تبليغاتX
دفترچه خاطرات دلتنگی های شادی

دفترچه خاطرات دلتنگی های شادی

یه شب تو خواب دیدم که توی آسمون توی دستای تو شدم رنگین کمون

بیا تا اومدنت دیر نشده تا هنوز فاصله مون جوونه و پیر نشده

ساعت ديواري از وقتي كه رفتي توي خوابه 

گاهي حس كردي چقدر تنهايي ديگه نميدوني واسه خلاص شدن از اين وضع به چه رو كني

منم الآن همون حالت رو دارم نه خوبم نه بد نه ميخندم نه درست گريه ميكنم  بلا تكليفي بده

گاهي براي سلام خيلي زود است

وگاهي براي خداحافظي خيلي دير است....

و من ما بين اين ديرو زود مانده ام

در گير يك حرف فاصله ام

نميدونم متن بالا رو درست نوشتم يا نه اما هر كي فكر كرد اشتباهه درستش رو بگه

نميدونم چه حسيه كه دارم نه طاقت دوريتو دارم نه ميخوام بيشتر از اين باعث عذابت بشم

نه ميخوام بياي چون از ترحمت بدم مياد نه ميخوام بري چون واسه من بده چون طاقت

يه اخمت رو هم ندارم ... از هفته پيش به همه گفتم فراموشت كردم حتي به خدا شايد باورش

واسه همه سخت بود اما مثلا باور كردن اما خودمو خدا فهميديم به همه دروغ گفتيم .حتي

كمرنگ نشدي بگم داري كم رنگ ميشي و بعد فراموش ميشي از همون كه ميترسيدم

و حالا من اونقدر به تو وابسته شدم كه نميتونم بببينم ....

ميدونم خودخواهيه اما يكي بگه چي كار كنم يكي بياد بگه عشقي كه اولش با خواستن هر

دو شروع شد حالا...

چقدر بده آدم هميشه مجبور باشه حرفاشوسانسور كنه چون هميشه يكي هست كه مخالفشه

چقدر بده حتي ايجا تو وبلاگ خودم نتونم حرف دلمو بزنم مجبور باشم همه چيو با كنايه بگم

تا شايد ... ميخوام همه چيو بگم نميشه من حتي نميدونم مياد اينجا يا نه من فقط مينويسم به

اميد اينكه اون مياد اينجا اينارو ميخونه اما دلم نميخواد دلش واسم بسوزه من از ترحم

بيزارم متنفرم واونم خوب ميدونه من از چي بدم مياد.

چقدر دلم ميخواست همه اونچه كه تو قلبم بود رو بدونه خدايا چرا من چرا حالا

كه انقدر دوسش دارم حرف يه روز دو روز نيست ...

اين يه اعترافه همه بخونن ،تو هم بخون عشق من :نميدونم چي داشتي كه انقدر

جذب تو شدم يا چي شد كه اين جوري عاشقت شدم فقط ميدونم تو به هيچ عنوان

با اوني كه من تو ذهنم داشتم يكي نبودي تمام باورم فرق ميكرد خودم باور نميكردم

يه روزي عاشق يكي مثل تو بشم اما شدم نميگم خوشحالم يا ناراحت فقط انقدر ميدونم

من با تو چيزايي رو تجربه كردم كه هيچ پسري نميتونست اونو به من بده من

هميشه فكر ميكردم عشق مسخره ست اما وقتي به تو رسيدم ديدم نيست

(اين شعار نيست من هميشه حرفم رو رك ميگم حالام گفتم)

تو اگرچه با ايده آل هاي من فرق ميكردي اما به خاطر تموم اونچه كه به روحم دادي

مقاومت كردم با روح سركشم ،با جسم خسته ام و بالاتر از اون با پدر مادرم و دوستام

تو روح سركش منو آروم كردي و يادم دادي كه زندگي كنم اما تو اين درس دادن

زندگي با خودت رو يادم دادي ،يادم مياد هميشه همه جا وقتي اشتباه ميكردم

وقتي بر ميگشتم ميديدم مثل يه كوه پشتم واستادي و با يه لبخند ميگي مهم نيست

فداي سرت خانوم كوچولو دوباره امتحان كن. اما هيچ وقت به اين خانوم كوچولو

ياد ندادي چه طوري بدون تو، تو اين شهر دووم بياره تو اين شهر كه هيچ كس منو واسه

روحم نخواست چيزي كه تو يادم دادي اين بود جسم مردم بي ارزشه اما روحشون..

تو منو واسه جسمم نخواستي و بارها اينو به من ثابت كردي و من اينقدر الآن شهامت دارم

كه بگم هيچ كس مثل تو اينقدر در برابر روح تشنه اش مقاوت نميكنه اما تو كردي

لعنتي دوست داشتني ميفهمي من اينجوري وابسته تو شدم تشنه تو شدم ...

يادش به خير روزهايي كه با يه خانوم كوچولو يه شادي گل تا عرش ميرفتم روزهايي كه

هميشه ميخواستي به من ثابت كني ما به هم ميرسيم و من نا اميدانه به چشمات

زل ميزدم كه ببينم راست ميگي يا نه و تو در ميرفتي از اينكه به چشمام نگاه كني

چون به قول خودت چشماي من جادو داشت يا شايد داشتي منو دلخوش ميكردي...

