تبليغاتX
دفترچه خاطرات دلتنگی های شادی

دفترچه خاطرات دلتنگی های شادی

یه شب تو خواب دیدم که توی آسمون توی دستای تو شدم رنگین کمون

نكنه ديگه دوستم نداري كه نمياي؟

 

شاديهايتان به بلندي امشب و غمهايتان به كوتاهي امروز

شب يلدا مبارك

ميخوام برگردم اما ميترسم

 

میان تاریکی ترا صدا کردم

                               سکوت بود و نسیم که پرده را میبرد

 در آسمان ملول ستاره ای میسوخت

                                ستاره ای میرفت ،ستاره ای میمرد

 ترا صدا کردم،ترا صدا کردم

                                تمام هستی من چو یک پیاله شیر

    میان دستم بود

                                 نگاه آبی ماه به شیشه ها میخورد

       ترانه ای غمناک چو دود بر میخاست

                                  ز شهر زنجره ها

  چو دود میلغزید به روی پنجره ها

                                    تمام شب آنجا میان سینه من

  کسی ز نومیدی نفس نفس میزد

                                   کسی به پا میخاست،

  کسی ترا میخاست

                                   دو دست سرد او

 دوباره پس میزد

                                   تمام شب آنجا ز شاخه های سیاه 

  غمی فرو میریخت

                                      کسی ز خود میماند

                                                                   کسی ترا میخواند

  هواچو آواری به روی او میریخت

                                      درخت کوچک من به باد عاشق بود

   به بادی بی سامان

                              کجاست خانه باد؟

                                               کجاست خانه باد؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 آذر1384ساعت 12:53  توسط شادی  | 

دور زدن ممنوع

 

1_ آخ كه چقدر از منتظربودن و تو چشم انتظاري بودن بدم مياد  يك هفته س چشم انتظارم

ميدونم نبايد باشم اما دست خودم نيست دلم ميخواست ميتونستم عادت كنم  اين مدت

عادت نكردم الآنم نميشه من وقتي نگران ميشم دست خودم نيست تو بگو چي كار كنم؟

تو يه خبري از خودت بده كه من از نگراني در بيام ،تو كه ميدوني وقتي نگرانت ميشم قلبم درد

 ميگيره تو كه ميدوني من با قلبم مشكل دارم نميتونم كاريش بكنم بابا مشكل قلبيم دست منكه نيست

بوده تا آخر عمر هم ميمونه ،كاش ميفهميدي چقدر تو اين يك هفته عذاب كشيدم واسه تو عاديه به قول خودت

بادمجون بم آفت نداره اما نميتونم من نميفهمم نبايد نگران بشم دكتر گفته استرس واسم بده هيجان بده

اما نه تو اينارو متوجه ميشي نه خودم ميفهمم.

2_بهم تبريك نميگين امروز اولين نمره نيم ترمو گرفتم كه اولين نمره تو دانشگاهم بود

12 شدم شاهكار كردم فكر نكني من تنبلم نه اما خدايي نسبت به بقيه تركوندم همه از دم

تك بودن، عمراني ها همه افتاده بودن امروز يه خرده پاچه خواري كردم واسه استاد ...

استاد گفت حالا برو يه چايي واسم بيار ببينم چي ميشه !! منو با نوكر باباش عوضي گرفته بود

ولي چون كارم گير بود مجبور بودم وگرنه تو كه منو ميشناسي هر كي به من دستور بده من خلافش عمل ميكنم

ببين اين چي بود كه من ... 

3_امروز به يه نتيجه رسيدم اينكه واقعا از ماست كه بر ماست

 آقا ما دخترا هر چي از اين پسرا ضربه بخوريم حقمونه ،خودمون انقدر پروشون كرديم

 كه سوار ما ميشن حالا .نمونه بارز اينكه من يه دوستي دارم يه دوست پسر داره

اين آقاي پسر هميشه به دوستم ميگه هر جا ميخواي بري اول به من بگو من نگرانت نشم

اما خودش هر جا ميره نميگه اولا دوما گوشيش هميشه خدا دست مامانشه... امروز ميگه ...

چرا گوشيو ميدي دست مامانت به من نميگي جواب آقارو باش يادم رفت عزيزم حالا اگه عزيز اين آقا

يادش بره  بگه مثلا من امروز 10 دقيقه دير ميرسم سر قرار بيا و ببين چه قشقرقيه ...

