یادش به خیر
چه روزهای قشنگی بود . روزایی که فقط من بودم و تو دوستی پاک و کودکانه من...
امروز بعد مدتها دیدمت اما تنها نبودی ... تو دیگه خودت نبودی... خانواده ات پیشت بودن...
یادش به خیر ... روزهایی که تنها سرگرمیه من اومدن پیش تو بود... و تو که
عین بابابزرگ ها نصیحتم میکردی...
روزهایی که فکر میکردی به خاطر دوری از عشقم گریه کردم اما فقط قطره های
ریمل بود زیر چشمام که سیاه کرده بود و من بهت نمیگفتم اینا اشک نیست ...
نمیدونم چرا ... یا روزی که واست گفتم دارم میرم آلمان ... وای خدایا چه روزای خوبی داشتم...
حالا که داریم اسباب کشی میکنیم میبینم من بیشتر دوران کودکی و نوجوانیم اینجا بوده...
پیش تو،پیش شیرین ،هدی ،حتی پیش نیمکت تو پارک پشت شمشاد ها و من
هیچ کدومشمون رو ندیدم... ثانیه ها رو به امید خوشبختی طی کردیم و غافل بودیم از اینکه
خوشبختی خود همون ثانیه هاست... مثل من... هنوز شعرت تو دفتر خاطراتمه....:
"اجاق خونه میسوزه و سرده ببین سرما چه کرده ای وای از اون روزیکه..."
این متن هنوزم جزو بهترین نوشته های منه... امروز بعد مدت ها دیدمت... عزادار بودی...
عزادار پدرت... به مامان گفتم این چرا این قدر شکسته شده... خیلی پیر شدی من فقط 3
سال بود ندیده بودمت اما به اندازه 30 سال پیر شدی... تو که میدونم اینجا رو اصلاً بلد نیستی
اما مگه نه اینکه واسه خاطرات روزانه منه.... پس اینم جزو یه خاطره اس...
عموی دوست داشتنی مهربونم که همیشه دوست داشتم و برات احترام قائل بودم،
مواظب خودت،خانواده گلت و اون نی نی خوشگلت باش ... مثل همون وقتا که میومدم باش...
شاد و پر انرژی... حالا روح پدرت اینجاس بین پرنده ها ومثل اونا آزاده... سبک وشاد


