور عشق خود را باز یابم؛

  ای کاشف موجودیت عشق!

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 مهر1384ساعت 15:23  توسط شادی  | 

ســــــــتاره شب ...

اي ستاره شبهاي تيره و تار من كجايي؟
اي ستاره شبهاي دلتنگي من كجايي؟ در كدامين آسمان زندگي مي
درخشي؟… به كدامين سو مي نگري ؟ و به چه كسي چشمك ميزني؟…
بيا در آسمان تيره و تار من ، بيا و با آن نور زيبايت اين آسمان تاريكم را نوراني
كن… ستاره گمشده من تويي ! همان ستاره اي كه در نيمه شب عشق در
آسمان دلم ظاهر شد و به من چشمك زد و مرا عاشق خودش كرد… اينك كه
تو در آن سوي آسمان زندگي مي درخشي من اينجا تك و تنها بدون ستاره
ميباشم…! اي ستاره شب من كجايي؟ بيا در همين آسمان عشق بدرخش!
دوست ندارم در آسمان ديگري بدرخشي ، مي ترسم بروي و ستاره شب
شبهاي غريبه اي ديگر شوي! تو در آسمان دلم هستي و تا ابد نيز خواهي
ماند…
تو گمشده من در آسمان ها هستي ، حتي اگر زيباترين كهكشان در آسمان
به من نگاه بكند و چشمك بزند من هيچ احساسي پيدا نخواهم كرد ،اي
ستاره شب من!
تو همان ستاره اي در اوج آسمانها ، تو همان طلوع دوباره اي در اوج آسمان
دل من ، تو كوچكي اما از آن دوردست ها ، تو ستاره اي نه تنها در شبها بلكه
در روزهاي زندگي من تو تك ستاره دلم هستي! تو درخشان ترين ستاره در
بين تمام ستاره هاي آسمان شب هستي! آسمان تاريك با بودن تو جشن پر
از روشنايي در آن بر پا مي شود! تو از مهتاب نيز نوراني تري ، تو پادشاه
روشنايي بي چون و چراي شبها در آسمان هستي! چه زيبا مي درخشي ،
همه عاشقان با ديدن تو چشمهايشان را با حسرت به آسمان مي اندازند و تو
را با حسرت نگاه مي كنند كه به من چشمك ميزني و نگاه عاشقانه به من
ميكني!بگذار همه با حسرت به تو نگاه كنند و من هم در برابر اين همه چشم
كه با حسرت به تو نگاه مي اندازند به تو افتخار ميكنم!…
از ميان اين همه ستاره آسمان ، تو ستاره عشق من شدي ، چون تو تنها به
من چشمك ميزني ، چون تو صادقانه ستاره من شدي و با يكرنگي و با
يكدلي در آسمان دلم نشستي…! افسوس كه بين من و تو فاصله اي است !
اما من اين فاصله را از بين مي برم ، مهتاب ميشوم و به آسمان مي آيم و تو
را در آغوش خودم ميگيرم چون كه تو لياقت اين عشق را داري
+ نوشته شده در  سه شنبه 26 مهر1384ساعت 17:5  توسط شادی  | 

معمــــــــــــــــــــا !!!

 

نه خورشيدي ، نه مهتابي ، نه باراني نه دريا

نه خورشيدي كه غروب مي كند ، نه مهتابي كه سحرگاه محو ميشود ، نه

باراني كه پايان مي يابد ، و نه دريايي كه روزي كوير مي شود

نه ستاره اي ، نه شبي ، نه روزي ، نه طلوعي و نه رنگين كمان

نه ستاره اي كه به همه چشمك ميزند و در پايان نيز خاموش ميشود ، نه

شبي كه روزها محو مي شود و نه روزي كه درپايان تاريك مي شود ، نه

طلوعي كه پايانش غروب است و نه رنگين كماني كه زمان غروب خورشيد و

پايان باران محو ميشود.

نه آبشار خروشاني ، نه گلي ، نه پروانه ، نه قصه اي و نه افسانه !..

نه آبشار خروشاني كه روزي كم آب مي شود ، نه گلي كه سرنوشت آن را

پر پر مي كند ، نه پروانه اي كه روزي مي ميرد ، نه قصه اي كه با يك بار

خواندن در گوشه دل خاك خورده و فراموش مي شود ، و نه افسانه اي كه

حقيقتي ندارد !