يا مثلا يكي بهت ميگه من بهت خبر ميدم امروز چي كار ميكنم كه برنامه هاتو جور كني

حالا تو از اون ور برنامه هاتو جور كردي خالي بنديارو واسه همه كردي هي د بشين منتظر كه ايشون بزنگن

اما نه تنها اون روز كه تا 5روز بعدش هم بهت زنگ نميزنه بعد ميگن شادي دچار استرس نشو بابا مگه ميذارن

من از چند طرف بايد اعصابم خرد بشه آخه ... جالب تر اينكه دوست من 5 شنبه با اين آقا قرار داشته

امروز جالب بود كارشون ميدوني چرا ؟ به دليل اينكه دوست من اونروز يه ذره حالش بد بوده خيلي

 مناسب صحبت نكرده با پسره امروز بيا ببين چند بار معذرت خواهي كرد از پسره ... هر دفعه پسره زنگ زد

 گفت عزيزم ببخشد اونجوري شد دوباره نيم ساعت بعد كه حرف زدن هنوز نگفته سلام عزيزم ببخشيد

اون روز اونجوري شد ... بيچاره كردن مارو من نميگم مخمون چي شد اما خودتون بفهميد چي شد....

4_آهان يه چيز ديگه اينكه من يه دوستي دارم بهش ميگم داداش چند وقته خيلي عوض شده نميدونم چرا

نميخواد بگه ... داداش درسته ازت كوچيك ترم اما اينو ازم قبول كن :

 با هر كس همون طوري رفتار كن كه دوست داري با تو رفتار بشه اگه يكي دوست داره نگرانت ميشه

نميخواد كاري بكني اما حداقل بفهم واقعا واست نگرانه نه اينكه... دوست داره كه نگرانته سعي كن نگرانيشو كم كني

دوستاي خوبتو اين جوري از دست نده اگه از يكي ضربه خوردي همه مثل همه نيستن اينو بدون همه رو به يه چوب نزن

اگه دو روزه گير دادم عوض شدي واسه خودته حالا اگه از شنيدن اين حرف ناراحت ميشي من ديگه هيچي نميگم

تا تكليفت با زندگيت معلوم بشه مواظب خودت باش من نگرانتم اما ديگه هيچي نميگم تا بعد داداشم

 

خوب اينم از اين ببخشيد زياد حرف زدم امروز خيلي دلم گرفته بود اما اوني كه ميخواستم نبود تا آرومم  كنه

يعني هر وقت بهش نياز دارم نيست اينم از شانس منه ديگه بي خيال...

 

 

هر چه به دست مي آوريم

 هميشه به قيمت آنچه

 كه بايد رها كنيم ، تمام ميشود .

حركت به پيش در زندگي هميشه به

                         قيمت رها كردن گذشته است

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 آذر1384ساعت 22:22  توسط شادی  | 

من ماندم بي تو اما تو...

سلام من باز اومدم اما متن این دفعه متعلق به همه نیست مال همون دوست قدیمیه که...

آهای آدمای روی زمین شما فکر میکنید من چیم ؟؟ یه سنگ یا یه عقل کل یا استغفر ا... خدام

 که خطا نکنم مگه من آدم نیستم مگه نمیگن جایز الخطا پس چرا نوبت من شد نمیتونید

چشم رو خطاهای من ببندید حالا که من به بخشش شما محتاجم آره؟؟ حالا دوست قدیمی

بذار خودت اسمتو بردی خودم اسمتو بگم ...آره هدی میخوای چیو ببینی مگه بد تر این هست

 مگه بدتر از این میشه ۱ سال و ۸ ماه بدون تو موندم بدتر از این مگه هست هدی  حرمتها رو من

 شکستم باشه اشتباه از من بوده باشه تمام این ۱سال و۸ ماه من خطا رفتم من نتونستم خیلی

 چیزارو درست کنم اماشماکه دوست من بودین تو که بهترین دوستم بودی چرا هدی؟چراااااااااااااااااااااا؟

من که عشقم رو واسه خودم نخواستم منکه گفتم هر جا هست خوش باشه منکه گفتمكاش ميدونستي چقدر دلتنگم