روزهايي كه اشكالاي منو با حوصله بر طرف ميكردي ومن همه چيو ميفهميدم

جز مسئله رو چشمات مشكل ترين مسئله من بود كه هنوز نتونستم حلش كنم

اما اين دفعه خودت هم كمك نميكني... روزهايي كه دلداريم ميدادي كنكور قبول ميشم

قبول شدم اما تو نبودي ببيني من فقط به خاطرزحمتهاي تو بود كه به اونچه ميخواستم رسيدم

مهم نيست كدوم دانشگاه مهم اين بود يه روزي بهت گفتم من اين رشته ميخوام بخونم

و تو شايد واسه دلخوشيه من گفتي قبول ميشم اما حالا كجايي عشق من ببيني من دارم

همون رشته ايي رو ميخونم كه آرزوش رو داشتم

اگه از عشق ميشه قصه نوشت ميشه از عشق تو گفت

گاهي اونقدر دلم واست تنگ ميشه كه ميرم جاي هميشگي مون دم خونه .

خيلي دلم برات تنگ شده اين روزا عجيب به شونه هاي امنت نياز دارم واسه گريه كردن

قول دادم نگرانت نشم سعي ميكنم نشم اما با اينكه قول دادم هميشه مثل اون وقتا بخندم

اما ميبينم بدون تو نميتونم بخندم نميتونم اوني بشم كه تو ميخواستي گرچه هيچ وقت اوني كه

ميخواستي نبودم.يه روزي بهت گفتم من همه زندگيم مال تواِِ تو باور نميكردي اين حرفو بزنم

اما هنوزم ميگم من هر چي دارم مال تو حتي اگه با رسيدن به تو خودم فنا بشم من به خاطر

تو از همه چي گذشتم فقط واسه يه لحظه ديدنت يا موندنت اما منتظر ترحمت نيستم

دلمم نميخواد ترحم كني بهم با برگشتت من فقط ميخوام ببينمت حالا مهم نيست بعدش

زنده باشم يا نه.من منتظرت ميمونم تا دنيا دنياست.

 

 

براي شنيدن توكه هيچ وقت برام حرفي نداري

بايد بمونم اينجا شايد يه روز بياي ببيني

تموم روزا مثل هم مثل هميشه

صداي قشنگت همه جا شنيده ميشه

خيلي دوست دارم عشق من

اما خودت كه نيستي ببيني همه ش عذابه

مثل سرابه وقتي ميخوام ديگه نيستي

نيستي كه ببيني اشكام ديگه نميتونن

نريزن بمونن بسازن نميرن




 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 دی1384ساعت 15:58  توسط شادی  | 

من در قفس آهني تنهايي محبوسم ، اي بهانه

 

هنوزم وقتي بعد از مدتها نديدنت و نبودنت حرف تو رو ميزنم خون گرمي تو رگهام ميادمرا درياب ، من محتاجم به تو ، من محتاجم به آغوشت !

بيا ! ...
اين روزها پنجره ی خيس نگاهم را رو به کوچه باغ معطری باز می کنم که نسيم مهربان لبخندت را انتظار می کشد ....

و وقتی دانه های اميد را برای پرندگان آرزو می ريزم ...التماسشان ميکنم تا دعا کنند تو بيايی ....

عاشق تر از هميشه ....

تو نيستی و بوسه هايم بر قاب يادت ؛ اشک می شود .... تا ترانه ی سکوتم با شکستن بغضی تلخ ؛ آهنگين شود ...
عزيزم !

هر بار که با خواندن نام 

 زيبای تو ؛ تکه

    ای از احساسم آتش می گيرد ؛ می فهمم ؛ اين درد آنقدر بی درمان شده که اميدی به شفايش نيست !!!!! .....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 دی1384ساعت 16:54  توسط شادی  | 

تابستان چشمانت همیشگی ست پلکهایت را نبند سردم میشود

شب بي ستاره بر گشت شب بعد از رفتن تو،شب از نياز من پر شب خالي از تن تو

به دنبال پيدا كردن رد پايي از تو به شبهاي بي ستاره پريدم

ودر راهي ماندم كه بازگشتي نداشت و غافل از آن بودم كه تو

ميان ستاره هايي ،ومن و شبهاي بي ستاره را به مهماني

چشمهايت دعوت نميكني... تو ،تو آسمون پر ستاره بودي من بي ستاره

رو ميخواستي چي كار ؟؟ مني كه تنها داراييم از اين دنيايي خاكي

عشقم بود وچشمهايم كه پر بود از عشق تو ...

تو اگه اشاره ميكردي همه ستاره ها نورشون رو روشنايي

يه شب بي ستاره ات  ميكردن اما من بي ستاره كه به دنبال پيدا كردن تو

پي شبهاي بي ستاره رفته بودم چي روميتونستم بدرقه راه بلند سفرت كنم

يا چي ميتونستم قربوني اون چشماي مهربونت كنم؟ اما يه چيزي خوب يادمه

اون وقتي كه داد زدم مردم اين ستاره منه مردم فرق ستاره و سياره رو نميدونستن چيه

وقتي داد زدم مردم من تو كهكشون راه شيري نه اصلا تو همه كهكشونها فقط يه ستاره دارم

مردم بهم خنديدن مگه ما آدما هم ستاره داريم وقتي گفتم بدون تو ميميرم حتي خودت خنديدي

به من  گفتي مگه من هوام كه اگه نباشم تو ميميري  و تو نفهميدي تو هوا نبودي

تو زندگيم بودي من بدون هوا شايد زنده ميموندم اما بدون ...