نه فرشته اي ، نه ليلي ، نه معشوقي ، نه عاشق، نه خاطره اي و نه

مسافر!

نه فرشته اي ، كه از زيبايي پنهان ميشود ، نه ليلي هستي كه جاي آن در

قصه ها است ، نه معشوقي كه سردرگم باشد ، نه عاشقي كه در اين

زمانه دروغ است ، نه خاطره اي كه روز ي مي سوزد و نه مسافري كه

روزي سفر مي كند.

نه بهاري ، نه مرواريد ، نه سحرگاهي ، و نه كعبه عشق..!

نه بهاري كه روزي خزان مي شود ، نه مرواريدي كه جاي آن در اعماق

درياست ، نه سحرگاهي كه خاموش مي شود ، و نه كعبه عشقي كه در

يك جا ستايش مي شود!

نه ياري ، نه همزبان ، نه همدمي ، نه همدل و نه آشنا !.

نه ياري كه روزي ياوري پيدا مي كند ، نه همزباني كه روزي سكوت به

سراغش مي آيد ، نه همدمي كه روزي سفر ميكند ، نه همدلي كه روزي از

دل دور مي شود ، و نه آشنايي كه روزي غريبه مي شود!

تو حتي براي من نه دنيايي نه عشق و نه زندگي!

نه دنيايي چون دنيا بدي دارد ، فراموشي دارد ، ديوانگي دارد ، خيانت دارد ،

بي رحمي دارد ، بدبختي دارد ، پوچي دارد ، افسردگي دارد ، دنيا تنهايی

دارد …!

نه عشقي ، چون عشق دروغ دارد ، عشق نيرنگي دارد ، فراموشي دارد ،

جدايي دارد ، خيانت دارد ، سياهي دارد ، نابودي دارد ، بي رنگي دارد ،

عشق هوس دارد !

و نه زندگي هستي چون زندگي پاياني دارد ، زندگي مرگي دارد ، زندگی

عزايي دارد!

تو كه هيچكدام از اين زيبايي ها كه در اين دنيا ميباشد را نداري و نيستي پس

 براي من چه هستي؟

 

تو تمـــــــــــــــام وجـــــــــود من هســــــــــتي ...!

 

چون تمام اين زيبايي هاي دنيا و حتي خود دنيا و اين زندگي هر كدام پايانی

دارد ، اما تو براي من بي پاياني ، چون تمام وجود مني ، و زماني كه تمام

وجودم هستي ، همزمان با مرگ وجودم ، تو نيز همراه با من به آن دنيا

                                  خواهي آمد و در آن دنيا نيز مرا تنها نخواهي گذاشت ... !

                                      نوشته شده توسط محمد عزیزم دوست دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 مهر1384ساعت 23:4  توسط شادی  | 

برای بهترینم که نیست

 حالا چشماتو ببند و تو بهترين شب زندگيت بهترين آرزو رو براي خودت و من بكن

 

 چشمامو بستم صداي قلبمو ميشنيدم دستاش تو دستم بود هر دو همون چيزي رو

 

 ميخواستيم كه ميدونستيم نميشه ،لمس داغي دست اون تو دستم يه آرامش خاصي به من ميداد

 

  آرزو كردم. تو بهترين شب زندگيم بهترين آرزو رو كردم .

 

  يه فشار آروم به دستم داد كه يعني چشمامو باز كنم، باز كردم،

 

  گفت چي آرزو كردي ؟  آرزو كردم وقتي چشمامو نه الآن كه هر وقت باز ميكنم

 

   تو رو كنار خودم ببينم واسه هميشه ،آرزو كردم هميشه با من بموني

 

  گفت اين كه آرزو نيست من هميشه باهاتم مگه شك داري ؟؟ يه چيزي ميخواستي كه

 

  شايد ممكن نباشه و خدا تو بهترين شب زندگيت اونو بهت بده مثلا ..

.

