تبليغاتX
دفترچه خاطرات دلتنگی های شادی

دفترچه خاطرات دلتنگی های شادی

یه شب تو خواب دیدم که توی آسمون توی دستای تو شدم رنگین کمون

آخرین حرف از غم

 

سلام دوستای من ... امروز خیلی حرف دارم امیدوارم به همه اش برسم

اول یه تشکر  و یه عالمه آرزوی خوب برای اونایی که روز تولدم یادشون بود

دوستایی که فکر نمیکردم یادشون باشه اما ... هدی جونم مرسی که تولدم رو تبریک گفتی

خانومی... داداش هادی مرسی که زنگ زدی به من ،امیدوارم به اونیکه میخوای برسی

اشکان جان شرمنده زنگ زدی یکی دیگه برداشت اما خوب همینکه فهمیدم یادم هستی

کافیه برام ... فرید عزیزم که تنهام نمیذاره همیشه بهم سر میزنه ... ستاره دوستم که داشت

میرفت زنجان و بهم زنگ زد ... و سارا دوست دانشگاهم ... امیر کیهان عزیز که همیشه

به من لطف داره ... ستاره و محمد دوستای جدیدم و میلاد گل...

و مهم تر از همه محمد مهربونم

که تو این دو هفته که تهران بود بهترین روزای زندگیم رو برام درست کرد... روزایی که همه اش

پر بود از ستاره بارون روزا و شبها و اولین نفری بود که ساعت 12 که

تازه وارد روز 28 بهمن شده بودیم بهم sms زد و تبریک گفت محمد جان بابت تمام این 1 هفته

ازت ممنونم که همه اش پیشم بودی و اون کادوهای خوشگلت ... از همه ممنونم چه اونایی

که منو دیدن چه ندیدن فقط برام پیام گذاشتن ...امیدوارم بتونم جبران کنم...

با تاخیر 5 روزه happy valentine day آخه من تو خونه نبودم واسه همین نمیومدم نت

البته خونه عموم بودم اونجا کامپیوتر بود اما من وقت نداشتم بیام نت یا هر روز با

محمد تلفنی حرف میزدم  یا با محمد و مهشید (دختر عموم)و آرمین عزیز دوست مهشید

میچرخیدیم ... به هر حال این یک هفته آخر زندگی بود توپه توپ...

برای حرف آخر نمیدونم اونی که این وبلاگو تا حالا واسه اون مینوشتم اینارو

میخونه یا نه... اما به هر حال این 2 هفته یعنی بعد تاسوعا ،عاشورا خیلی فکر کردم

دیدم هنوز دوستت دارم اما این دلیل نمیشه بال پروازتو ازت بگیرم میخوام رشد کنی قد بکشی تا

آسمون بری تا من بخندم این اوج آرزوی منه

*عشق یعنی طراوت باران دل تو و صداقت اشکهایت ،یعنی آرزوهایی که به

پایت قد میکشد و تمام لغاتی که با تو شعر میشود.*

گاهی از دست دادنه یه کسایی عین بدست آوردنشونه مثل حالا اگرچه دیگه حضورت رو

واقعی حس نمیکنم اما میبینم مهم اینکه من بدونم اولین وآخرین عشقم بودی همین و بس

پس به قول هادی باید بی خیالی طی کنم چون تو این طوری راحت تری

بدون من زندگی بهتره برات و به قول اشکان باید کم کم فراموشت کنم ...

میدونم فراموش نمیشی اما باید سعی کنم همونی بشم که قبلا بودم

همون شادی جسور ،با اعتماد به نفس ، و عاشق زندگی و از همه مهمتر عاقل ... یاد تو

عشق تو و فکرت همیشه یه جایی گوشه ذهنم حک میشه اما منو تو باید یاد بگیریم اگه میخوایم

خوشبخت باشیم باید اجازه بدیم خدا برامون تصمیم بگیره نه زوری چیزی ازش بخوایم ...

