تبليغاتX
دفترچه خاطرات دلتنگی های شادی

دفترچه خاطرات دلتنگی های شادی

یه شب تو خواب دیدم که توی آسمون توی دستای تو شدم رنگین کمون

شادي يعني عشق

به نام خدا خالق انسان

به نام انسان خالق غمها

به نام غمها بوجود

آورنده اشکها

به نام اشکها تسکین دهنده ی قلبها

به نام قلبها ایجادگرعشق

وبه نام عشق زیباترین خطای انسان

 

با نام زیبایی و پاکی عشق وجاودانگی آفرینش عشق شروع می کنم:

شاید برای خیلی از کسایی که بیشتر وبلاگو میخونن و با شخص رویایی و استثنایی شادی آشنا هستند جالب باشه که بدونن این محمدی که اسمش توی وبلاگ شادی هستش و شادی لقب برادر رو بهش میده کی هست؟

امروز اومدم تا بگم میترسم به شادی بگم گل چون ممكنه پژمرده بشه ميترسم بهش بگم خورشيد چون ممكنه غروب كنه ولي اسمشو ميذارم جونم كه اگه رفت منم برم

اين دختر بااحساس با چشماي ديوونه كننده وعاشقش هر چي كه هست براي من بعد احساس و عاطفي وجودمو پر كرده . دختري كه با شنيدن صداي مهربونش.شعرهاي با احساسش ووجود پاك و عاشقش هر چي كه ميخواستم بهم داد.شايد اگه بهش نگم فرشته ي آسموني خدا در حقش كوتاهي كرده باشم.هميشه شروع و پايان حرفاش با نام مقدس عشق همراهه كه اگه ۱۰۰ قسمتش كنم ۹۹ قسمتش احساسش و اون يك قسمت ديگه هم باز احساسات پاكشه

منم فقط و فقط مثل يك برادرازته دل دوسش دارم و اميدوارم كسي كه لياقت وجود پاكشو داره بتونه دوسش داشته باشه و قطعا اون روز براي من توي خاطرات ذهنم لقب با احساس ترين روز خدا رو خواهد گرفت.به اميد آن روز......

همانطوري كه با عشق شروع كردم با كلامي از عشق نيز به پايان مي برم:

اگرفاصله بخواهد تو را از من بگيرد

فصلي خواهم شداز جنس باران

وخواهم باريد

آنقدر كه فاصله ازعبوراشك هاي من پرشود.....

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 آبان1384ساعت 11:33  توسط شادی  | 

بی بهانه نوشتم اما بی منظور

 

(وقتی کسی را نمی فهمند اورا احمق محسوب می کنند )

 

 

چه سخت است زن بودن در ميان اين ازدحام

که حتی ماران نيز مهمان سفره هايند

چه سخت است زن بودن در ميان انديشه های سياه

که با چشمان هوس انگيز بسمن يک شئ بر تو مينگرند

و برايت برنامه ايی می ريزند از پيش تعيين شده

چه ترسناک است چشيدن لذت زن بودن را

در آن هنگام که بر تو می خندد هر مرد

بر تکاپو تو در يافتن آخرين ذرهء يک سايه

ولی تو

خوب می دانی ، هر سايه خبر از نوری می دهد

هميشه فکر می کردم این مردان هستند که باعث تمام اين محدوديتها و دلتنگی های

زنان می باشند ولی امروز فهميدم  از ماست که بر ماست..........