  وقتي تورو دارم هيچي نميخوام گفت: نه آرزوتو حروم كردي…

 

  بودن من با تو يه واقعيته كه تموم نميشه پس آرزو نيست چشماتو ببند و باز كن

 

  ببين!! اينجا كنارتم فرار نميكنم دستم تو دستاته كجا برم از پيش تو بهتر و قشنگتر

 

  تمام دنيا رو با نگاهت عوض نميكنم … باور داشتم هيچ وقت نميره باور

 

  داشتم خوشبختي تو قلبمه،كنارمه ،سايه به سايه با منه اما…

 

 

 

  اگر نامه ام به نام تو آغاز ميشد ،اگر دفترم با يك اشاره تو باز ميشد،

   اگر دستهايم با نفس تو گرم ميشد،اگر دلم با لبخند تو نرم ميشد،

   اگر پشت درهاي بسته نبودم ،واگر از روزگار خسته نبودم ،

   باز ميتوانستم همسايه ياس باشم يا همبازي پروانه اي با احساس باشم.

   اگر ديوارهاي سرد روبه رويم قد نميكشيدند ،اگر بادهاي ولگرد سيبهايم را از شاخه

  نميچيدند،

   اگر آرزوهاي ريزو درشتم پرپر نميشد،اگر گوش فلك كر نميشد،

   اگر همه رودخانه هايم آرام بودند ،اگر زمين و زمان رام بودند،

   اگر لباس فطرتم آلوده نيرنگ نميشد،واگر دل دريايي ام سنگ نميشد،

   باز ميتوانستم با ستاره ها تا صبح بيدار باشم يا عاشقانه در حسرت ديدار باشم.

   اگر افتادن برگ را باور ميكردم ،اگر آمدن مرگ را باور ميكردم ،

   اگر از عشق غافل نميشدم اگر اين همه عاقل نميشدم،

   اگر طپش قلب ترا فراموش نميكردم ،اگر فانوسهاي خاطره را خاموش نميكردم،

   اگر با اتفاقي كه افتاد نميرفتم ،واگر از ياد تو چون باد نميرفتم،

   باز ميتوانستم با تو آغاز شوم يا درون غنچه بمانم راز شوم.

   اگر كوچه هاي زندگي بن بست نبود، اگر دل ساده ام بت پرست نبود،

   اگر پيوسته سبزه ها ودرختان را دعا ميكردم،اگر نيمه شبها ترا صدا ميكردم ،

   اگر از همه جا بي خبر نميشدم،واگر بسته كاش و اماواگر نميشدم ،

   باز ميتوانستم نام تو را بر زبان بياورم يا لااقل دستي به سوي آسمان بياورم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 23 مهر1384ساعت 15:23  توسط شادی  | 

   سلام

 امروز روز اول كلاسا بود رفتم دانشگاه خدايي خيلي حال كردم ولي خوب...

 از ساعت 8 بيكار بودم تا 12 منتها چون با سرويس رفته بودم نميشد كاريش كرد

 ما رفتيم دانشگاه رودهن كه با ما 15 دقيقه فاصله داره رفتم پيش دوستام .

 بعد اومدم واسه كلاس رياضي استاد اومد ديديم همش 5 نفريم نگو استاد همه

 كلاساشو با هم تو دوتا ساعت ميندازه يكي 8 يكي 11 هيچ كس هم به ماي بدبخت

 هيچي نگفت استاد درسو داده بود  كارا رو كرده بود فقط اومد سر كلاس گفت اين ساعت 

 بياين از اين به بعد ما رو ميگي از صبح تا حالا به هواي كلاس اوشون تو دانشگاه مونديم

 ايشون ميگن كلاس كنسله شانس مارو. داشتم ميمردم از گرسنگي اما خوب...

   بعد رفتيم سر كلاس اكولوژي مردك ... انقدر حرف زد واز اين شاخه به

 اون شاخه پريد با حرفاش ديوونمون كرد 3ساعت كلاس تموم شد اذان تو راه بوديم

 افطار تو خيابون .

 بعد اذان كه زنگيدي خيلي خوشحال شدم مرسي گلم كه به فكرمي زنگ زدي مرام گذاشتي

 يه دنيا آرزوي خوب واسه تو بهترينم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1384ساعت 20:29  توسط شادی  | 

  همنفس گلم سلام

   ديروز صبح رفتم براي انتخاب واحد دانشگاه جات خالي بود خيلي توپ بود

 

  امروز روزاول ماه رمضان بود يادته پارسال كجا بوديم بعد هر افطار .

 

 سال گذشته تو ماه رمضان داشتم خدا رو واسه داشتن تو وخوشبختيه بينهايتم  شكر ميكردم

 

 اما امسال حتي نميدونم كجايي ؟؟ يادته روزي كه داشتم ميرفتم اصفهان

 

   *گفتم بگو چه جوري فراموشت كنم؟ وتو فقط بهم گفتي يه معجونه كه ...

