تبليغاتX
دفترچه خاطرات دلتنگی های شادی

دفترچه خاطرات دلتنگی های شادی

یه شب تو خواب دیدم که توی آسمون توی دستای تو شدم رنگین کمون

یادش به خیر

 

چه روزهای قشنگی بود . روزایی که فقط من بودم و تو دوستی پاک و کودکانه من...

امروز بعد مدتها دیدمت اما تنها نبودی ... تو دیگه خودت نبودی... خانواده ات پیشت بودن...

یادش به خیر ... روزهایی که تنها سرگرمیه من اومدن پیش تو بود... و تو که

عین بابابزرگ ها نصیحتم میکردی...

روزهایی که فکر میکردی به خاطر دوری از عشقم گریه کردم اما فقط قطره های

 ریمل بود زیر چشمام که سیاه کرده بود و من بهت نمیگفتم اینا اشک نیست ...

نمیدونم چرا ... یا روزی که واست گفتم دارم میرم آلمان ... وای خدایا چه روزای خوبی داشتم...

حالا که داریم اسباب کشی میکنیم میبینم من بیشتر دوران کودکی و نوجوانیم اینجا بوده...

پیش تو،پیش شیرین ،هدی ،حتی پیش نیمکت تو پارک پشت شمشاد ها و من

هیچ کدومشمون رو ندیدم... ثانیه ها رو به امید خوشبختی طی کردیم و غافل بودیم از اینکه

خوشبختی خود همون ثانیه هاست... مثل من... هنوز شعرت تو دفتر خاطراتمه....:

"اجاق خونه میسوزه و سرده ببین سرما چه کرده ای وای از اون روزیکه..."

این متن هنوزم جزو بهترین نوشته های منه... امروز بعد مدت ها دیدمت... عزادار بودی...

عزادار پدرت... به مامان گفتم این چرا این قدر شکسته شده... خیلی پیر شدی من فقط 3

سال بود ندیده بودمت اما به اندازه 30 سال پیر شدی... تو که میدونم اینجا رو اصلاً بلد نیستی

اما مگه نه اینکه واسه خاطرات روزانه منه.... پس اینم جزو یه خاطره اس...

عموی دوست داشتنی مهربونم که همیشه دوست داشتم و برات احترام قائل بودم،

مواظب خودت،خانواده گلت و اون نی نی خوشگلت باش ... مثل همون وقتا که میومدم باش...

شاد و پر انرژی... حالا روح پدرت اینجاس بین پرنده ها ومثل اونا آزاده... سبک وشاد

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 اردیبهشت1385ساعت 23:29  توسط شادی  | 

زندگی مثل حبابه

 

سلام... خوبی؟؟ منکه خوب نیستم امروز وقتی اومدم خونه مامان یه خبر بد داد

البته با کلی مقدمه چینی که ... مثلاً ناراحت نشم... آخرشم با شنیدن خبر

اشکام مثل همیشه زودتر از اینکه من چیزی بگم اومدن... عمو اسفندی ...

کاش دیشب بود کاش پریشب بود... عمو اسفندی یه پیر مرد

مهربون و دوست داشتنی بود  که من کلی دوسش داشتم و کلی چه با خودش

چه با پسرش سعید  و سوپرش کلی خاطره داشتم ...همین پریشب پیش عمو

اسفندی بودم.. کلی گفتیم خندیدیم ... خدایا زود بود،هنوز خیلی زود بود...

سعید تازه بچه دار شده بود... کیمیا هنوز 4 سالش نشده بود... نمیدونم دیگه چی بگم؟؟

خدا روحش رو به آرامش برسونه ... عمو اسفندی همیشه اینجا جات کلی خالیه...

اون بالاها واسه ما هم دعا کن...دیگه نمیتونم بیشتر بگم جز اینکه هنوز اشکام داره میاد

و با یه بغض عجیب دارم مینویسم....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 اردیبهشت1385ساعت 22:36  توسط شادی  | 

تولد دوباره

فکر می کنم بهتر باشه با اسباب کشیه خونمون و تغییر و تحول خونه ،

خونه دلم هم این جوری بشه....بار ها و بارها گفتم گور بابای غم و غصه

اما خوب نشده یعنی هر دفعه یه چیزی شده که من داغون شدم... مثل این

هفته هر کی تو موقعیت الآن من بود باید خوشحال می بود اما من نیستم شاید

چون یه چیزی کم دارم... اونم تویی... خوب بگذریم... میریم سر خودم... و زندگی من

میخوام اینجا رو تبدیل کنم به یه دفتر خاطرات نمیدونم خوبه یا بد؟؟ چون تو خونه

خیلی امنیت نیست که بخوام دفتر خاطرات شخصی داشته باشم اما اینجا به دور از

هر شخص مزاحمی با خیال راحت مینویسم مثل همون کاری که تا حالا می کردم...