در مقابل چشمان حيرت زده ما ، زنی بی توجه به شکست غرورش و شخصيتش ،يه

شوهرش  اجازه ازدواج مجدد دادو يرای اين کارش تنها يک دليل داشت

 نمی خواهم

ناراحتش کنم

راستی ببخشید زود آپ کردم ولی هوس کردم بیام بگم اومدم گفتم همین

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 آبان1384ساعت 22:19  توسط شادی  | 

خدايا منو ببخش

امروز با يكي دعوام شد با يكي از پسر عمه هام كه ۲ سال بود باهاش قهر بودم رفتم آشتي كنم

بدتر شد يه كاري كردم كه تو چشماش پر نفرت شد نفرت از من ، نفرت از شادي،نفرت از اسم دختر دايي  No  ولي فكر ميكنم اين بهترين بود وقتي خدافظي كردم گفت جوري اين كارو كردي كه تا صد سال ديگه هم نميبخشمتThrow Computer آره خلاصه اينكه جونم برات بگه امروز اين جوري بود نه كه

فكر كني من دلشو شيكوندم يا اون منو دوست داشت نه قضيه اين مايه ها نبود ولي خوب يه چيزايي بود كه Scared 1 من نميخواستم خودش باعث شد دعوامون بشه من تذكر دادم جدي نگرفت Scared 2 

منم قاطي از خودم در وكردم بگذريم حالام ناراحت نيستم چون هر كي جاي من بود اين كارو ميكرد دفاع از خود Shocked ببخشد زود آپ كردم گفتم بيام حرف بزنم سبك وشم حالام سبك شدم واسم دعا كنيد. تا بعد مرسي بابت اينكه من و محمد رو تنها نميگذاريد بازم بياين پيش ما دوستون داريم    Heart Glasses I Love You 
  




+ نوشته شده در  یکشنبه 22 آبان1384ساعت 20:34  توسط شادی  | 

بدون شرح

 

شاید اولین کسی که گفت کوه به کوه نمیرسد نمیدانست که برای رسیدن باید کوه بود

اینو از وبلاگ هادی تقلب کردم چون خیلی قشنگ بود و با مفهوم فقط به معنی دقت کنی

همه چیو میفهمی ...

در 15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند ، و گاهي اوقات پدران هم .

در 20 سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف فايده اي ندارد ، حتي اگر با مهارت انجام شود .

در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد ، مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته ، محروم مي كند .

در 30 سالگي پي بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن .

در 35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چيزي است كه خود مي سازد .

در 40 سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن ، در آن نيست كه كاري را كه دوست داريم انجام دهيم ؛ بلكه در اين است كه كاري را كه انجام مي دهيم دوست داشته باشيم

در 45 سالگي ياد گرفتم كه 10 درصد از زندگي چيزهايي است كه براي انسان اتفاق مي افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان مي دهند.

در 50 سالگي پي بردم كه كتاب بهترين دوست انسان و پيروي كوركورانه بد ترين دشمن وي است .

در 55 سالگي پي بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب .

در 60 سالگي متوجه شدم كه بدون عشق مي توان ايثار كرد اما بدون ايثار هرگز نمي توان عشق ورزيد .

در 65 سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز ، بايد بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نيز كه ميل دارد بخورد .

در 70 سالگي ياد گرفتم كه زندگي مساله در اختيار داشتن كارتهاي خوب نيست ؛ بلكه خوب بازي كردن با كارتهاي بد است .

در 75 سالگي دانستم كه انسان تا وقتي فكر مي كند نارس است ، به رشد وكمال خود ادامه مي دهد و به محض آنكه گمان كرد رسيده شده است ، دچار آفت مي شود .

در 80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترين لذت دنيا است .

در 85 سالگي دريافتم كه همانا زندگي زيباست


+ نوشته شده در  شنبه 21 آبان1384ساعت 16:13  توسط شادی  | 

هنوزم دیدن تو برام مثل عمر دوباره س

 

امروز خيلي چيزا ياد گرفتم ياد گرفتم باشم تا از زندگي لذت ببرم.

