تبليغاتX
دفترچه خاطرات دلتنگی های شادی

دفترچه خاطرات دلتنگی های شادی

یه شب تو خواب دیدم که توی آسمون توی دستای تو شدم رنگین کمون

پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی ست

 
   بگذار احساس تماس دستت را
 
  در تمام شبهاي طولاني تنهايي با خود همراه كنم
 
   امشب :
 
  قلبم از دارايي هايي كه داشته و به تونثار نكرده 
 
 اندوهگين است.
 
امشب دلم بی نهایت گرفت.... اونم به خاطر
 اینکه بعد یک هفته که باز همو با مشقت دیدیم فقط با هم دعوا کردیم...
 اونم تو خیابون جلو مردم... یه دعوای خیلی بد....
خیلی بد شد می دونم ... اما می خوام باور کنی
من چیزایی که واسم مهم نیست رو یادم نمیمونه
می خوام اینو همیشه یادت باشه...
 
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه 27 فروردین1385ساعت 0:2  توسط شادی  | 

بدون شرح

 
تمام سپاس از آن او،
که غیر از او هيچ کس را صدا نمی کنم.
گيرم که ديگران را صدا کردم،
پاسخم را نمی دادند.
تمام سپاس از آن او،
که دلم به هيچ کس غير او خوش نيست.
گيرم که به ديگران دل خوش می کردم،
نا اميدم کردند.
تمام سپاس از آن او،
که کارهايم را خودش رو به راه می کند و پيش اش عزيزم.
گيرم که امورم را وا می گذاشت به اين مردم،
خوارم می کردند.
تمام سپاس از آن او،
که به من نيازی نداشت ولی گفت: دوستت دارم.
تمام سپاس از آن او،
که جوری با من صبوری می کند،
که انگار هيچ کار سياهی نکرده ام.
پروردگار من، بهترين من است.
بهترين چيزی که می شناسم.
شايسته ترين کس برای پرستش.
شايسته ترين کس برای سپاس
 

هر بار که سفر می روم، چيزی درونم می شکند و فرو می ريزد.

 چيزی را آنجا جا می گذارم و سبک تر می شوم. وقتی برمی گردم، آدم جديدی شده ام.

راستی چند سفر ديگر لازم است تا ديگر چيزی برای شکستن يا گذاشتن نداشته باشم؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 فروردین1385ساعت 15:10  توسط شادی  | 

دیگه دوست ندارم فقط برو

 

 چقدر باید عذاب بکشم تا توی لعنتی از توی این ذهنم بری بیرون

  چقدر باید بگم دیگه دوست ندارم

 تا خودت مثل بچه های خوب از زندگیم بری بیرون....

 

  دیگه دوست ندارم

 با زرد نوشتم حتی ازت متنفرم برو فقط از زندگی منو دوستای من برو بیرون

ز ندگی منو به هم ریختی بسه دیگه به دوستام کار نداشته باش ...

 دیگه نه خودتو میخوام نه عشق نداشته ات رو نه حتی ترحمت رو فقط برو

آ قای .... این ره که میروی به ترکستان است.... راه خود تو برو....

 هر رفتنی رسیدن نیست ولی برای رسیدن باید رفت.

 اول بدون کیو میخوای چیو میخوای بعد عاشق شو... خسته شدم دیگه حالم از همه

 چی بهم میخوره ... سایه ات مثل بختک افتاده روی زندگیم نمیذاره زنده باشم

 نمیذاره زندگی کنم ....

 

 دیگه حتی عاشقت هم نیستم

 

بنویس از سر خط

بنویس که دلت دیگه به یاد اون نیست

بنویس که بدونه وقتی نباشه قلبت از غصه خون نیست

اون  که گذاشت و رفت

یه روز سرش به سنگ میخوره بر می گیرده

دیگه صداش نکن بذار خودش بیاد دنبالت بگرده

دیگه گریه نکن آخه اشک تو باعث شادی اونه

دیگه به پاش نسوز

آخه اون  واسه تو دیگه دل نمیسوزونه

اگه میخواست می موند

حالا که رفت و غصه اش رفته ز یادم

اگه پیشم می موند می دید جز اون به هیچ کی دل نمیدادم

 

    