وقتي ترانه ناتمام ارديبهشت را برايت تمام كردم اينجا كودكان فقط بلد بودند تا 10 بشمارند،

وقتي عاشقت شدم هنوز مجنون از عشق ليلي ديوانه نشده بود،وقتي دنيايم شدي

همه دنيا را يك عالمه  مردم تصور ميكردند اما نميدانستند تو

يك نفرتمام دنياي مني

وقتي نوشتم رفتنت قلبم را پرپر ميكند مردم اينجا فكر ميكردند فقط گلها هستند وقت

پژمرده شدن پرپر ميشن اما خبر نداشتن من هر لحظه بي تو پرپر ميشم بي اونكه خودت بفهمي

تو اولين كسي نيستي كه باز مضراب اين ساز شكسته شد براي زخمه زدن ،

زخمه ميزنم تا زخم نزنم ،اولين بارت نيست آخرين بارت هم نخواهد بود

اين را با يقيني باور نكردني مينويسم ،بي انصاف بدترين واژه ايست

كه دلم مي آيد برايت بنويسم و فكر نكن هر كس چيزي نميگويد

معنايش اين است كه نميداند . به قول بعضي ها نگفتن دليل بر نبودن نيست

و سكوت نه از سر رضايت كه از ناچاريست نميدانم چرا

اما يقين دارم اگر ميخواستي مي آمدي و اكنون كه كنارم نيستي پس نميخواهي

نميدانم راضيم يا ناراضي ... اما...

 فداي چشماي خوشگل مهربونت كه منو دوست نداري

اما من تا دنيا دنياست دوست دارم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 دی1384ساعت 21:33  توسط شادی  | 

تا اطلاع ثانوي تعطيله

 

انتظار تا كي؟؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

    امروز با يه تير دو نشون ميخوام بزنم شايدم سه تا:

    اول اينكه تولد دختر دايي خوشگلمه ،

   ميناي خوشگلم تولدت مبارك

    18 سالگيت مبارك بزرگ شدي عروسك كوچولوي من  يادش به خير

    بچگي هامون كه هميشه ... خاله بازيا ،واي كه چقدردلم واسه بودنت تنگ

    شده خانوم كوچولو حالا بزرگ شدي سال ديگه بايد بري دانشگاه ميشي خانوم مهندس

   و ما چقدر تو اين 3 سال از هم فاصله گرفتيم ...انگار همين ديروز بود 13 آبان

  81 اون روز كذايي كه رفتيم فرودگاه تا تورو بفرستيم تو اون كشور لعنتي ومن و تو

   كه 1 ساعت تموم تو بغل هم گريه كرديم يادته مينا ؟؟

     آخ كه كاش هيچ وقت ازت جدا نميشدم يادته قول داديم هميشه با هم باشيم يادته؟؟

   يادته قول داديم هر شب راس ساعت 9 شب هر كجا هستيم بريم ستاره ها رو نگاه

   كنيم و از خدا بخوايم اون يكي رو خوشبخت كنه اون يكي رو سالم نگه داره تا ما بتونيم

    يه روزي شايد خيلي دور همديگه رو ببينيم همه فكر ميكردن ما شايد ديوونه ايم

     كه انقدر به هم وابسته ايم يا شايد درست فكر ميكردن من و تو ديوونه بوديم

       3 ساله نديدمت دلم واست خيلي تنگ شده  بيشتر از اونچه فكر كني

  اما خوب چاره ايي نداريم نه تو ميتوني بياي نه من...اميدوارم اين انتظار كشنده تموم بشه

  كه سخت دلتنگتم ميدونم مياي اينجا اينارو ميخوني ميدونم تو هم دلتنگ ايراني ،

  دلتنگ كوچه پس كوچه هاي خاطره هات،دلتنگ شيطنت هاي خودمون كه ...

  اينجا هيچي عوض نشده به جز همون ها كه هميشه تو نامه  هات ميگم

    اینجا صبح ها که از خواب بلند می شوی هنوز صدای دوره گرد ها می آید

    اینجا هنوز مردم گرفتاری هاشان را فریاد می زنند

    اينجا هنوز مردم به بودن خود نيز با تمسخر مينگرند اينجا هنوز

    عاشقي براي معشوقي كه دوستش ندارد شعر ميگويد

     و اينجا هنوز....

   ميدونم دلت ميخواست اينجا باشي پيش كسي كه دوستش داري پيش ...

   گلكم خيلي دوست دارم بي صبرانه  منتظر اون روزيم كه بتونم دوباره

  بغلت كنم ،پيشت باشم تا فقط حرفامو به تو بگم فقط تو كه فقط تو ميدوني

  كسي كه از معشوقش دوره چه زجري ميكشه چون 4 ساله اين دردو داري...

  هر روز به اميد اينكه ممكنه يه روزي تو واوني كه بايد رو ببينم از خواب پا ميشم

  برام دعا كن يادت باشه يكي اينجاست كه دلش ميخواد تو هميشه هر جا هستي

  موفق باشي خانوم كوچولوي من  بدون كسايي تو ايران هستن كه بي صبرانه

  دلشون ميخواد تورو ببينن و هميشه آرزوي خوشبختيه تورو داشتن و دارن

  خيلي دوست دارم ميناي گلم باور كن

لحظه وداع ما اون روز تماشايي بود
تو سکوت هر دو فرياد بي فردايي بود
آه سينه سوز تو هق هق گريه هاي من
لحظه سرودن سرود تنهايي بود
بغض راه نفسم رو بسته بود
بين ما پرده اشک نشسته بود
جمله هرگز فراموشم نکن،
تو گلوم شکسته بود
هنوزم تا که هنوزه بي مني و من باهاتم
توي جنگل لب دريا دنبال ردپاهاتم
توي اين همه هياهو دنبال زنگ صداتم
هنوزم تا که هنوزه عاشق خاطره هاتم
يادمه خوب يادمه
واسه آخرين نگاه
واسه آخرين کلام
گريه فرصت نميداد