امروز خيلي كمك كردي اون روزي كه منتظرت موندم و .... ناراحت شدم اما

اگه تو اين چند وقته تمام دوستاي به ظاهر دوستم رو از دست دادم

اگه از جمع 15 نفري دوستاي دبيرستانم ديگه چيزي نمونده جز 2 نفر

اگه تا قبلش ناراحت بودم كه دوستامو به خاطر .. از دست دادم حالا ناراحت نيستم

چون فكر ميكنم تو اين 3 ماه كسايي رو به دست آوردم كه حاضر نيستم به

هيچ قيمتي از دست بدمشون .صاحب دو تا دوست شدم كه ميتونم تو مشكلاتم

روشون حساب باز كنم ميتونم راحت بهشون بگم داداش ،

من صاحب بهترين برادر هاي روي زمينم.تو دانشگاه دوستايي رو به دست آوردم كه حاضر نيستم

اونارو با دنيا عوض كنم دوستايي كه منو واسه خودم خواستن دوستايي كه شايد

 تو لحظه هايي كه ميخنديدم باهام نبودن اما تو لحظه هاي تنهايي هام بودن

 دوستايي كه تو خنده هام حضور نداشتن اما تو گريه هام چرا ،بغض هامو ،

 گريه هامو دلتنگي هامو تحمل كردند و دم نزدند از اينكه من انقدر دلتنگ ... هستم

 فقط آرومم كردند حالااگه هستم، اگه ميخندم ،اگه ديگه بهونه خيلي چيزا رو نميگيرم

 به خاطر وجود اونهاست ،تازه تازه دارم ميفهمم دوست يعني چي ...

 مهربوني خالص يعني چي.... نه اينكه تا قبلش نميدونستم نه ميدونستم

 اما انقدر ذهنم راجع به تو ،حتي دوستام بد بين شده بودم كه....

 حالا حتي راجع به تو هم خوب فكر ميكنم حالا به خدا نميگم

 خدايا يا اون يا هيچ كس درسته دوست داشتم دوست دارم ،اما

 به قول خودت منو تو اين وسط ،وسط دايره عشقمون هيچ كاره ايم

 هميشه هم بهت ميگفتم من دل و ديده سپردم به طوفان بلا

مهم نيست قسمت ،تقدير ،شايد هيچ وقت بهم نرسيم شايد نشه

 ديگه با هم باشيم شايد ديگه نشه واسه بار آخر ببينمت اما

 هميشه خودمو دل خوش ميكنم كه از زندگيت راضي هستي كه اگه غير اين بود

 خودت بهم ميگفتي

 

  قسمت نشد
  تا نصيب لحظه های هم
  شويم!

  حرفی نيست!

  تمام فانوس ها

  رو به باد خاموش ماندند

  وتنگ بلور ماهی ها

  در اضطراب اب درياشکست

 

 

حالا ديگه ناراحت نيستم هر چند هميشه از ته قلبم دلتنگت ميمونم هر چند

 تا آخر عمرم دوستت خواهم داشت اما امروز ياد گرفتم آدما رو واسه خودشون بخوام نه...

 ديگه شبا وقت خواب تا صبح با عكست حرف نميزنم ديگه عكست پر دونه هاي الماس گريه نميشه

 ديگه وقتي تو خونمون جاي خاليتو ميبينم گريه نميكنم داد نميزنم فقط ميرم همونجايي

 كه تو مينشستي و به خاطرات خوب سال گذشتم فكر ميكنم نه اين تابستون لعنتي كه تو رو ازم

 گرفت نه اون دوست ... كه نذاشت با تو باشم نه حتي به ... فقط به روزاي خوب با تو بودن

 

  لحظه هايی را کاش می شد به زنجير کشيد
  که می خواهم تمام بودنم لحظه هايی باشد که تو هستی

  اگه چه هستی هميشه تو

  اگر نبودنی هست از من است

  تو هميشه بودی ... هستی

  زيباتر از هر چه هست

  نزديک تر از خودم به من

  همان طعم گس خورشيد ...

 

براي حرف آخر يك متن يا نميدونم هر چي كه خودت واسم فرستاده بودي

 دلم ميخواد بدوني خيلي دوست داشتم و دارم اما ....