از حالا به بعد به چشم یه دوست بهت نگاه میکنم هر جا فکر کردی کمکی از من بر میاد بهم بگو

خوشحال میشم بتونم برات کاری انجام بدم... راستی مواظب کارای پایان نامه ات باش خرابش نکنی

بعد این همه زحمت که کشیدی امیدوارم نتیجه بده...dooset daram

تا اون روزی که نمیدونم کی باشه و کجا اما مطمئنم یه روزی تو آینده میرسه

به خدا میسپارمت هر جا هستی خوشبخت باشی بهترینم که ...

ببخشید طولانی شد شرمنده اما دیگه غم نامه نمیگم دیگه خودم میشم شادی

اونی که همیشه مثل اسمشه

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 بهمن1384ساعت 15:44  توسط شادی  | 

برای عشقم که هیچ وقت تولد من یادش نبود

فردا تولدمه اما هیچ کی نیست بگه تولدم مبارک حتی تو که همیشه آرزو داشتم روز تولدم با تو باشم  من چند وقت نبودم شاید چند وقت دیگه هم نیام پس تا وقتی بیام ... مواظب خودتون باشید دوستون دارم :شادی

 

 سیبی میچینم ... دونیمش میکنم نیمی برای تو نیمی برای من ...

شادی ها را تقسیم میکنم نیمی برای تو نیمی برای من...

اما غم ها را به تو نمیدهم چون هیچ وقت نمیخواهم اشکی روی گونه ات ببینم بگذار

همه غم ها برای من باشد تا به سبب غم من تو شاد باشی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 بهمن1384ساعت 15:42  توسط شادی  | 

چگونه يكديگر را بهتر بفهميم

 

آيا تا به حال به اين موضوع فكر كرده ايد كه چرا بعضى افراد مجذوب شما
 
 نمى شوند؟ و گاهى احساس تنهايى مى كنيد؟
 
چطور مى توان افراد را درك كرد و با جلب اطمينان، آنها را به سوى خود
 
 جذب نمود. چقدر تا به حال به ديگران خوب گوش كرده ايد؟ وقتى طرف
 
 مقابلتان از احساس و عملش برايتان حرف مى زند اجازه براى بازگو كردن
 
 تمام حرفش را داده ايد؟ چقدر در بين گفته هايش سكوت كرده ايد تا ادامه
 
 بدهد؟

آيا توجه كرده ايد كه وقتى شخصى برايتان حرف مى زند و شما احساس او
 
 را مى فهميد و سعى مى كنيد اجازه دهيد كه با همان حس، خود را خالى
 
 كند، چقدر احساس عزت نفس و دوست داشته شدن وصميميت را به او
 
 داده ايد و چقدر از خشمش كاسته ايد. يا وقتى خود را جاى او مى گذاريد وبه مسأله نگاه مى كنيد چقدر او را مى فهميد و به او هم احساس فهميده
 
شدن مى دهيد. يا وقتى كه از جملاتى را بيان مى كنيد كه خودش فكر كند و
 
پاسخ گويد چقدر به او در حل مشكلاتش (توسط خودش) و رسيدن به
 
 استقلال كمك كرده ايد و يا با حركات غير كلامى و بيان جملات كوتاه
 
 تأييدى در بين بيان حرفها و احساسش چقدر به او احساس با ارزش بودن
 
 و مهم بودن مى دهيد. و يا وقتى كه گاهى در جملات خود از فاعل من
 
 استفاده مى كنيد و حس خود را بيان مى كنيد، مى بينيد كه چطور اعتماد
 
 آنها را به خود جلب كرده ايد و آنها را حتى آماده كرده ايد كه احساسات و
 
 گفته هاى شما را بشنوند و درك كنند. انتظارات شما برايشان قابل احترام
 
 خواهند شد، مى بينيد كه چقدر به آنها قدرت مسؤوليت پذيرى مى دهيد.
 

نكته اى كه در بين گفت وگو هايتان با طرف مقابل بايد به آن توجه كنيد
 
 ميزان تمايل يا عدم تمايل شخص براى ادامه گفت وگوهاست.