میخوام از اول شروع کنم ... اول هم از خودم میگم : اسم من رو همه میدونن... تقریباً 20 ساله

به اندازه 40 سال تجربه دارم ... تو دوستام حکم مادر بزرگو دارم...همیشه نصیحت می کنمشون

اما همیشه خودم همه جا کم میارم... دانشجوی مهندسی منابع طبیعی(محیط زیست)

به دلایلی نمیگم کجا اما خوب زیاد دور نیستم از شما... خانه ام به همه جا نزدیک و به تو خیلی دور

دلم با همه هست و به هیچ کس تعلق ندارد.... همیشه با همه بوده ام اما هیچ گاه هیچ کس با من

نبوده است.... یه روزای دوری عاشق بودم نمیگم بیهوده بود نه اما ترجیح دادم خودم باشم با دل

تنهای خودم ... دوستایی دارم بهتر از هر کسی ... و خانواده ایی که عشق است...  و خدا تنها همدم

روزهای بی کسی من که گاهی کفر میگم گاهی باهاش دعوا میکنم اما میدونم همیشه عاشقمه...

دیریست دلم بسی پوسیده اما خوب هنوز عاشق صدای جیک جیک گنجشک هاس،هنوزم

عاشق یاکریم خونه شونه... یا درخت بید مجنون توی حیاط خونشون...

دورو برم پر دوسته هم دختر هم پسر.... و من با تمام اونها راحتم ...

 با خنده هاشون خندیدم با گریه هاشون گریه کردم...

هیچ کس باور نمیکنه بتونم این قدر راحت ارتباط برقرار کنم اما من میتونم ...

راحت با هر چیزی کنار میام... راحت با شرایط خودمو وفق میدم چون دلم نمیخواد به خودم سختی بدم

سعی میکنم همیشه از کمترین ها،بیشترین استفاده رو بکنم... تو نت زندگی میکنم

با وبلاگ بچه عشق میکنم ... مثل وقتایی که خاطرات امیر کیهان رو میخوندم... یا روزهایی

که توی بلاگ فرید دنبال حس عاشقانه خودم می گردم ،یا توی بلاگ ویولت که دردش رو حس میکنم

توی بلاگ داداش هادی که میدونم از چی میگه یا اشکان که عشق این دختر خواننده هه

گرفتتش ... نمیدونم کیه من بهش میگم ایکبیری... یا همه اونایی که اومدن و رفتن...

گرچه گاهی تو گذشته غرق میشم اما زود بر میگردم این دنیاو تنها چیزی که هووز نتونستم بهش

عادت کنم درس خوندنه که داریم به امتحانات نزدیک میشیم و من مطمئنم می افتم...

مخصوصاً فیزیک هالیدی یا آلودگی هوا رو...  در آخر اینکه اینو بگم:

من هم مثل بقیه ام با همان پر رنگی و کم رنگی ها ویادم می رود که

  بگویم هنوز بوی پونه را دوست دارم وبگویم هنوز شنبه ها ماهی ها در آب می رقصند

  و با یاد پرنده هایی که ماه پیش کوچ کردن شادم

  من شادم و این از خنده های گاه و بی گاهی که از من می شنوی معلوم است

  فقط شرمنده که خوبی ها را از آخر گفتم

  امروز از همیشه خواهم گفت

  واز همیشه دوست خواهم داشت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 اردیبهشت1385ساعت 15:36  توسط شادی  | 

 

داغون تر از اونی هستم که بخوام بیام بنویسم .... یه سری میدونن چرا خیلی هام نمیدونن

اما دعا میکنم هیچ کس تو وضعیت الآن من گیر نکنه از یه طرف دلم واسه تو تنگ شده از طرف دیگه

نمیتونم دیگه کاری بکنم .... داغونم خیلی ...