راستي تو روزاي برفي اون قرارمون رو يادت نره اگه برف ديدي

ياد اون شبي باش كه دل به هم داديم اگه تونستي بذار قلبت تو همون

برفهاي سپيد پاك جا بمونه تا بدونيم ديگه به هيچ قيمتي ديگه

به هيچ.... منو تو به هم نميرسيم چون براي منو تو اين جوري خواستن

هر چند كه براي من هيچي عوض نشده اما شايد براي...

كسي كه چه برف ببارد چه باران به ياد توست

 

  حالا که قرار است از دست برویم
  دل به هم دادنمان را
  بیا قصه ای کنیم ,

  پر از جراحت های کاری عاشقانه

  بیا آبی که از سرمان می گذرد را

  قایقی نسازیم و

   دلی را که دارد از راه به در می شود

   مرشد نباشیم !

   بیا مثل دو پرنده

   بی هيچ شرط و تدبيری

  تنها تا می توانيم عاشق شويم

 

 راستی ببخشید از همه جا گفتم اما همه جی رو یه جا گفتم با یک پست از همه معذرت میخوام

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 آبان1384ساعت 11:50  توسط شادی  | 

از همه جا از همه چي...

 

  

 چرا گاهي  يادمون ميره كي بوديم؟؟؟

 امروز ميخوام يه چيزايي رو بگم و بدونم نظر شما چي هست؟؟

 

 نميدونم تجربه كردي يا نه؟؟اما گاهي تو يكي رو  خيلي دوست داري ...

 بعد بهش ميگي دوسش داري اما اون ميذاره ميره ...

  نفر دوم كه مياد تو زندگيت  بين باورو ناباوري ميموني ...

 آ يا قبول كني يا نه با ترديد قبول ميكني  بعد ميبيني اون چيزي كه دفعه اول

 تو بهش ميگفتي عشق ،عشق نبوده ،هوس بوده حالا با نفر دوم به عشق رسيدي ...

ا ما حالا به هر دليلي اين شخص دوم از زندگيت ميره بيرون اونوقت ديگه تو له ميشي...

  تجربه اين احساس خيلي بده خيلي... بعد از اون ديگه هر كي بياد جلو تو اعتماد نميكني...

 حالا شايد اين آدم واقعا تورو بخواد اما خوب... با خودت عهد بستي از جنس مخالفت انتقام بگيري

 راه حل چيه ؟؟  بعد از اون هر كي تو زندگي تو بازيچه س تو ميتوني بگي ؟... تو ميتوني بشناسي كي

   خوبه يا نه...

 چرا همه رو به يه چشم ميبينيم چرا ما آدما يادمون ميره با كارهامون ،حرفامون ،قولهامون

  يه آدمهايي رو ....

  آهاي با تؤام يادت باشه دلي رو نشكوني كه واي به حالت كه اگه بشكنه و اون آدم ....

 يادت باشه كسي رو چشم انتظار خودت نذاري . بد قولي خيلي بده و چشم

  به راه موندن خيلي بدتر اگه قول ميدي سعي كن تا آخرش برو اما ...

  محمد يه روز يه جمله قشنگي بهم گفت دلم ميخواد تو هم بدوني:

  اگه آدم اول زندگيت نيمي از وجودت رو تونست بشناسه اگه يه روز از زندگيت رفت و بعدش يكي اومد تو

  زندگيت كه بيشتر از نيمي از وجودت رو شناخت تو حق نداري بگي من فقط همون آدم اوليو ميخوام

 اين آدم دوم تو رو بيشتر از اونچه تو فهميدي شناخته پس ارزش خودتو بدون و اينكه بدون آدمي كه مياد

  سراغت  تورو واسه خودت بخواد واسه روحت نه...