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 فروردین1385ساعت 20:42  توسط شادی  | 

کوچه باغ های خاطره

 

خیلی وقته دلم واسه معصومیت کودکیم تنگ شده ... روزایی که با گریه یه

بچه زار میزدم ، روزایی که وقتی یه گدا میدیدم امکان نداشت بهش کمک نکنم

روزی که فقط 6 سالم بود خالم زیر عمل قلب تموم کرد اما میفهمیدم بهترین رو

از دست دادم اون قدر سر خاکش گریه کردم که یه خانومی بهم گفت مادرت بود؟؟

من با تعجب نگاش کردم گفتم مگه آدم فقط واسه مادرش این جوری زار میزنه خالم بود

 روزی که با شجاعت تمام بدون پدر مادرم  واسه اولین بار رفتم مدرسه ...

روزایی که تو مدرسه بهترین شاگرد شناخته شدم روزی که تو المپیاد  ریاضی منطقه  دوم شدم

روزی که واسه شنا مدال گرفتم... روزی که ژیمناستیک ورزش موردعلاقه ام رو به خاطر بقیه بوسیدم

گذاشتم کنار... دیشب داشتم به زندگیم فکر میکردم ... به همه این روزا ... روزایی که هیچ

وقت مثل دخترا عروسک بازی نکردم با اینکه اتاق پر عروسک بود و هست همیشه با پسرا

فوتبال بازی میکردم باهاشون میجنگیدم و همیشه لذت میبردم از اینکه میثم پسر همسایه ازم

کتک میخوره ... ازاینکه شب که میومدم خونه علی پسر عمه ام با لحن خاصی میگفت شادی

مثل پسرا شده ..  خوب میجنگه ... وهمیشه دلم میخواست پسر باشم اما بعدها دیدم

میتونم به دختر بودنم ببالم همون شد که همیشه وقتی از یه پسری میبردم

 میگفتم بگو دخترا بهترن و اون میگفت .... نمیدونم چرا اما بی اختیار تمام روزای زندگیم جلو چشمامه

روزی که مادر بزرگم در عین ناباوری مرد .... روزی که داییم واسه همیشه

از ایران رفت... و دخترش دختری که بهش ویزا نداده بودن تا با پدر مادرش بره شد همه کسم ..

شد بهترینم ... وقتی 2 سال بعد کار اونم جور شد بره دیگه زنده نبودم ...

دیگه خودم نبودم فقط من بودم و مینا و یه شب تا صبح که باید مینا فردا صبح زودش میرفت و یه بغل

که دلم میخواست همیشه تو بغلش بمونم ... روزی که فهمیدم پسر خالم سرطان گرفته ... خودش با

پای خودش رفت آلمان که معالجه بشه اما تابوتش رو واسمون فرستادن و همون بهتر که خالم زنده نبود

ببینه پسر دسته گلش رو دارن میذارن زیر خاک ...

وقتی واسه اولین بار با دوستام بی خانواده رفتیم مسافرت رفتیم مشهد ... دوستایی که بعد رفتن

مینا شده بودن همه زندگیم خواب و خوراکم با اونا بود... هیجان ،انرژی و سلامتی از من چیزی ساخته

بود که هیچ کس جلومو نمیتونست بگیره همیشه میخندیدم همیشه شاد بودم... انگار زاده شده بودم که بخندم که فقط مردمو بخندونم ... مسافرتی که بهترین مسافرت زندگیم شد و حالا هر سال شب تولدم

یاد اون سال می افتم که شب تولدم تو قطار بودیم تو راه مشهد با بچه ها... موقع انتخاب رشته که هر کی یه سمتی رفت ...اما هنوز همون هایی بودیم که میتونست مدرسه رو بترکونه از بمب اتم بدتر بودیم

 

                               كجايي همكلاسي؟ چقدر دلم برات تنگه... خيلي ساله نديدمت.