خودت مواظبش باش منکه گفتم بعد خدا اونو به تو میسپرم منی که از همه چیم گذشتم

تا اونی که میخواستمش خوش باشه منکه همه حرفیو به جون خریدم که اون هیچی نشنوه

منکه خودمو به آب و آتیش زدم هر چی که دیدمو شنیدم نگفتم تا اون خم به ابروش نیاد

هدی من کجای راهم اشتباه بود مگه انتخاب عشق دست منه مگه من میخواستم دیگه تو رو

 نبینم مگه میخواستم اینی باشم که الآن هستم ... چرا همه حرفامو دروغ باور میکنی

 من همونم شادی رفیق نامردت .... همونکه  هر شب خواب تورو  میبینه  هر شب از خدا میخواد

نصف عمرشو بگیره اما یه بار دیگه برگرده به دورانی که تو بودی  دورانی که ...

بگذریم هدی شادی فرق کرده شده یه آدم که شاید اسمش آدمه روحیاتش دیگه آدمیزادی نیست

فقط باید باشم چون تقدیرم خواسته اگه میبینی هستم و ادامه میدم واسه اینکه دلم میخواد باشم

تا شاهد خوشبخت شدن اونایی باشم که یه روزی منو میشناختن اما حالا...  نمیگم ادامه نمیدم

اما اگه هستم اگه نفس میکشم به عشق اونیه که منو تو خوب میدونیم که تو این همه مدت دوریم ازش

فهمیدم خودشو واسه خودش میخواستم نه چیزه دیگه ... دیگه چیزی نمیگم که نگی پروام اما اینو

میدونم تمام اون چیزایی که یه روز بهم گفتی :شادی با دلت تصمیم گرفتی ردش میکنم

 شاید اولش احساسم بود اما حالا عقلمه نه دل ....

  و سالهاست دیوانه ای بی آزار هر روز عصر

  به روی نیمکت پارکی کنار گل های رز

  مینشیندو با چشمان بسته

  در انتظار صداییست که اورا به خویش بخواند

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 آذر1384ساعت 21:33  توسط شادی  | 

 

                         تولدت مبارک دوست من

 

تولدت مبارك دوست قديمي

 

 

يک وقتهايي احساس مي کنم که بايد باور کنم ، اين تاريکي تلخ را ......
يک وقتهايي احساس مي کنم که زمان برايم متوقف شده ،

انگار که هيچ چيز نمي خواهد تغيير کند ، گرچه تغيير مي کند اما تغييراتي که بيشتر دلم را مي سوزاد.....

دلم از دست بعضي آدمهاي زندگيم خيلي گرفته ، کاش مي فهميدند چقدر دلم آتش

 مي گيرداز حرفهايشان ، کارهاشان ......
يک وقتهايي حتي از خودم هم خسته مي شوم ، هميشه مي گويم درست مي شود،

هميشه مي گويم صبر داشته باشند ، اندکي صبر سحر نزديک است ............
و اکنون خودم از تو مي پرسم اي مهربانترين ، سحر کجاست ؟
مي دانم ، خوب مي دانم لحظاتي که نزديک سحريم خيلي کند و آرام مي گذرند ،

 اما انگار زمان اينجا متوقف شده .......
مي گذرد اما شرايط سخت تر مي شود .
اصلا نمي دانم چگونه است که تا احساس مي کني روال زندگيت دارد مي افتد

 در راه هموار ناگهان اتفاقي مي افتد و همه چيز را برهم مي زند ........چقدر اين روزها تنهايم ، روزگار غريبيست نازنين .
گاهي دلم مي خواست من هم مي توانستم مثل همه آدمهايي شوم

که شکستن دل ديگري برايشان به راحتي آب خوردن است ........
چگونه است که مي توانند تنها خود و موقعيت و منفعت خود را ببيند و ديگر هيچ ....
چگونه است که مي توانند بگذارند و بروند ؟
تا حالا شده دلت براي دل خودت بسوزد ، اين روزها دلم براي دل خودم مي سوزد......
خداوندا مي دانم ، تو هستي ، هميشه ، همه جا و تنها و تنها ياد تو بوده

که اميدم داده براي ادامه دادن ، براي نهراسيدن و واندادن ....
پس نگذار سوسوي فانوس اميد خانه تاريک دلم هم خاموش شود ......
راه حل الهي والاترين راه حل است

 

 راستي من دوباره خودم تنهايي اينجا مينويسم اونم به دليل يه سري

 مسائل شخصي كه ....