                  من نامرد نیستم

فقط اینو بفهم نامرد نیستم

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 اردیبهشت1385ساعت 15:38  توسط شادی  | 

آرامش

یه زمانی اومدم توی این بلاگ شروع کردم نوشتن واسه کسی که همیشه دوستش داشتم اما  

حالا میبینم کار اشتباهی کردم ... دلیل این اشتباه نگفتنیه...  شاید چون درد من عشق بود درد اون عادت ... برای زخم من هیچ مرهمی پیدا نمیشد برای دل اون همیشه آدم بود.... و یه عالمه....

همونایی که همیشه از من مهم تر بودن مثل دوستای خودم.... مثل... چیزی که بعد ها بهم ثابت شد که شاید هیچ وقت منو نخواسته و همیشه سفسطه میکرد تو ایمان پیدا نکردی چرا من

ایمان داشتم به خودش به کاراش واسه همین بود که هیچ وقت ،در هیچ موردی ازش نمیپرسیدم کی رفت ... حتی یک ذره شک نکردم کاش شک کرده بودم... کاش بهش اینقدر اطمینان نمیکردم ...

امیدوارم تا حالا اینو حس نکرده باشی اما گاهی ایمانت اعتمادت و همه چیزت در اثر یه اشتباه از بین

میره ... و من اون حسو داشتم و دارم ... دیگه نمیخوام بر گردم به روزگاری که تو بودی ... میفهمی ...

گرچه باید اعتراف کنم هنوزم اگر این کارا رو در حق من نمیکردی می تونستم دوست داشته باشم اما

حالا بحثش فرق داره ،حرف سر چیزیه که نه میشه نه میخوام .... به آرامش رسیدم نمیخوام دوباره

با بر گشتت از دست بدمش ... این یه خواهشه... بذار همونی بشم که بودم روزای بودن تو پر از خاطره  بود اما دیگه اونارو دوست ندارم... گرچه گاهی دلم واسه اون منه ساده پاک که با چه شورو ذوقی منتظر ساعت 7 بود تا تو زنگ بزنی می سوزه  اما خوب زندگیه و اشتباه ... شاید بودن با تویه اشتباه

قشنگ بود شایدم بر عکس ... نمیدونم چون هنوز خودمم نفهمیدم خوب بود یا بد... و شاید هرگز نفهمیم بودن ما با هم درست بود یا غلط فقط این قدر میدونم من همه چیمو توی این رابطه از دست دادم مهم تر از همه اونی بود که توی پست قبل گفتم....ما که نمیخوایم چرا شروع میکنیم چرا کاری میکنیم که آدما ما رو دوست داشته باشند بعد مثل یه آشغال بندازیمشون دور  مثل تو....

تو هرگز نفهمیدی و کارات وبعد با رفتنت چی تو وجود من شکست شاید به همون دلیل که گفتم

تو داشتی ترحم میکردی ... تو به من به وجودم به ... عادت کرده بودی.... وقتی یه شخص روحت رو که هیچی حتی به جسمت برسه میندازتت دور این بارها و بارها به همه ثابت شده حالا به خودم هم ثابت شد ... دیگه تو زندگیم این اشتباه رو نمی کنم. از یه جا دوبار ضربه نمیخورم... فقط نذار آرامشی که با نبودنت به دست آوردم از دست بدم

 

 

خیال کردم یه عمر با من میمونه

گمون کردم واست یه همزبونه

نگفته بود پی یه  عشق دیگه اس

تا تحقیر  بشمو دل بسوزونه

نگفت به فکر فرصتی دوباره اس

برای دل بریدن فکر چاره اس

نگفت به فکر تحقیر نگامه

شکستن غروری پاره پاره اس

حالا به مرگ من راضی نمیشه

میخواد جون بکنم واسش همیشه

به اون ظالم بگین نفرین این دل

تا زنده ام به راه زندگیشه

برای دیدن روز عذابت

دارم ثانیه ها رو میشمارم

 

حالا من خسته و تنهام

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 اردیبهشت1385ساعت 20:12  توسط شادی  | 

 

این روزها تو یه بحران گیر کردم نمیدونم چرا اما خیلی دلم میخواد به آرامش برسم آرامشی که  ...

دلم میخواد نگات کنم  چقدر دلم واست تنگ شده .... 

راستی چرا ما آدما کارایی می کنیم که بعد به ضرر ما  باشه؟؟

گاهی واسه یه لحظه خوشی دست به هر کاری می زنیم که

 یه کسیو فراموش کنیم که شاد باشیم اما خراب می کنیم و

خیلی چیزا رو می بازیم مثل روحمون مثل.... 

+ نوشته شده در  جمعه 1 اردیبهشت1385ساعت 16:15  توسط شادی  |