كجايي همكلاسي ،ياد روزاي با تو بودن ساده ام ميكنه .صريحم ميكنه ميل به خوندن و نوشتن

و ياد گرفتن رو تو رگام ،بيدار ميكنه .تو كه يادت اينجاست ،تو كوچه باغ راه ميره ،از درختا ميره بالا

آدم برفي درست ميكنه ،تو كه يادت گلوله گلوله برف به طرفم پرت ميكنه ،

 پس خودت كجايي

اون روزا ... با هم تو يه مدرسه درس ميخونديم . از يه كوچه رد ميشديم ،

با هم يكي بوديم . يه وقتايي قد چند نفر حرف ميزديم .قد چند نفر راه ميرفتيم

گل ميگفتيم و گل ميشنفتيم ... اما بعضي روزا يادته ...

ما آدما چه بيخودي سخت ميگرفتيم

چه روزايي بود ،چند تا خودكار حروم كرديم ؟؟

چند تا دفترچه سياه كرديم ؟؟ چند بسته مداد  گلي رو تا تهش رفتيم

 و كوتاه كرديم ،نميدونم حسابش از دستم در رفته!!

 اما ميدونم از يه جايي سرنوشت ،من و تو رو از هم جدا كرد.

                                                 حالا فقط خاطرات تورو دارم .

 

روزی که بزرگ ترین دروغ این بود که اگه یه ربع دیر میومدم خونه وقتی مامان میپرسید چرا دیر کردی میگفتم معلم نگهمون داشته بود....روزی که وقتی بارون میومد مثل بچه ها ذوق کردم یه هورای بلندی گفتم که معلم گفت اگه میخوای بری زیر بارون وایسی پاشو برو و من بی معطلی رفتم زیر بارون

تا خیس بشم تا خودمو بشورم تا گناهام پاک بشه وقتی برگشتم بالا عین موش آب کشیده شده بودم

اما کیف داد... روزایی که تو مدرسه با کیسه آب دنبال هم میکردیم تا اون یکیو خیس کنیم و تنها کسی

 که در نمیرفت از خیس شدن من بودم چون عاشق آب بودم ... وقتایی که سر فوق برنامه شیمی تخمه میشکوندیم  ... روزی که تو برفا میخوابیدم ... اما جدا شدن ما از کجا شروع شد .... منو تو که خوب بودیم

منو تو که بهترین بودیم ... همیشه ....کار از اونجا مشکل پیدا کرد که من عاشق شدم...

عاشق یکی که نباید عاشقش میشدم میدونستم دردسر داره ... میدونستم همه چی دنبالش داره ...

طرد شدن ناراحتی گریه... و اون وقت دیگه خودم نبودم دیگه شادی نبودم... آدمی بودم که اگه یک

ساعت دیرتر میدیدمش زار میزدم ... من حسش میکردم من حس میکردم گاهی صدام میکنه من میفهمیدم که برام شعر میخونه با اینکه نمیدونست دوسش دارم اما حسش میکردم وهمین در نظر بقیه

مزخرف بود و چرت و هزاران چیز دیگه ... چرا ؟؟ نفهمیدم دلیلشو هنوزم با اینکه خیلی چیزا میدونم

هنوزم با اینکه ... اما گاهی یادش میفتم مگه میشه آدم عشق اولش رو فراموش کنه مگه میشه کسی

که با تمام وجودش خواست فراموش کنه ... نه!! غیر ممکنه شاید کمرنگ بشه اما پاک کردنش محاله

جدایی از اونجا اومد که فهمیدی من عاشق شدم مگه نه همکلاسی ... منو تو که میدونستیم درد من

چیه ... تو که حالم رو میدونستی ... کمکم میکردی .. نمیذاشتی به این روز بیفتم... الآن همه چی جلومه

روزی که قبل تاسوعا تو حیاط بغلم کردی گفتی اونم دوست داره... اما نداشت !!روزی که یه برگ شکل قلب بهم دادی گفتی نصف این قلب مال تو نصفش مال ... پس جدایی ما از کجا اومد این جغد زشت یه دفعه از کجا پیداش شد ... روزی که واسه همیشه رفتی ... هم تو هم شیرین روزی که از هر دو یه جور ضربه خوردم...

از شیرین یه جور  از تو هم با رفتنت یه جور... روزی که مرگ همه چی بود ... روزی که پایان یک عشق بود

یا یه دوستی یا رابطه و حالا خیلی وقته تو این کوچه باغ گیر کردم ... تو کوچه باغ خاطره ها...