 از داداش محمد گلم خيلي سپاس گزارم كه به من كمك كرد داداشي هميشه مواظب خودت باش

از اين به بعد من اينجا تنهام منتظر شما هستم با نظرات خوشگلتون.

.مرسي كه تنهام نميذاريد دوستاي گلم

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 آذر1384ساعت 19:1  توسط شادی  | 

ناگه اجل از كمين بر آيد كه: منم

 اي ستاره ها كه از جهان دور ،

 چشم تان به چشم بي فروغ ماست!

 نامي از زمين و از بشر شنيده ايد

 در ميان آبي زلال آسمان

 موج دودو خون و آشتي ديده ايد؟

 اين غبار محنتي كه در دل فضاست

 اين ديار وحشتي كه در فضا رهاست

 اين سراي ظلمتي كه آشيان ماست ،

 در پي تباهي شماست!

 *****

گوشتان اگر به ناله من آشناست

از سفينه اي كه ميرود به سوي ماه

از مسافري كه ميرسد ز گرد راه

از زمين فتنه گر حذر كنيد!

پاي اين بشر گر به آسمان رسد

روزگارتان چو روزگار ما سياست!

*****

 اي ستاره كه پيش ديده مني !

 باورت نميشود كه در زمين

 هر كجا به هر كه ميرسي

 خنجري ميان مشت خود نهفته است

 پشت هر شكوفه تبسمي

 خار جانگزاي حيله اي شكفته است!

 *****

آنكه با تو ميزند صلاي مهر ،

جز به فكر غارت دل تو نيست.

گر چراغ روشني به راه توست

چشم گرگ جاودانه گرسنه ايست!

*****

 اي ستاره ما سلام مان بهانه است

 عشق مان دروغ جوادانه است !

 در زمين زبان حق بريده اند

 حق زبان تازيانه است.

 وانكه با تو صادقانه دردودل ميكند

هاي هاي گريه شبانه است!

*****

اي ستاره باورت نميشود ،

در ميان باغ بي ترانه زمين

ساقه هاي سبز آشتي شكسته است

لاله هاي سرخ دوستي فسرده است.

غنچه هاي نورس اميد ،

لب به خنده وا نكرده مرده است،

پرچم بلند سرو راستي

سر به خاك غم سپرده است!

*****

 

 ا ي ستاره باورت نميشود

 آن سپيده دم كه با صفا وناز

 در فضاي بي كرانه مي دميد

 ديگر از زمين رميده است

 اين سپده ها سپيده نيست

  رنگ چهره زمين پريده است

*****

آن شقايق شفق كه ميشكفت

عصر ها ميان موج نور ،

دامن از زمين كشيده است

سرخي و كبودي افق

قلب مردم به خاك وخون تپيده است

دود و آتش به آسمان رسيده است

*****

 

 ا بر هاي روشني كه چون حرير

 بستر عروس ماه بود

 پنبه هاي داغهاي كهنه است

 *****

اي ستاره ،ستاره غريب!

ازبشر مگوي و از زمين مپرس

زير نعره هاي گلوله هاي آتشين

از صفاي گونه هاي آتشين مپرس

زير سيلي شكنجه هاي دردناك،

از زوال چهره هاي نازنين مپرس

پيش چشم كودكان بي پناه،

از نگاه مادران شرمگين مپرس

*****

 در جهنمي كه از جهان جداست

 در جهنمي كه پيش ديده خداست !

 از لهيب كوره ها و كوه نعش ها

 از غريو زنده ها ميان شعله ها

 بيش از اين مپرس !

 بيش از اين مپرس !

 *****

 اي ستاره ،اي ستاره غريب !

 ما اگر ز خاطر خدا نرفته ايم ؟؟

  پس چرا به داد ما نميرسد؟

 ما صداي گريه مان به آسمان رسيد

 از خدا چرا صدا نميرسد؟

*****

 

 بگذريم از اين ترانه هاي درد

 بگذريم از اين فسانه هاي تلخ،

 بگذر از من اي ستاره شب گذشت

 قصه سياه مردم زمين،

 بسته راه خواب ناز تو

 مي گريزد از فغان سرد من

  گوش از ترانه بي نياز تو!