 

  من گفتم الكي نگو .گفتي سوال الكي جواب الكي هم داره ...!!*

 

  اماحالا دوباره ميپرسم بگو چه جوري فراموشت كنم بگو با اين داغي كه روي سينمه

 

  با اين بغضي كه تو گلومه چي كار كنم ؟؟كاش  حداقل ميگفتي از زندگيت راضي هستي

 

 كاش ميدونستم خوشحالي اون وقت ميرفتم بيرون اونوقت خودمو راحت ميكردم از دست...

 

  اما وقتي ازت خبري نيست يعني...

 

  اينجا همه غريبه اند آشناييشان را به رخ بيگانگي ام ميكشند و من صبور تر از هميشه فقط

 

  به

 اين آدمهاي ... كه دوروبرم هستند ميخندم كه البته بايد به حالشون گريست اما من...

 

 با من اندوه جدايي نميداني چه ها كرد نفرين به دست سرنوشت مرا از تو جدا كرد

 

 اي دلت درياچه نور گر دلم را شكستي خاطراتم را به يادآر هر جا بي من نشستي  

 

 امروز باز هم مثل هميشه از آن دوباره ها شده ام از آنهايي كه فقط خودت ميداني با

 

  اين دوباره چه كني چون هيچ كس نميداند دوباره من يعني چه و فقط تو ومن ميدانيم

 

  دوباره ها زيادند و نبودنهاي تو بي شمار دلتنگي ها بسيار است و مرهمي نيست تا...

 

  اشكهاي من درياست اما تو نيستي تا اين دريا را بخشكاني نه تو هستي نه...

 

  ديگر كافيست ميدانم خسته شدي ميدانم ...

 

  كسي كه چه برف ببارد چه باران به ياد توست

 

 

در روزهاي ساكت دلتنگي

 

با خاطرات گرم و دل انگيزت

 

پيمانه مي زنم كه تو بازآيي . . .

 

آري بهار آمده اما من ،

 

با چشم هاي خيس و زمستاني

 

در انتظار فصل بهاري كه . . .

 

همراه با شكوفه ، تو مي آيي .

 

هر بار مي روي كه بيايي زود

 

شعرم بدون قافيه مي ماند

 

حقم نبود اين همه من . . . بي تو . . .

 

اين انتظار و اين همه تنهايي

 

با آرزوي ساده ي يك ديدار

 

من تا هميشه چشم به راه تو . . .

 

من تا هميشه منتظري بي تاب . . .

 

اين است انتظار اهورايي !

 

در روزهاي ساكت دلتنگي

 

با هر چه از تو مانده براي من

 

سر مي كنم . . . تو باز مي آيي . . . آه . . .

 

اين را به من نگو كه نمي آيي  !

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 مهر1384ساعت 18:0  توسط شادی  | 

دلتنگی های من

  

 

             

    سلام مهربونم

  خوبي امروزم مثل روزاي ديگه گذشت نه خوب نه بد  تو كه ميدوني بدون تو هيچي خوب

  نیست

  ديروز صبح رفتم دانشگاه ،از ساعت 9:30 شروع كردن حرف زدن تا 12 منكه داشت

   خوابم ميبرد

  جات خالي بود تا با هم يه خورده به اونا بخنديم يه چيزايي ديدم كه واي...

  كاش بودي تا به دل سير ميخنديديم اما خوب تو كه نبودي نيستي ...

 مسئول گروه علوم تربيتي اومد شروع كردن حرف زدن اولش گفت من صحبت زيادي ندارم

  اما

30 دقيقه حرفيد مخم... اما مسئول گروه ما بد بخت حرف نزد يعني وقت نشد

 هنوز ساختمون اصلي دانشگاه ما آماده نشده گفت ميتونيد همينجا بمونيد يا نه صبر كنيد

  از بهمن ماه منم بهتر ديدم شروع كنم تا زودتر به تو برسم

  واي كه چقدر دلم واست تنگ شده يادته چقدر برنامه داشتيم وقتي من دانشگاه قبول شدم

  با هم انجام بديم اما نه فكر كنم اينم مثل تمام قولات يادت رفته ...