مثلاً وقتى از جايش بلند مى شود و يا به ساعت نگاه مى كند و يا بيان سرد
 
 و بى احساس در مقابل سؤالهايتان دارد متوجه مى شويد كه تمايلى براى
 
 ادامه گفت وگو ندارد.

آيا توجه كرده ايد كه چرا در روابط خود با ديگران متوقع مى شويد و يا
 
 اصلاً منشأ توقع چيست.
 حال چقدر مى خواهيد بشنويد؟ آيا فكر مى كنيد كه ديگران به سمت شما
 
 نمى آيند و يا شما را نمى خواهند يا خود كارى مى كنيد كه آنها را از خود
 
 فرارى مى دهيد؟ آيا فكر مى كنيد كه ديگران شما را نمى فهمند و به
 
 انتظارات شما احترام نمى گذارند يا خود اين فرصت و موقعيت را براى خود
 
 نساخته ايد؟ آيا باز هم مى گوييد اعتماد به سختى حاصل مى گردد؟ آيا باز
 
 هم نمى توان ديگرى را فهميد؟ چقدر تلاش براى درك ديگرى كرده ايد؟ آيا
 
 مى دانيد توجه شما غير مادى ترين و ارزشمند ترين چيزهاست كه
 
مى توانيد ببخشيد.
+ نوشته شده در  شنبه 22 بهمن1384ساعت 11:1  توسط شادی  | 

نا اميدم نكن از عشق من كه پاي تو شكستم

 

صبر سر آغاز ياري خداوند است

 

 

نميدونم چه حسيه وقت عزاداري امام حسين(ع) هميشه تو وجودمه _حسي هم قريب و هم غريب_

دلم ميگيره ميخوام ببارم اما چرا ...؟

دلم گرفته انگار همين پار سال بود اون سالي كه تاسوعا عاشورا پيش تو بودم شام غريبان قبلش رفتم

امامزداه صالح  به نيت تو 5 تا شمع روشن كرده بودم خودم يادم رفته بود فقط تو تو ذهنم بودي و خانواده ات

همين گفتم خدايا ميدوني دوسش دارم اما نميخوام بودن من تو زندگيش باعث عذابش بشه ...فقط خودت همه

جا مواظبش باش...ميدونم الآن تهران نيستي ميدونم رفتي سفر نپرس از كجا كه من همه چيو ميدونم .اميدوارم

پايان نامه ات خوب بشه ميدونم ميشه چون هميشه بهتريني چون هميشه عالي بودي راستي اونجايي كه الآن هستي

خيلي سرده مواظب خودت باش به پا دلت مثل هواي اونجا نشه ... تو اين روزاي عزاداري واسه من دعا كن .

دعا كن آدم بشم اگه دوسم داري يعني ميدونم ديگه نداري ولي به حرمت تمام خاطراتمون واسم دعا كن كه عشقت از سرم بره

دعا كن زندگيم عادي بشه مثل اولش مثل روزاي بي تو بودن ... دعا كن كه ...

راستي دوستاي خوبم من تا هفته ديگه نميام تو ايم روزاي عزاداري دعام كنيد ،بيش تر از من واسه مادر بزرگ مريضم دعا

كنيد كه حالش خيلي بده دعا كنيد خدا شفا بده نه تنها مادر بزرگ منو همه مريض ها رو.

خدا به داد همه ما برسه كه فقط خودش بايد كمك كنه... دلم براي غريبي امام حسين ميسوزه دلم واسه تنهايي رقيه اش

ستم هايي كه به زينبش كردن ميسوزه كاش ...  عزادارياتون مورد قبول درگاه حق...

 

 

مرگ بر آنكه دلش را به دل سنگ تو بست....