 

  دوم اينكه به دليل شروع امتحانات ترم تا اطلاع ثانوي آپ نميكنم برام دعا كنيد كه نيفتم ترم اولي

  تا 11 بهمن به احتمال زياد آپ نميكنم دارم رو يه متن ادبي كار ميكنم كه خودم خيلي دوسش دارم اگه

  اون درست شد ميام آپ ميكنم اگه نه كه ...  و تو ... آره با خود خودتم تو كه تو روزاي

 بي كسيت همه كست بودم حرفاتو شنيدم و چيزي نگفتم شونه اي بودم واسه آرامشت ،خيلي

  دلم ميخواست تو اين روزاي بيكسي همه كسم بشي اما طبق معمول :

 بر عبث ميپايم تا به در كس آيد

 مهم نيست مثل همه آن مهم نيست هايي كه خيلي مهم بود اما تو به دست فراموشي سپرديشان

  امروز ، براي من ، روز خوبي نيست ؛
   روز بد تنهايي ست . اينجا را غباري گرفته است .
    پنجره ها نمي خندند و آب نمي جوشد
   و بوي مستي آفرين تن تو در اين کلبه نمي جوشد .
   ياد تو هر لحظه با من است ؛ اما ياد ، انسان را بيمار مي کند .
   اينجا هيچکس نيست که غروب ها به من خوش آمد بگويد
   و موهاي نرمش را ميان دستهاي من بگذارد و بخندد .
   روز بد تنهايي ، مرگ بي دليل را بخاطر من مي آورد .
   مرگ روزهاي خوب
   مرگ همه حکايت ها را
   مگذار که خالي روزها 
    و سنگيني شبها
  در اعماق من جايي از ياد نرفتني باز کند .
  ما براي فرو ريختن آنچه کهنه شده است آفريده شديم .
  در ما دميدند که طغيان گرو شورش آفرين باشيم .
  و به ياد بياور آنچه را که من در اين راه از دست داده ام .
  و در نهايت
  به ياد بياور که در اين لحظه ها نياز من به تو
  نياز من به تمام ذرات زندگيست .

    تعطيله...

+ نوشته شده در  شنبه 17 دی1384ساعت 12:11  توسط شادی  | 

ببینید چه در دل خانمهاست

 
 به شما می گوید که برای مهمانی شام همراهیتان می کند، و به نظر می رسد که واقعاً علاقه مند به این کار است. بعداً برای اینکه او را مجبور به این کار کرده اید عصبانی می شود. این به نظرتان آشنا نبود؟
 مردها و زنها موجوداتی کاملاً متفاوت هستند. مردها معمولاً رک و راست هستند، اما به نظر نمی آید که
  زن  ها آنقدرها هم مستقيم باشند. شما هیچوقت نمی توانید بفهمید که منظور و مقصود واقعیشان چیست و
   در  دلشان چه می گذرد.
   اما نا امید نشوید. در اینجا می خواهیم شما را با منظور واقعی خانم ها آشنا کنیم.
   
در جواب به دعوت دوستی شما
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


می گوید:
"نمی خواهم دوستیمان را خراب کنم."
منظورش این است که: "از تو به عنوان یک دوست پسر خوشم نمی آید و اینقدرها برایم جذاب نیستی که با تو بیرون بروم، اما به عنوان دوستی معمولی قبولت دارم."

چرا این کار را می کند:  احتمالاً می خواهد دوستی عادیش را با شما حفظ کند و نمی خواهد که با گفتن بی علاقگیش به شما احساساتتان را جریحه دار کند.
شما چه باید بکنید:  آن را به خود نگیرید. او فقط به اندازه ی شما بهتان علاقه ندارد. سعی کنید دوستی نرمالتان را با او ادامه دهید.

می گوید: " الان سرم از نظر کاری خیلی شلوغ است."
منظورش این است که: دوست ندارم تو را هم جزئی از برنامه ی روزانه ام قرار دهم.
چرا این کار را می کند:  می خواهد به راحت ترین شیوه شرتان را از سرش کم کند. به جای اینکه با بی ادبی این کار را بکند، طوری حرف می زند که خودتان موضوع را بگیرید.
شما چه باید بکنید:  اگر زنی یک مرد را دوست داشته باشد، همیشه می تواند برایش وقت پیدا کند. هر چقدر هم که برنامه ی کاریش سنگین باشد. پس خودتان را گول نزنید که ممکن است این وضعیت تغییر کند. دنبال کار خودتان بروید.
 
می گوید: "آیا در حال حاضر با کسی رابطه داری؟"
منظورش این است که: دوست دارم به عنوان نامزدت باشم.
چرا این کار را می کند:  می خواهد بداند که وقتش را برای مردی که کس دیگری را زیر سر دارد  تلف نمی کند.
شما چه باید بکنید:  صادقانه به او جواب دهید و بعد منتظر عكس العملش شويد.
   
هنگام قرار ملاقات
ـــــــــــــــــــــــــــــ
می گوید: "آیا واقعا می خواهی به آن رستوران/سینما/مهمانی بروی؟"
منظورش این است که: من آنجا را دوست ندارم.
چرا این کار را می کند:  نمی خواهد به آنجا برود ولی نمی خواهد سمج و لجباز هم به نظر بیاید. امیدوار است که شما احساس او را درک کرده و برنامه دیگری بریزید.
شما چه باید بکنید:  اگر واقعاً دوست دارید که به آن مکان بروید، سرسختی کنید. در غیر اینصورت مجبور خواهید بود که برای خوشحال کردن او از تصمیم خود منصرف شوید. اما همیشه این را به یاد داشته باشید که زمانی او شما را خوشحال خواهد کرد که شما نیز خوشحالش کرده باشید.
 