*****

اي كه دست من به دامنت نميرسد،
اشك من به دامن تو ميچكد!

 *****

   با نسيم دلكش سحر ،

  چشم خسته تو بسته ميشود

  بي تو در حصار اين شب سياه

عقده هاي    گريه شبانه ام

 در گلو شكسته ميشود

  عقده

 

 

خدايا داغ از دست دادن همسر و فرزند سخته

روح بزرگواران را شاد و صبر به خانواده انها بده

كه جز تو هيچ كس رو نداريم خدايا خودت باش كه جز تو محتاج هيچ كس نيستيم

 

 
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 آذر1384ساعت 20:39  توسط شادی  | 

خیلی وقت بود نگفته بودم دوستت دارم

 

 

نگاه کن که غم درون ديده ام
چگونه قطره قطره آب ميشود
چگونه سايه سياه سرکشم
اسير دست آفتاب ميشود
نگاه کن تمام هستي ام خراب ميشود
شراره اي مرا به کام ميکشد
مرا به اوج ميبرد
مرا به دام مي کشد
نگاه کن
تمام آسمان من پر از شهاب ميشود
تو آمدي ز دورها و دورها
ز سرزمين عطرها و نورها
نشانده اي کنون مرا به زورقي
ز عاجها،زابرها،بلورها
مرا ببر اميد دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پر ستاره ميکشانيم
فراتر از ستاره مينشانيم
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چين برکه هاي شب شدم
چه دور بود پيش از اين زمين ما
به اين کبود غرفه هاي آسمان
کنون دوباره ميرسد به گوش من
صداي تو
صداي بال برفي فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسيده ام
به کهکشان،به بيکران،به جاودان
کنون که آمديم تا به اوجها
مرا بشوي با شراب موجها
مرا بپيچ در حرير بوسه ات
مرا بخواه در شبان دير پا
مرا دگر رها مکن
مرا ازين ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب به راه ما
چگونه قطره قطره آب ميشود
صراحي سياه ديدگان من
به لاي لاي گرم تو
لبا لب از شراب خواب ميشود
به روي گاهواره هاي شعر من
نگاه کن
تو مي دمي و آفتاب ميشود

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آذر1384ساعت 15:20  توسط شادی  | 

......

 

 

 امروز  اومدم يه خورده خودموني حرف بزنم دلم ميخواد نظر شما رو هم در باره حرفام بدونم مرسي:

 تا حالا شده با كسي منظورم دوست پسر يا دخترت هست بري بيرون؟   

 كي اونجا خرج ميكنه ؟ چرا براي ما جا افتاده هميشه وقتي يه دختر با پسر ميره بيرون

هميشه پسره خرج كنه اين بي انصافي نيست ؟؟ درسته خودم دخترم دارم اينا رو ميگم اما

 دلم به حال پسرا ميسوزه هر چند كه بعضي وقتا عكس اين موضوع هم هست مثلا:

 من يه دوستي داشتم كه يه دوست پسري داشت نميگم وضع پسره خوب بود يا حتي دختره پول دار بود

نه هر دو تو يه سطح اما دختره بيوقفه واسه پسره خرج ميكرداز كتابهاي كوچك كم قيمت تا حلقه هاي نقره و طلا

اما اون پسربا اينكه دختره رو دوست داشت هيچ وقت به زبون نمياورد حتي شايد با يه شاخه

گل كوچيك خوشحالش نميكرد . دوست من به اون قيمت گل كاري نداشت مهم ارزشي بود كه داشت ، يا نمونه بارزي كه

 كه دوستم لجش در اومده بود سر اين بود دوست پسرش حتي واسه تولدش بهش زنگ نزد چه برسه به كادو و شاخه گل

 ميدوني روي صحبتم با پسراس : يه دختر علاوه بروي‍ژگي هاي اخلاقي يه چيزايي مد نظر داره ،مثل به ياد داشتن

 روز تولدش از جانب كسي كه دوسش داره ؛به ياد آوردن اولين جا يا اولين باري كه همديگه رو ديدين ، اگه ميتوني