 

 

عشق یعنی: مستی و دیوانگی

عشق یعنی: تا جهان بیگانگی

عشق یعنی:به دار آویختن

عشق یعنی: اشک حسرت ریختن

عشق یعنی: در جهان رسوا شدن

عشق یعنی: مست و بی پروا شدن

عشق یعنی:انتظاروانتظار

عشق یعنی:هر چه بینی عکس یار

عشق یعنی:سوختن و ساختن

عشق یعنی: زندگی رو باختن

عشق یعنی :دیده بر در دوختن

عشق یعنی:در فراقش سوختن

عشق یعنی:شعله بر خرمن زدن

عشق یعنی رسم دل بر هم زدن

عشق یعنی:یک شقایق غرق خون

عشق یعنی:دردو محنت در درون

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 بهمن1384ساعت 15:34  توسط شادی  | 

مرا تنها مگذار

 

 از آن روزي كه عاشقت شدم سالها ميگذرد و ماه هاست تو را در هياهوي غم

 اين روز گار گم كرده ام روزهاست بي وجود تو در شهر پرسه ميزنم و ساعت هاست

 كه ردي از تو يافته ام اما دقيقه ها و ثانيه هاست جرات نميابم به تو نزديك شوم.

 من بوي پيراهن پسر آفتاب را فراموش كرده ام ،نسبتم رابا باران ارديبهشت به دست تقدير

 سپرده ام و يادم رفته روزي مثل روزاي ديگر ميتوانستم بخندم مثل تو مثل همه ...

 من حتي نام روزها را فراموش كرده ام تو ماه هاست از من عبور كرده ايي اما من ...

 مرا تنها مگذار!بي تو آسمان ابري تر از هميشه است وباران بي وقفه ميبارد ،و صحرا

 حتي همين گل هاي كوچكش را از دست ميدهد...

 مرا تنها مگذار! من بي تو يك بوسه فراموش شده ام يك مسئله پر از حل هاي غلط،

 يك نامه پر از كلمه هاي نانوشته،و يك آغوش بي آنكه كسي باشد تا او را در آغوش بگيرد

 سالهاست كسي به كلبه كوچك قلبم نيامده سالهاست منتظرم تا دستي دري بكوبد و دل بيچاره ام

 سرو ساماني بيابد . ماه هاست منتظر ورود قدم هاي توست آره خودت تو فقط تو!! طفلكي دلم

 چقدر براي آمدن تو پايكوبي كرد چقدر به همه آمدن تو را نويد داد چقدر از اين وآن حرف شنيد

 اما خم به ابرو نياورد... بيچاره دلم، دلم واسه دل خودم هم ميسوزه ميبيني پسر آفتاب قسمت

 من و دل هم اين بود ديگه ... روزها و ساعت ها به هم گره زديم تا بيايي اما دريغ از آمدني

 كه رفتن نداشته باشد تمام آمدن ها رفتن داشت ومن محض دلخوشي دل كوچكم خودم را شاد

 ميكردم تا او دلش نگيرد ...

 مرا تنها مگذار من به تو محتاجم به بوي نفس هاي معطرت دلخوشم به يادت زنده امدل تنگتم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 بهمن1384ساعت 21:53  توسط شادی  | 

گفتنيها كم نيست
گفتنيها كم نيست ، من و تو كم بوديم
خشك و پژمرده ، تا روي زمين خم بوديم
گفتنيها كم نيست ، من و تو كم گفتيم
مثل هذيان دم مرگ ، از آغاز چنين ،‌درهم و برهم گفتيم
ديدنيها كم نيست ، من وتو كم ديديم
بي سبب از پاييز ، جاي ميلاد اقاقيها را ،‌پرسيديم
چيدنيها كم نيست ، من و تو كم چيديم
وقت گل دادن عشق ، روي دار قالي
بي‌سبب حتي ، پرتاب گل سرخي را ، ترسيديم
خواندني‌ها كم نيست ،‌من و تو كم خوانديم
من و تو ساده ترين ،‌شكل سرودن را
در معبر باد ،‌با دهاني بسته وامانديم
من و تو كم بوديم
من و تو ،‌اما در ميدانها
اينك اندازه ‌ما مي‌خوانيم
ما به اندازه‌ما مي‌گوييم ،‌ما به اندازه‌ما مي چينيم
‌ما به اندازه‌ما مي بوييم ،‌ما به اندازه‌ما مي روييم
من و تو كم نه كه بايد شب بي ‌رحم وگل مريم وبيداري شبنم باشيم
من و تو خم نه و درهم نه وكم نه ،‌كه مي‌بايد ،‌با هم باشيم
من و تو حق داريم در شب اين جنبش نبض آدم باشيم
من و تو حق داريم كه به اندازه‌ ما هم شده با هم باشيم گفتنيها كم نيست
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 10 بهمن1384ساعت 12:6  توسط شادی  | 

خدايا خسته شدم از تو از خودم از اون كه همه زندگي مو به اون بخشيدم

اين قدر حالم بده اين قدر داغون هستم  .