می گوید: "تو رابطه ی خیلی خوبی با بچه ها داری، آنها هم تو را خیلی دوست دارند."
منظورش این است که: دوست دارم بچه ای از تو داشته باشم و می خواهم نظر تو را هم بدانم.
چرا این کار را می کند:  می خواهد غیر مستقیم نظر شما را در مورد بچه دار شدن جویا شود بدون اینکه شما را عصبانی کند.
شما چه باید بکنید:  عصبانی نشوید. او احتمالاً منظورش آینده ی خیلی دور است. اما اگر فکر می کنید که هیچوقت قصد بچه دار شدن ندارید، بهتر است همان موقع آن را با او در میان بگذارید.

می گوید:  "این رابطه به کجا می رود؟"
منظورش این است که:  دوست دارم به رابطه مان حالت جدی تری بدهیم.
چرا این کار را می کند:  دوست دارد این شما باشید که پیشنهاد جدی کردن رابطه تان را می دهید.
شما چه باید بکنید:  این به نظر شما در مورد آینده ی رابطه تان بستگی دارد. اگر علاقه مند هستید، چنین پیشنهادی بدهید. اما اگر نمی خواهید، به او بگویید که دوستش دارید اما الان زمان این کار نیست.
 
می گوید:  "من احساس نزدیکی زیادی به تو می کنم. تو مرا خوب می شناسی."
منظورش این است که:  احساس علاقه مندی می کند و می خواهد که به شما بگوید دوستتان دارد اما نمی خواهد او اول این حرف را زده باشد.
چرا این کار را می کند:  برای کسی دفعه ی اول گفتن جمله ی "دوستت دارم" بسیار دشوار است. آسان تر است که کمی به این مسئله اشاره کند تا خودتان متوجه شوید.
شما چه باید بکنید:  اگر واقعا دوستش ندارید تحت هیچ شرایطی این جمله را به زبان نیاورید. اما اگر دوستش دارد، به او بگویید. اما به یاد داشته باشید که هیچوقت دروغ نگویید.
 
می گوید: "احساس می کنم که رابطه ی ما دچار یکنواختی شده است."
منظورش این است که:  می خواهم که تو کمی رمانتیک تر و با علاقه تر رفتار کرده، و گهگاهی من را غافلگیر کنی. می خواهم توجه بیشتری به نیازهای من داشته باشی.
چرا این کار را می کند:  او نمی خواهد احساساتتان را جریحه دار کند و بگوید که شما باعث این یکنواختی شده اید.
شما چه باید بکنید:  نیازی نیست که شخصیتتان را به کل تغییر دهید، اما اگر کمی هم در رابطه تان تغییراتی دهید مطمئناً صدمه اي نمي خوريد. سعی کنید ناراحتی های او را از بین برده و کمی غافلگیرش کنید.
می گوید:   "مردی در محل كارم گاهي به من خيره ميشود."
منظورش این است که:  باعث حسودیت می شود؟
چرا این کار را می کند:  می خواهد به شما بفهماند که مردان دیگر هم هستند که به او بسیار علاقه مند باشند. دوست دارد شما به اینکه با او هستید افتخار کنید.
شما چه باید بکنید:  آنطور که او می خواهد عکس العمل نشان ندهید. عصبانی نشده و حسودی هم نکنید. در عوض کمی تحسینش کنید، مطمئناً استقبال خواهد کرد.
 
می گوید:   "آیا تو با مادرت راه می آیی؟"
منظورش این است که:  آیا مرد خانواده دوستی هستی؟
چرا این کار را می کند:  مردی که می تواند با مادرش راه بیاید و رابطه ی خوبی با او دارد، فرد وفادارتر، احساسی تر و علاقه مند تر است.
شما چه باید بکنید:  در مورد رابطه ی خودتان با مادرتان با او صحبت کنید. و به او اطمینان دهید که رابطه ی خوبی با او دارید.
   
هنگام جدایي
ـــــــــــــــــــــ
می گوید: "الان آمادگی متعهد شدن برای یک رابطه را ندارم."
منظورش این است که:  نمی خواهم به تو تعهدی داشته باشم، هیچوقت هم نمیخواهم.
چرا این کار را می کند:  این کار را می کند تا کمی از ناراحت کنندگی جریان کم کند.
شما چه باید بکنید:  تا زمانی که آمادگی لازم برای رابطه با شما را پیدا نکرده است، دور و اطرافش نچرخید.   

می گوید: "فکر می کنم ما می توانیم دوستانی معمولی باقی بمانیم."
منظورش این است که:  می خواهم تو را کم کم از زندگیم خارج کنم.
چرا این کار را می کند:  به نظرش می رسد که کم کم خارج کردن شما از زندگیش بهتر باشد از اینکه یکدفعه رابطه اش را با شما قطع کند. شاید هم می خواهد شما را در آب نمک بخواباند.
شما چه باید بکنید:  اگر دوست دارید، دوست او باقی بمانید. اما اجازه ندهید که شما را توی آب نمک بخواباند. اگر دوباره بخواهد رابطه اش را با شما شروع کند، ممطئن باشید که به این دلیل است که کس دیگری را پیدا نکرده است.
 
