تنها یک روز ...
يك روز صبح زود كه چشمهايم را باز ميكنم ،فرشته اي با بالهايش به صورتم ميزند و ميگويد
اين آخرين باريست كه خورشيد را ميبيني .ميتواني تا غروب كنار پنجره بايستي وبا آسمان و
پرنده هايش حرف بزني. ميتواني دستهايت را در رودخانه اي كه از نزديكي اتاقت ميگذرد بشويي.
ميتواني مشقهاي كودكي ات را تمام كني ،روي سبزه ها دراز بكشي ،درختان را در آغوش بگيري
و گلهاي سرخ را ببويي .ميتواني آخرين سطر نامه ات را بنويسي و روزنامه هاي صبح و عصر را تا
انتها بخواني ودگمه هاي پيراهنت را در آينه ببندي . ميتواني زانو به زانوي خدا بشيني و گناهان ريزو
درشت و تكراري ات را بشماري و يك دل سير گريه كني.
وقتي كه فرشته به سوي بي نهايت پر ميكشد،يادم ميافتد كارهاي زيادي هست كه
بايد انجام بدهم.بايد صندلي خالي ام را كنار گلدانهاي شمعداني بگذارم وبا ابرهاي دلتنگ راه بروم ،
آرام و بيصدا با آرزوهايم خداحافظي كنم ،عكس مادرم را ببوسم ،خطوط ساده دستهاي پدرم را به
خاطر بسپارم.بايد دلهايي را كه شكسته ام از نو بسازم چشمهايي را كه نديده ام ،به دقت ببينم،
صداهايي را كه نشنيده ام،صميمانه در آغوش بگيرم و يك بار ديگر در ساحل پر از گوش
ماهي و صدف بايستم،ومشامم را از عطر تازه موجها پر كنم و سرانجام بايد خدا را سپاس بگويم
كه اجازه داد شاعر باشم ،با اشيا و كلمات دوست شوم و زندگي ام در ميان روياهاي
معصوم بگذرد. فرشته آنقدر دور ميشود كه فقط ردي از بالهايش را ميبينم
نميدانم صدايم را ميشنود يا نه اما با همه وجودم فرياد ميزنم:
اي فرشته مهربان ،از خداوند بزرگ بخواه فرصتي ديگر به من بدهد!![]()
فرصتي براي دوست داشتن
. يك روز اصلا كافي نيست. باور كن هنوز
به خيلي ها نگفته ام كه دوستشان دارم
،حتي به او كه هر روز ساعتم را
با صداي قلبش و با جزرو مد نفسهايش تنظيم ميكنم.![]()
![]()