توهموني كه ميگفتي تو دنيا هيچ كي مثل من پيدا نميشه

توهموني كه ميگفتي قلبم مال تو باشه واسه هميشه

اينا چقدر خالي بندياي قشنگيه ،بيش تر دخترام عين .. باور ميكنن يكيش خودمم

دلم از زمين وزمان پره ،اينقدر حالم بده كه اگه الآن خدام بياد پايين با خدام دعوا ميكنم

ديگه حتي از خدا هم نا اميد شدم كدوم خدا ؟ همون خدايي كه مادر بزرگ بد بختمو راحت نميكنه كه فقط بايد ببينيم كي خدا دلش ميخواد ببرتش تا راحت بشه تا ديگه زجر نكشه

يا همون خدايي كه پسر خاله 30 سالمو ازم گرفت كدوم يكي از نذرهامون ادا شد

 يا اوني كه دايي 14 سالمو برد ؟؟ كدوم خدا همونيكه هميشه منتظريم كمك كنه

من دردمو به كي بايد بگم  به كي بايد بگم من دلم نميخواد ديگه زنده باشم ،ديگه نميخوام

شاهد خم شدن كمر پدرم زير مخارج زندگي باشم ،نميخوام زنده باشم تا ببينم حتي خدا

هم نميخواد كمك كنه ... آهاي خدا ميشنوي براي چي منو آوردي اين دنيا ، مگه من ازت

خواستم مگه من گفتم منكه جام خوب بود تو كه 8 سال به پدر و مادرم بچه ندادي بعد

8 سالم نميدادي چي ميشد ؟ الان كه من زنده ام واسه كي مفيدم واسه تو يا واسه خودم

ميشنوي خدا ميبيني خدا نه ديگه نمي بيني ديگه نميشنوي خدا داري كافرم ميكني

داري كاري ميكني از همه چي نا اميد شم حتي از تو كه اول همه چيمو به خودت ميگفتم

بعد به بقيه مني كه هميشه دوست داشتم خدايا بس كن اين زندگي يعني چي ما كه عين

 بچه هاي خوب اون بالا داشتيم دعات ميكرديم براي چي آورديمون رو زمين ...

خودت خرابش كردي خودت درستش كن ، خودت كاري كن درست شه

مني كه همه چيم عين آدم بوده هميشه شكرت كردم حالا نه خدا هيچ وقت اين انصاف نبوده

من هيچ وقت زوري چيزي ازت نخواستم اما حالا ميخوام به زور ميخوام خدا ميدوني چي

 ميخوام،ميدوني كيو ميخوام ميدوني چيو ميگم .... كاري كن فقط يه بار ببينمش ...

اما نه من خرم ساده ام كه فكر ميكنم تو يه كاري ميكني كه اون بعد مدتها بياد تا ببينمش در

 حاليكه اين دعاي روز و شب من بوده و تو اگه ميخواستي تا حالا بر آورده اش ميكردي

مگه نه اينكه تو خدايي قادري توانايي ،تو ميتوني و نميخواي تو ميدوني چرا من به اينجا

رسيدم اما نميخواي بگي تو ميدوني و نميگي چرا واسه چي ؟؟

حالم بده خسته ام از تو از خودم از زندگي از اون كه هميشه يه دليل مسخره واسه

كاراش يا ... داره كه ميخواد سر منو شيره بماله ميگه زنگ ميزنه نميزنه ميگه

بيا ببينمت نمياد سر قرار البته ميدوني خدا من هميشه باهاشم شايد مثل سايه تعقيبش ميكنم