 با زبون به طرفت بگي كه چه بهتر اما اگه نميتوني يه متن عاشقانه باور كن نه مسخره اس ،نه مضحك اتفاقا خيلي دوست

 داشتنيه . من پسري رو ميشناسم كه هزار ها بيت واسه دوست دخترش شعر  گفته  شايد تو مسخره ش كني

اما بيشتر دخترا اين كارو دوست دارن اصلا خودت شعر نگو يه بيت شعر بدون طرفت چي دوست داره؛روي چي حساسه ،

از چه رنگي خوشش مياد يا.... اما بدون اگه تو يه قدم بري طرف دختر مورد علاقه ت اون صد تا قدم مياد جلو اگه يه گل بهش بدي

اون سر قرار بعدي 40 تا شاخه گل مياره واست حالا كادوي روز تولد و سالگرد آشنايي و والن تاين و .... به كنار

طرفتو بشناس من هميشه دلم ميخواست تو روز تولدم پيش كسي باشم كه دوسش دارم اما هيچ وقت نشد  شايدم ديگه نشه

اما يادت باشه

عشق ،عشق به همراد دارد عشق اعتماد به همراه داردو  عشق..

 

 




 

+ نوشته شده در  جمعه 11 آذر1384ساعت 15:18  توسط شادی  | 

برای یکی که نبودنش خیلی سخته

كودكي كه آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسيد:«مي‌گويند فردا شما مرا به زمين مي‌فرستيد، اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي‌توانم براي زندگي به آنجا بروم؟»
خداوند پاسخ داد: « از ميان تعداد بسياري از فرشتگان، من يكي را براي تو در نظر گرفته‌ام. او از تو نگهداري خواهد كرد.»اما كودك هنوز مطمئن نبود كه مي خواهد برود يا نه :«اما اينجا در بهشت، من هيچ كار جز خندين و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند
خداوند لبخند زد «فرشته تو باريت آواز مي‌خواند، و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود
كودك ادامه داد: «من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟»
خداوند او را نوازش كرد و گفت: «فرشته تو ، زيباترين و شيرين ‌ترين واژه‌هايي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني
كودك با ناراحتي گفت: «وقتي مي‌خواهم با شما صحبت كنم ، چه كنم؟»
اما خدا براي اين سئوال هم پاسخي داشت: «فرشته‌ات، دستهايت را دركنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي‌دهد كه چگونه دعاكني
كودك سرش رابرگرداند وپرسيد: «شنيده‌ام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي مي‌كنند. چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟ »
- «
فرشته‌ات از تو محافظت خواهد كرد، حتي به قيمت جانش تمام شود
كودك با نگراني ادامه داد: «اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي‌توانم شما راببينم ، ناراحت خواهم بود
خدواند لبخند زد و گفت: «فرشته‌ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهدكرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گر چه من هميشه دركنار تو خواهم بود
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي‌شد. كودك مي‌دانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند.
او به آرامي يك سئوال ديگر از خداوند پرسيد: «خدايا ! اگر من بايد همين حالا بروم لطفاً نام فرشته‌ام را به من بگوييد
خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد:
نام فرشته‌ات اهميتي ندارد. به راحتي او را مادر صدا كني

 

 

اینو به مناسبت سالگرد بهترین مادر بزرگ دنیا نوشتم

فردا پنجمین سالگرد فوت مادر بزرگمه میدونم اونجا پیش خدا جاش خوبه

 میدونم  بهترین جا رو داره امیدوارم  برای من از اون بالاها دعا کنه که سخت بهش محتاجم

دلم واسش تنگ شده اونقدر که نمیتونی تصور کنی دلم واسه اینکه سرمو بذارم روی پاهاش

 بغلم کنه سرمو ببوسه تنگ شده بوی خوب تنش ،عطر گل محمدی اتاقش هنوز یادمه

هنوزم بعد ۵ سال که نیست وقتی میرم سر خاکش بی وقفه اشک میریزم تا شاید آروم بشم

اما نمیشم هنوزم باور ندارم نیست فقط یه بار دلم میخواد ببینمش اما میدونم نمیشه

براش دعا کنید اگه دوست داشتی یه فاتحه هم براش بخون مرسی

+ نوشته شده در  شنبه 5 آذر1384ساعت 15:58  توسط شادی  |