 

 

                                     اگه احساسمو كشتي اگه از ياد منو بردي

                                     اگه رفتي بي تفاوت به غريبه سر سپردي

                                      بدون اينو كه دل من  شده جادو به طلسمت

                                       يكي هست اين ور دنيا كه تو يادش مونده اسمت

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 آبان1384ساعت 19:37  توسط شادی  | 

تو می آیی....؟؟

 

تو مي آيي
يقين دارم كه مي آيي
زماني كه مرا در بستر سردي ميان خاك بگذارند،
تو مي آيي،يقين دارم كه مي آيي……
پشيمان هم…..
دو دست التماس آميز به سوي من،
ولي پر ميشود از هيچ،
دستي دست گرمت را نميگيرد.
صدايت در گلو بشكسته و آلوده با گريه به فريادي مرا با نام ميخواند
و ميگويد كه اينك من،
سرم بشكن،
دلم را زير پا له كن،
ولي برگرد….
همه فرياد خشمت را
به جرم بي وفايي ها،
دورنگي ها،
جدايي ها،
به روي صورتم بشكن،
مرو اي مهربان بي من كه من دور از تو تنهايم.
ولي چشمان پر مهري دگر بر چهره ي مهتاب مانندت نميماند.
لباني گرم با شوري جنون انگيز ،
نامت را نميخواند….

تو مي آيي
زماني كه نگاه من دگر بر روي تو نميافتد
هراسان،
هر كجا،
هر گوشه اي،
برق نگاهت را نميپايد
مبادا بر نگاه ديگري افتد……..
محال است اين كه بتواني دوباره قلب آرام مرا،
قلبي كه افتادست از كوبش،
از لرزش،
بلرزاني،،،،
محال است اين كه بتواني مرا ديگر بگرياني….

تو مي آيي
يقين دارم،
ولي افسوس آن دستها هرگز بر آن گيسو نميلغزد
پريشانش نميسازد،


تو مي آيي،
يقين دارم كه با عشق و محبت باز مي آيي،
ولي افسوس،
آن گرما به جانم در نميگيرد،
به جسم سرد و خاموشم دگر هستي نمي بخشد.
بيا آنكه رگهاي تنم با خون گرم خود،
تماما معبري بودند تا نقش تو را در گلدان پاكيزه ي گرمم بروياند.
بيا اي آنكه نبض هستيم در دستهايت بود
دل ديوانه ام افتاده زير پايت بود….
يقين دارم كه مي آيي….
بيا تا آخرين دم هم،
قدمهاي تو بالاي سرم باشد،
نگاهت غرق در اشك پشيماني بر روي پيكرم باشد.
دلت را جا گذاري شايد آنجا تا كه سنگ بسترم باشد…..  

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 آبان1384ساعت 15:33  توسط شادی  | 

 امشب يه وبلاگ ديدم اسمش با اسم تو يكي بود نميدونم شايدم تو بودي

   نميدونم چرا يه دفعه دلم گرفت ... كاش اينجا بودي

  محمد ميگه چون اسمشو تو وبلاگ ديدي ناراحت شدي اما همين الان ميگم

  محمد فقط دوستمه يهدوست خوب كه حاضر نيستم با دنيا عوضش كنم

   اما تو همه چيزم بودي عشقم زندگيمحالا كجايي ميدوني چند روز پيش كه

  اون متنو واسم فرستاده بودي مردمو زنده شدم تو فكر كردي زرد ميشي؟

  زردشدي تو فكر كردي من چيم؟؟ سنگ ؟؟ به خدا آدمم دل دارم

   لعنتي دوست داشتم دوست دارم ميفهمي .... نه نميفهمي !!
 

 اگه ميفهميدي تو اين روزا چقدر دلتنگتم اون روز اون پيامو واسم نميذاشتي

كاش ميدونستي چقدر.........

 بي خيال تو كه نميدوني منم چيزي نگم بهتره بذار يه ذره غرورم حفظ بشه

 مواظب خودت باش راستي واسم دعا كن تو اين شبا به دعات نياز دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 آبان1384ساعت 0:3  توسط شادی  |