  گفتي كه دلتنگي نكن آخ مگه ميشه نازنين ...

  ديشب دوباره هاديو از خودم رنجوندم آخه ميدوني چيه؟ خيلي دلم برات تنگ شده بود

 هادي كه اومد تو نت بدجوري دلم گرفته بود همشم سر اون بيچاره خالي كردم

 

   اما هيچي نگفت...

 راستي ديشب خوابتو ديدم باورت ميشه يه خواب خوب تو خوابم مثل هميشه بودي

  مهربونو دوست داشتني صبح كه بلند شدم اتاق بوي عطر تن تورو ميداد بالشم خيس از

  گريه بود

  و روحم تشنه وجودت و جسمم...

   ديشب كه اومدي تو نت اما جوابمو ندادي كلي غصه خوردم اما فداي سرت

   تو يه وقت ناراحت نشي ميدوني كه طاقت ديدن اشكاتو ندارم...

راستي الآن كجايي ؟؟ واي كه وقتي ازت خبري نيست ديوونه ميشم وتو اينو خوب ميدونستي

 هميشه سعي مي كردي بهم خبر بدي كجايي اما حالا...

   ميشنوي با توام با خود خودت....

  يادته يه دفعه واسم نوشته بودي نميتوانم عهد كنم هميشه با تو بخندم اما ميتوانم عهد كنم

  هميشه با تو گريه كنم و بالاتر از آن ميتوانم عهد كنم هميشه با تو باشم و دوستت داشته 

   باشم...

   يكي ميگفت عهدو زيرپات گذاشتي اما من باور نميكنم تنها يك جمله يادمه كه گفتي :

 شادي لياقت تواز من وامثال من بيشتر است ومن هيچ وقت نفهميدم چرا اينو گفتي

 خوشبختيه من با بودن تو كامل بود و از وقتي رفتي ديگه اروم نبودم ديگه شادي

  نبودم اون شاديه با هيجان و با جسارت كه تو عاشق شهامت و جسارتش بودي

 ديگه حتي مثل اسمش شاد هم نبود هادي ميگه بايد اسمتوميذاشتي ماتم ،غصه و به قول يه

  دوست كه واسم عزيزه اونم خيلي زياد، ميگفت تو سه ماه يادت  رفته بخندي

  باورت ميشه اين آدما فكر ميكنن من از اول اخمو بودم نه به خدا من بلد بودم بخندم اونم

  از ته دل اونم يه عالمه كه خندم همه رو به خنده واميداشت اما حالا ...

  فراموش كن مهربونم سرت رو درد آوردم خيلي حرف زدم تو خوب باشي منم خوبم همين

  اين پايين يه شعر هست اما فكر نكني واسه توا . نه اصلا من دلم نمياد نفرينت كنم

   تا بعد مواظب دل چون برگ گلت باش  

 

  سر گرميه تو شده بازي بااين دل غمگينو خستم

  يادت نمياد اون همه قول و قرارهايي كه باتو بستم

  با اين همه ظلم تو ببين باز چه جوري پاي اين قول و قرار من نشستم

  نشكن دلمو به خدا آهم ميگيره دامنتو عاقبت يه روز

  نگو بي خبري  نگو نميدوني دلم پر از يه نفرين سينه سوز

  نگو بيخبري نگو نميدوني وقتي كه نيستي گريه شده كار اين دل عاشق شبو روز

  ديوونه نكن دلمو، آهم ميگيره عاقبت دامنتو يه روز

  نگو بي خبري  نگو نميدوني دلم پر از يه نفرين سينه سوز

  نگو بيخبري نگو نميدوني وقتي كه نيستي گريه شده كار اين دل عاشق شبو روز

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 مهر1384ساعت 15:31  توسط شادی  | 

خدایا شکرت

 

   خدایا به خاطر همه چی شکر مرسی که سالم

   بر گردوندیش خدا جونم مرسی که سالمه

  چرا گاهی ما یادمون میره خدا اینجاست نزدیک تر از... به ما اما ما مثل همیشه تو غرور مسخره مون 

  دست و پا میزنیم

   آهای با توام میدونی که با خود خودتم اگه فقط یه کم دست ازغرور بیجا برداشته بودی الآن  شاید ...

   میخوام بگم زندگی و مرگ دست خداست نه من و تو همچنین سرنوشتمون  اگه یه جاهایی داریم تند میریم

   خدا یه جوری بهمون هشدار میده که آره ...