ببینید چه در دل خانم هاست....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

الان دیگر می دانید که حرف های خانم ها چقدر با منظور اصلیشان تفاوت دارد. زن ها برخلاف مردها برای حرف زدن معمولاً از اشاره ها استفاده می کنند و هیچوقت رک و پست کنده آنچه در دلشان است را بیان نمی کنند. نمی گویم کاری که او میکند اشتباه است یا کار شما، و کدامیک بهتر است. فقط می گویم که زن ها و مردها برای بیان احساساتشان راه های مختلف و متفاوتی دارند. سعی کردیم در اینجا کمی شما را با آنچه در دل خانم ها می گذرد آشنا کنیم.
 
+ نوشته شده در  جمعه 9 دی1384ساعت 15:36  توسط شادی  | 

من عادت میکنم با درد تازه ...

 

ميميرم برات نميدونستي مي ميرم بي تو بدون چشات

رفتي از برم تو ميدونستي كه دلم بسته به ساز صدات

آرزومه كه نميدونستي كه من ميميرم برات

عاشقم هنوز  نميخواستي كه بموني تا بسوزي به ساز دلم

روزي من ميرم تو ميخواستي بري تا فردايار خوشگلم

برو راهي نيست تا فردا ...

سفرت به خير اگه ميري از اينجا تك وتنها تا يه شهر دور

برو كه رفتن بدون ما ميرسه به يه دنيا نور

سفرت به خير برو گر شكستي ز من ميتوني دوباره بسازي

از دلي شكسته نا اميد و خسته توبازبرو تو بازم برو

نميخوام بياي نميخوام ميون تاريكي من تو حروم بشي

نميخوام ازت نميخوام مثل يه شمع بسوزي برام تا تموم بشي

برو تا بزرگي ميخوام كه فقط آرزوم بشي

 

   شايد واسه بار آخر باشه كه ديگه مينويسم نميدونم اما بذار حالا كه تا اينجا اومدم

  همه چيو بگم ته دلم خالي بشه ديگه شايد بعدش نه شادي باشه كه تورو ناراحت كنه نه...

  فقط اگه يه روز ديدي يكي خيلي در به در دنبالت ميگرده تا پيدات كنه

   بدون منم ميدونم دلت نميخواد منو ببيني اما دلم نميخواد آرزو به دل برم ..

  اميدورام انقدر بزرگوار و بخشنده باشي كه ببخشيم .راستي داريم به 28

  بهمن نزديك ميشيم نميدونم يادت مياد چي بوده يا نه ؟

  قرارمون درست روز تولد من سال 84 اون موقع كه اين قرارو گذاشتيم يادت مياد چقدر خنديديم

 ،فكر ميكرديم همه با هم ميريم سر قرار حالا حتي نميدونيم اون يكي مياد يا نه

 منكه ميام من و سمانه ميايم جاي قرارمون خيلي دلمون ميخواد تو رو هم اونجا

  با اينكه ميدونم آرزويي بيش نيست اما آرزو بر جوانان كه عيب نيست هست

  من زنده ام زندگي ميكنم نفس ميكشم نميخوام  بگم جدا شدنم از دوستام سرنوشتم بوده اما خوب...

  فقط ديگه نميدونم واسه بودنم چه دليلي داشته باشم فقط نميدونم به چه اميد بايد

  صبح كه از خواب پا ميشم زندگي كنم به خدا ناشكري نميكنم

  همينكه زنده ام واسم يه دنياست همينكه سالمم ،پدر مادري دارم خونه اي دارم كه

  توش راحتم واسه خيليا بسه اما واسه مني كه يه روزي همه چي داشتم عشق كافي

  از كسي كه عاشقش بودم و از مهم تر دوستايي كه ميتونستم تو بدترين موقعيت زندگيم

  روشون بهترين كمكهارو باز كنم و شرايط ايده آل درس زندگي تحصيل همه چي هدي ميفهمي؟؟

  همه چي من همه خوشبختي رو يك جا داشتم اما الآن نه دوستام هستن نه ...

 روزهاي دانشگاه بايد بهترينم باشه اما اگه اين ترم مشروط نشم خيليه به خدا همه كلاسامو يه خط

  در ميون ميرم هر كدوم 6 تا غيبت  تهديد به حذف شدم ميفهمي ؟؟

  نه نميفهميد تو چه برزخي هستم اگه ميخندم واسه  نهايتا 1 ساعته از ته دلم شاد نيستم

 وضعيت خونمون تعريفي نداره به خاطر يه سري مشكلات پيش اومده مامان بابا هر چي ميخوان

 شرايط آروم باشه نميشه ... هنوزم اسمت تو خونه ما مياد مامانم كلي قربون صدقه ات ميره

 هنوزم وقتي عكست رو ميبينه  كلي ذوق ميكنه ميگه عكس هدي رو بذار باشه

 هنوزم جاي دستات رو سقف اتاقمونه اجازه ندادم بعد تولدم بابا اونا رو پاك كنه

 هنوزم خيلي چيزا هست تو اين خونه كه ياد آور توئه ميفهمي خوش به حالت كه

 از اين خراب شده رفتين هنوزم گاهي ميام زير پنجره اتاقت واميستم نميدونم دنبال چيم

 اما ميام .روز اسباب كشيه شما من اونجا بودم تمام لحظات من و داييم پايين بلوك شما بوديم

 هر بار داييم خواست بياد باهات حرف بزنه ميديد تو اين يك ماهي كه اومده بود ايران من چه زجري ميكشم

 روز اولي كه اومد خونمون عكس تورو جلو ميزم ديد دست گذاشت رو عكست گفت:ميخوام اين

 اين دوستتو ببينم قيافش يه جوريه...