اما اون هيچ وقت نميفهمه نميذارم بفهمه

ديگرم گرمي نميبخشي

 عشق اي خورشيد يخ بسته

سينه ام صحراي نوميديست

 خسته ام از عشق هم خسته

حالم از اين زندگي با مردم مزخرفش بهم ميخوره حالم از اين مردم گند بهم ميخوره

اينايي كه فكر ميكنن مردم نوكر باباشونن كه هر چي خواستن بكنن بعد فوقش اينه كه با

يه ذره پول يا چه ميدونم يه معذرت خواهي (شما بخونيد خر كردن) قضيه تموم ميشه

حالم بده خدا خيلي بد يا درست كن يا تموم كن ...



باورم نميشه چشمات بره مال ديگرون شه با غريبه آشنا شه با غريبه مهربون شه
+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 بهمن1384ساعت 17:3  توسط شادی  | 

باران عشق من

باران عشق من ......


در زير باران نشسته بودم… چشمم را به آسمان دوخته بودم…


چشمم را به ابرهاي سرگردان دوخته بودم…انتظار مي کشيدم…انتظار قطره اي
عاشق از باران که از آسمان بيايد و بر چشمانم بنشيند… تا شايد چشمانم عاشق آن
قطره شود…

 

باران مي باريد آسمان مي ناليد، ابرها بي قرار بودند…صداي رعد ابرها سکوت آسمان را در هم شکسته بود… خيس خيس شده بودم ، مثل پرنده اي در زير باران…!

 

دوست داشتم پرواز کنم در اوج آسمانها تا شايد خودم قطره عاشق را ميان اين همه قطره پيدا کنم… مي دانستم قطره هايي که از آسمان مي ريزد اشکهاي آسمان است… اشکهايي که هر قطره از آن خاطره اي بيش نبود…

 

در روياهايم پروازکردم ، در اوج آسمانها، در ميان ابرها، در ميان قطره ها! چطور مي شود از ميان اين همه قطره باران ، قطره عاشق را پيدا کرد؟! قطره هايي که هر وقت به زمين ميريخت يا به دريا مي رفت!، يا به رودخانه! ، يا به صحرا مي رفت و به زمين فرو مي رفت و يا بر روي گل مي نشست!… من به دنبال قطره اي بودم که بر روي چشمانم بنشيند…


نه قطره اي که عاشق دريا يا گل شود…و يا اينکه ناپديد شود!… من قطره عاشق را
مي خواستم که يک رنگ باشد!… همان رنگ باران عشق من…!

 

نگاهم به باران بود ، در دلم چه غوغايي بود!… انتظار به سر رسيد ، قطره عاشق به چشمانم نرسيد!…


باران کم کم داشت رد خود را گم مي کرد…و آسمان داشت آرام ميگرفت! دلم نمي خواست آسمان آرام بگيرد اما…! من نا اميد نشدم و باز هم منتظر ماندم… آنقدر انتظار کشيدم تا…قطره آخرباران را از آن بالاها مي ديدم… قطره اي که آرزو داشتم به
چشمانم بنشيند… آرزو داشتم بيايد و با چشمانم دوست شود… قطره باران داشت به سوي چشمانم مي آمد… نگاهم همچنان به آن قطره بود…طوفان سعي داشت
قطره را از چشمانم جدا کند و نگذارد به چشمانم بنشيند

 

 

اما آن قطره عشق با طوفان جنگيد ، از طوفان گذشت و به چشمانم نشست…چه لحظه قشنگي…در همان لحظه که قطره باران عشقم داشت به زمين مي ريخت چشمان من هم شروع به اشک ريختن کرد… اشکهايم با آن قطره يکي شده بود…احساس کردم قطره عاشق در قلبم نشسته…به قطره وابسته شدم… آن قطره پاک پاک بود چون از آسمان آمده بود…همان قطره اي که باران عشقم به من هديه داد…

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 بهمن1384ساعت 16:51  توسط شادی  |