 یادت باشه ما همه یه روز میریم اما کاش وقتی داریم میریم کسیو اذیت نکرده باشیم یا دل کسی رو نشکسته

 باشیم که اگه این طوری باشه وای به روزگار منو تو

 خدایا بازم شکرت که سالمه همین که سالمه واسم کافیه همین بسه

  از زندگی که بدونم سالمه و خوشبخت...

 

+ نوشته شده در  جمعه 8 مهر1384ساعت 1:8  توسط شادی  | 

کاش بیایی و من...

 کاش به خوابم بیایی،با شیشه ای پر از عطر شیرین عشق.من ستاره های نقره ای را از دست

  داده ام.من خورشید را در پیچ وخم یک کوچه تاریک گم کرده ام.

 کاش صدایم کنی تااز این خواب هزاره بر خیزم و اتاقم به رنگ بهار شودودفتر های کهنه ام

 بوی شعر بگیرند.من همه فرشته هایی را که در خواب دیده بودم از یاد برده ام.

 من به عصایی تکیه داده ام که هرگز شکوفه نخواهد داد.دیشب گریه های کودکی ام را به

  خواب دیدم و پروانه هایی را که بالهایشان از گل سرخ بودو مترسکی مهربان که در انتهای

 مزرعه مرا بوسید.

 بارها گفته ام جهنم یعنی جدایی.کاش میتوانستم بگویم به قدر آسمانها و به زیبایی بهشت

 دوستت دارم.کاش هر روز بالای بلند ترین قله می ایستادم و به تو سلام میکردم.

 در خلوت لیمویی خود به من فکر کن!عبور رودخانه ها را از قلبم هنوز تماشایی است

 .هنوز صدای خیس باران را از ترانه هایم میتوانی بشنوی.

 کاش به خوابم بیایی و در گوشم نجوا کنی:اگر نام عاشقان را از یاد ببری هیچ گاه بیدار

 نخواهی شد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 مهر1384ساعت 15:13  توسط شادی  | 

بی مقدمه دوست دارم......

 

  بی  مقدمه سلام

 امشب نمیدونم چرا هواتو داشتم  دلم بی بهونه هوای هواتوکرده بود

 یاد نگاهت آتیشم میزد نمیدونم چرا رفتی ؟ نمیدونم چرامنو نخواستی  یا حتی

 نذاشتی واسه بار آخر چشمای مهربونتو ببینم

 نمیدونم تو حتی یاد منم می افتی یا نه؟ اما کاش میفهمیدی چقدر دلتنگ ثانیه های حضورت

  هستم  چقدر بی بهونه منتظر ورودت هستم محتاج آغوش امنتم محتاج حضور بی بهونت

 هستم نمیدونم اما کاش .........

 بینهایت بهت نیاز دارم به خودت و روح بزرگت و آغوش همیشه امنت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 مهر1384ساعت 2:35  توسط شادی  | 

  داشتی مثل یه خاطره فراموش میشدی

 منکه داشتم تمام اون روزای خوب فراموش میکردم منکه با تنهایی خودم ساخته بودم

  چرا دوباره برگشتی چرا دوباره خواستی بمونی؟ مگه خودت نخواسته بودی بری

  پس این رفتنو اومدن چی بود حالا که عادت کرده بودم به نبودنت چرا؟؟؟

  فراموش شدی مثل همه چی اما نمیدونم چرا سایه ات همیشه اینجاست دنبالمه

  میترسم ازش از خودم از زندگی بدم میاد اینجا رو بدون تو نمیخوام میدونم دوباره اون

 میاد اینجا نظر میذاره که مسخره ایی اما بذار فکر کنه خل شدم همه که اینو میدونن

 ... تو هم روش میدونیکه چقدر دوست دارم میدونی که چقدر دلتنگتم  امشبم گذشت

 اما بدون توهنوزم بدون تو اینجام شده تا آخر عمرم منتظرت میمونم میدونم میای

 اما وقتی بیا که زنده ام نه ...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 مهر1384ساعت 0:58  توسط شادی  | 

دوستت دارم........