 هر چي گفتم چه جوري گفت نميگم به خودش ميگم هر روز سراغ تورو ميگرفت آخرش روز اسباب كشيه

 شما اومديم دم خونتون خواست بياد اما من نذاشتم آخرش مجبور شدم تمام قضيه روبهش بگم ...

  وقتيم خواست برگرده نگفت چي ميخواسته به تو بگه فقط ميخواست خودت بدوني 1

  سال فضوليم كش اومده اما هنوزم نميگه... اميدورام وضعيت تو بهتر بوده باشه

 ،شايد هيچ وقت نبينمت با اينكه ميدونم اگه ببينمت بهتر ميشم اما اصرار نميكنم

  بارها ميخواستم زنگ بزنم بهت حرف بزنم اما ترسيدم همون وقتها كه گوشي دست خودت بود

  بارها خواستم حرف بزنم اما جرات نداشتم نميدونم چرا شايد يه روزي

 اين كارو بكنم شايد يه روزي زنگ بزنم باهات حرف بزنم اما فقط اميدوارم گوشيو روم قطع نكني

 كه اون روز مطمئن باش ميميرم ديگه غم نامه نمي نويسم مطمئن باش

 فقط غمها رو باز دوباره ميريزم تو دلم بذار مردم بگن ديوونم مهم نيست مهم اينكه

 خودم چي فكر ميكنم ...ميدونم يه روزي شايد خيلي دور ببينمت روزي كه بايد ...

  فقط منو ببخش اگه به حساب پرويي نميذاري گاهي از خودت يه خبري به من بده تا خوشحالم كني

  البته اگه هنوز ...  مگه الآن هستي كه منو تهديد ميكني مگه اينجايي مگه حضورت رو حس ميكنم

  كه تهديدم ميكني تو رو به جان هر كه دوست داري حتي همين حضور كمت

  رواز من دريغ نكن هدي باور كن خيلي بهت نياز دارم خيلي... به آغوشت كه هميشه وقتي ميخواستم

  گريه كنم منو جا ميداد تو خودش يا موقع هايي كه ميپريدم از سركولت ميرفتم بالا

  يادته ؟؟زنگ هاي تفريح شيطنتهاي خودمون كه هميشه منحصر به فرد بود قو هاي دشت بهشت يادته

 اردكهايي كه تو ميگفتي قو هستن آخ كه كاش ...

  فراموش كن ميخوام بدوني خيلي دوست دارم ميخواستم تا ابد باهام باشي ميخواستم تا ابد پيش تو

   وخانواده مهربونت باشم اما خودم نذاشتم خودم ... خراب شد .... خانوم مهندس مواظب

  خودت باش اميدوارم به همه آرزوهاي ريزو درشتت برسي تو شباي بي كسي ياد من باش

   من ميمونم تا ثابت كنم من اشتباه انتخاب نكردم شايد راهم اشتباه بود اما انتخابم نه...

  شايد يه روز دور يا نزديك دليل اين حرفوبهت بگم اما فقط نگو پروام .دوست دارم خانوم گل باور كن

   ديگه اشتباهات احمقانه دوسال پيشو نميكنم الآن فقط عقلمه كه فرمان ميده ومن انقدر

   بزرگ شدم كه رو احساسم نمونم كه اگه ميخواستم بمونم الآن ...

                                                  آروزمند آرزوهايت :  شاديبرو تا بزرگي ميخوام كه فقط آرزوم بشي

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 دی1384ساعت 15:10  توسط شادی  | 

هدی میخوام باور کنی خیلی دلتنگت هستم

هرگز از مرگ نهراسيدم اگر چه... 

 يادش يه خير داشتم عكس هاي دبيرستانم رو مي ديدم

 ياد دوستايي افتادم كه الآن هر كدومشون يه جا هستن

 دوستايي كه يه زماني همه چيز من بودن نميدونم حالا چي

  اما انقدر ميدونم اگه هدي الآن اينجا بود ميگفت خودت نذاشتي

 شايد راست ميگه شايد كه نه حتما راست ميگه چون خودم نخواستم

 خودم با اشتباه هاي احمقانه ام ديگه هيچ كدوم رو واسه خودم نگه نداشتم

 هدي ،شيرين ،ستاره ،نيلوفر،سحر،طلا،فرزانه،الهه،سپيده البته خوب الآن يه سريشون

 رفتن دنبال زندگيشون دانشگاه قبول شدن رفتن يه شهر ديگه اما اونايي كه خودم

 از دست دادمشون چي اونايي كه همه زندگي من بودن و حالا ديگه نميخوان باشن

 اونايي كه من هنوز دوستشون دارم اما ديگه ...