 

كوچه باغ با همه

درختاش ،با همه خونه هاش ،خونه هاش با همه آجراش ،آجراش با همه آدماش ،

قديمي شده اما روزهاي خوش با تو بودن ،دبستان رفتن ،دبيرستان رفتن ،

سر صف ايستادن ،زنگهاي تفريح ،خنديدن،فرياد زدن،زمين خوردن،

بلند شدن، هيچ كدوم قديمي نشدن

 

درسته تو دانشگاه دوستایی که دارم که ارزش دوستی داشتن و دارن اما دلم واسه شماها تنگ شده

هنوزم وقتی اسمتون میاد  بی اختیار یاد روزای با هم بودن میافتم و دلم پر میکشه به روزایی که خوب بود

به آدمایی که کینه تو دلشون نبود به دوستایی که صاف و ساده بودن ... دلم پر میکشه واسه همه اونا .:تو شیرین،ستاره،منیره،شبنم ،سمیرا ،الهه،فرزانه،نفیسه،آناهیتا،سمانه ،سحر ،طلا،نیلوفر،سپیده

نمیدونم چرا اما بی اختیار یاد روزایی  میافتم که همه با هم بودیم و آخر از همه هر کدوم یه طرف رفتن

جشن آخر سال دوم دبیرستان که همه با هم خوب بودیم...عکس هایی که هنوز جزو بهترین عکس های منه .... روزی که تو مدرسه اردو زدیم... فقط شادی بودو هیجان

چرا این قدر زود از کودکی و پاکی دوران کودکی فاصله گرفتیم...

چرا اینقدر زود درگیرزندگی شدیم... خدایا اون روزای خوبمو کجا بردی ...

میخوام هنوز بچه باشم میخوام هنوز بزنم تو سر میثم اما باشم ....

میخوام هنوز واسه داریوش گریه کنم اما زنده باشم....

میخوام هنوز به دوره گرد سر خیابون کمک کنم اما بخندم ... خدایا روزای شادیمو بهم پس بده...

دوستامو روزامو انرژی و هیجانم رو بهم پس بده ... قبول نیست تو داری از قدرتت استفاده میکنی

خدایا مثل ما باش با سرنوشت بجنگ نه به اون حاکم باش .... ما دست خالی داریم به جنگ

چیزی میریم که نمیشه باهاش جنگید ... قبول نیست خدا ...

 

                                خدایا

         روزای خوب و شادی و از همه مهمتر دوستام رو بهم پس بده

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 فروردین1385ساعت 14:59  توسط شادی  | 

دلم پوسید ز بس گریست

 

   گاهی بهونه های الکی ،کدورت هایی به وجود میاره که آدمو بیچاره میکنه .... اعتراف میکنم اشتباه کردم

همه جورم پای اشتباهم میمونم .... منکه دارم اعتراف میکنم پس حداقل ببخش منو ... اگه موندی از روی ترحمت نمون

  دوست دارم دوسم داشته باشی نه به من عادت کرده باشی

 

 

توی آینه خودتو ببین چه زود زود

توی جوونی غصه اومد سراغت پیرت کنه

نذار که تو اوج جوونی غبار غم

بشینه رو دلت یهو پیر و زمین گیرت کنه

منتظرش نباش دیگه اون تنها نیست

تا آخر عمرت اگه تنها باشی اون نمیاد

خودش  میگفت یه روزی میذاره میره

 خوش میگفت یه روز خاطره هاتو میبره ازیاد

آخه دل من دل ساده من

تا کی  میخوای خیره بمونی به عکس رو دیوار

آخه دل من دل دیوونه من

دیدی اونم تنهات گذاشت بعد یه عمر آزگار

دیدی اونم رفت  اونم تنهات گذاشت رفت

تو موندی و بی کسی و یه عمر خاطره پیش روت

دیگه نمیاد دیگه پیشت نمیاد

از اون چی موند برات به جز یه قاب عکس رو به روت

آخه دل من دل دیوونه من

تا کی میخوای خیره بمونی به عکس روی دیوار

تا کی میخوای بشینی به پاش بسوزی

تا کی میخوای بشینی چشم به در بدوزی

در  پی پیدا کردن کسی برو

که فقط واسه خودت بخواد تورو

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 فروردین1385ساعت 15:10  توسط شادی  |