 

 

 

«عشق ما»

میتواند جاودان بماند ،اگر هردوی ما چنین بخواهیم

میخواهم عشقم به تو

پایدار باشد

میدانم که این

به کوشش فراوان هردویمان

در خشنود کردن یکدیگر

در کمک به یکدیگر

عادل و صادق بودن با یکدیگر

وپذیرفتن یکدیگر،آنسان که هستیم، نیاز دارد

هردو باید سخت بکوشیم

تا فردیت خود را حفظ کرده

ودر عین حال با هم يكي شويم

تا نيرومند وپشتيبان هم

در خوشی و سختی،

تا هیجان انگیز و جالب

برای خود ودیگری باقی بمانیم

هردو باید سخت بکوشیم

تا همواره به یکدیگر

به چشم با ارزشترین فرد دنیا بنگریم

تا همواره عشقمان

با ارزشترین احساسمان باشد

تا همواره ارتباط میان خودرا

جدی ترین و مهم ترین پیوند دو تن بدانیم

گرچه شاید همیشه

داشتن عشقی پایدار ساده نباشد

سخت کوشیدن بس اسان است

آنگاه که پاداش آن

زیبایی در کنار هم بودن و عاشق بودن ماست

 

دوستت دارم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 مهر1384ساعت 13:11  توسط شادی  | 

نکنه بری منو تنها بذاری...

 

من از ان روز كه از بند تو آزاد شوم مي ترسم

 من از آن روز كه در بند سكوت

 مثل آواري بي جان و خموش

  مثل درياي بي موج و خروش

  فارغ از معني بودن باشم . . . مي ترسم .

 

 گوش كن :

 باد به صحرا پيوست

 من از آن روز كه چون سبزه ي صحرا در باد

  سر فرو مي آرم ، مي ترسم !

 

  آه . . . بنگر . . . خورشيد

 در حجابي از ابر

 در حجابي از كوه

  مي رود تا روزي ديگر انجام شود . . .

 من از آن روز كه در سايه ي يأس

 پشت كوهي از صد خاطره پنهان باشم مي ترسم

 

 گوش كن :

  بايد هر لحظه مرا . . .

  با هزاران بند از جنس نگاه

  با هزاران بند از جنس اميد

  به زمين دل خود وصل كني !

 

 من از آن روز كه از بند تو آزاد شوم مي ترسم

  تو از آن روز كه من . . .

  با وزش باد از اينجا بروم . . .

  تو از آن روز كه من هم سخن كوه شوم . . . .    مي ترسي . . . !

+ نوشته شده در  شنبه 2 مهر1384ساعت 15:46  توسط شادی  | 

 هی با توام آره با خود خودت میدونی چه به روزم آوردی با تویی که الآنتو خواب نازی میدونی

چقدر دلم برات تنگ شده مدتهاست ایجا منتظرم اما نیستی یعنی خوابی گوشیو چرا جواب

 نمیدی

 کوچولوی بد جنس میدونی که چقدر دلتنگتم پس ........... اینم برای تو مهربونم

 شب که می شود،خدا چراغ ماه را روشن میکندتا من در حضور چشم های کنجکاو ستاره ها

 برای تو نامه بنویسم. کاغذم برگ درختان است و مدادم شاخه ای ترد و تازه. شب که می

  شود  خیال تو در اتاقم راه میرود و همه اشیا جان می گیرند ، پروانه های خشکیده بال زنان

  از دفتر چه ام بیرون می آیند،پرده ها از شیشه ها هم شفاف تر می شوندو من میتوانم خودم

  را در همه آیینه های ناشناس تماشا کنم. گاهی حتی یک کلمه هم ندارم که برایت شعر بگو

 

  یم و گاهی هزاران کلمه در دستان من است،اما باز نمیدانم چه بسرایم که شایسته تو باشد آن

  وقت به قناری ها حسودیم میشود که از من شاعرترند.کاش تخته سنگی بودم که  خانه اش

 در آغوش دریاست یا بنفشه ای که همیشه لب جوی را میبوسد و یا خیابان ساکتی که پیوست

 ه خواب قدم های ترا میبیند.

  کاش ترازویی برای اندازه گرفتن عشق و دلتنگی وجود داشت، کاش میتوانستی

  دررویاهایم 

  بخوابی و در آرزوهایم بیدار شوی . کاش  بین لب های من و نام عزیز تو هیچ فاصله ای

 نبود، کاش به جز تأخیر دیدار هیچ گله ای نبود.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 مهر1384ساعت 1:57  توسط شادی  |