 ميدونم خيلي بيراهه رفتم واسه بدست آوردن يكي همه رو از دست دادم اما اون موقع

 نميفهميدم كاش از همون اول همه چي رو حداقل به هدي راست ميگفتم نميدونم چرا

  شايد ترس از از دست دادنش نذاشت بهش راست بگم ترس از دست دادن هدي نه كس ديگه

 هدي باور كن فكر ميكردم اگه همه چيو بدوني منو مقصر بدوني اما نميدونستم با نگفتنش به

 تو زجرت ميدم و كم كم دوستي چند ساله ما كمرنگ ميشه هدي باور ميكني يا هنوزم فكر ميكني

 دارم بهت دروغ ميگم حاضرم همه عمرمو بدم فقط يك لحظه ببينمت  حتي اگه ديگه منو نخواي

  ببيني كه اگه حتي اينم بگي مطمئن باش بهت حق ميدم از من متنفر باشي ميخوام بدوني خيلي دوست

  داشتم و دارم. نميخوام فكر كني واسه خاطر چيزي اينا رو گفتم فقط امشب دلم خيلي هواي حرفاتو

 كاراتو كرده بود كاش بدوني هميشه دلتنگت هستم هميشه دوست داشتم باور كن . خيلي دوست دارم

 

  امشب بعد خوندن نظرات یه ویرایش داشتم آدمی که گفتی بی شرفم لعنت به شرفم

  فکر کنم این فحشم واسم کمه من نه آدمم نه ... بگو فکر میکنم بدونم همه این فحشا از طرف کیه

 مهم نیست فراموش کنید اما هدی باور کن اگه عکست اینجا بوده نه واسه چیزی واسه اینکه من

  عاشق این عکسمون هستم نمیدونم چرا شاید تو بقیه عکسا یکی هست که بین من و توست

 اما این یکی فقط منو توییم .

 راستی آهای اونایی که میاین اینجا نمیدونم شما چی در مورد هدی میدونید اصلا چی فکر میکنید

 اما بذارید خودم بگم هدی یه دوست بود به معنای واقعی  نمیگم همه چی تمام چون غلو کردم اما

 یه دوست بود که من همه جا روش حساب میکردم نمیدونم اون  چی اونم این جوری

 فکر میکرد یا نه اما واسه من مهم بود خودم خود لعنتیم این جوری کردم  که هدی کسی که بهترین

 خاطرات زندگیم با بودن اون شکل گرفته بود کسی که میتونستم تا آخر عمرم داشته باشمش رو از

 دست دادم نمیگم اگه جای هدی بودم این کارو میکردم یا نه نمیدونم کاری که من در حق هدی

 کردم لایق بخشش هست یا نه؟ اما دلم نمیخواد کسی در مورد هدی فکر بدی بکنه هدی دوستم

 بوده ومن هنوزم مثل قدیم عاشقشم اما...

 راستی در جواب هدی نمیدونم کدوممون بیشترین ضربه رو خوردیم اگه کم و زیاد نشه حداقل اینکه شاید 

 هر  کدوم به اندازه خودمون کشیدیم نه تو به اندازه ۱ سال و ۸ ماه از حال وروز من خبر داری نه من

 پس نمیگم چیا کشیدم که خدا میدونه هیچ کس باور نمیکنه این شادی خنده رو که همیشه

 تو جمع میگه ومیخنده چی تو دلش میگذره چه بلاهای سرش اومده اما هنوزم آدم نشده در مورد این

 ملت که جمع شدن اینجا دورو برو یه سریشون دوستای نتی هستن که گاهی حالم رو از طریق این

  دنیای مجازی میپرسن یه سریشون فقط یه سری رهگذرن که میان و میرن . نمیدونم تا کی

 میخوام تو گذشته م باشم فقط میدونم من عاشق گذشته یی هستم که تو َتو تمام لحظاتش بودی

 خاطراتی که با تمام وجودم.... میبینی هدی نه نمیبینی منم مثل تو وقتی اسمت میاد اختیار اشکامو

 از دست میدم قفس دور من خیلی دوست داشتنیه قفس دور من عشق منه خاطرات منه

 کدومشون رو میخوای بگیری از من خودتو یا خاطراتتو یا عشقمو یا همه اونچه تو گذشته م بوده

 کدومو میخوای بگیری که باید فراموش کنم هدی میفهمی باور میکنی من از این قفس دوست

  داشتنی دست نمیکشم اگه عکست رو اینجا گذاشتم معذرت میخوام باور کن نه از قصد بوده نه چیزه

  دیگه ...  اگه ناراحت میشی دیگه نه حرفی از تو میزنم اینجا نه دیگه چیزی به روت میارم

 بازم مثل قدیما همه چیو میریزم تو دلم مواظب خودت باش  راستی خانوم مهندس دلم میخواد سال

  دیگه نفر  اول کنکور باشی خانوم گل خیلی دوست دارم اگه ناراحت میشی با حرفام بهم بگو

  دیگه هیچی نمیگم

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 دی1384ساعت 22:11  توسط شادی  | 

دوست داشتن يعنی حضور

 

 

 من كجاي اين زندگي ام؟ كجاي اين زندگي بايد باشم كه حالا اينجا گير كردم

 كاش ميتونستم از همه اونچه كه نبايد ميگذشتم   خيلي وقته دلم واسه خودم ،

 خود خودم تنگ شده،چرا مگه من چند سالمه كه از حالا ديگه نبايد احساساتي بشم

 چون واسه قلبم بده هيجان ممنوع،استرس ممنوع،دلشوره اضطراب ممنوع اصلا زندگي ممنوع

 ميدوني چرا چون همه ش واسه قلبم بده . تو اين دوروزه از راه دانشگاه بردنم زير چادر اكسيژن

 همه ش آزمايشگاه همه ش دكتر همه ش نوار اكو مردم از بس زير اين دستگاه ها بودم

 اولین بارون زمستون با اولین بارون چشمه من تو زمستون شروع شد هنوزم تموم نشده.

 اینجا روز خوبی نیست روز بد تنهاییست روز تنها مردن است وقتی نیستی روز بد مردن است

 پایان زندگی ست. کاش میتونستی درک کنی عذاب نبودنت چقدر سخته اما...

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 دی1384ساعت 19:15  توسط شادی  |