تبليغاتX
دفترچه خاطرات دلتنگی های شادی

دفترچه خاطرات دلتنگی های شادی

یه شب تو خواب دیدم که توی آسمون توی دستای تو شدم رنگین کمون

روزمرگي ها

 

سلام خوبي؟؟ راستش طاقت نياوردم تا بعد امتحانا نيام اينجا

واسه همين اومدم يه سري چيز بگم و برم:
هر چي حرفه اي تر و تبحرانه باختيم ،دستشون درد نكنه با

اين بازياي مزخرفشون فقط داش مهدي توپ بازي كرد( قابل توجه

اونايي كه نميدونن داش مهدي كيه: داش مهدي منظور مهدي مهدوي كياست

من از 9 سالگي عاشقش بودم حيف كه يه ذره دير  رسيدم بهش)هر وقت

تو اين 3 تا بازي نشونش داد كلي قربون صدقه اش رفتم نگيد ديوونم

چون خودم ميدونم ديگه همه تو فاميل ميدونن وقتي ميگم مهدي

يعني مهدوي كيا. هيچ كي حق نداره بهش بگه مهدي همه ميگن آقا مهدي

فقط خودم ميگم مهدي ،سر همين موضوع كلي مسخره دست پسر عمه هام

شدم اما خوب عشقه ديگه دوسش دارم ....

دوم اينكه امروز كه داشتم فيزيك ميخوندم يهو ديدم سرو صدا شد

اومدم از چشمي نگاه كردم ديدم همسايه محترم كه هنوز كامل اسباب

كشي نكردن بيان اينجا دارن دعوا ميكنه، هيچي رفتم سر درس دوباره

 نيم ساعت بعد صدا اومد پشت پنجره اتاق مادر و پدر كه به پله اضطراري

 ساختمون ميخوره، ديدم بله پسر خانوده در حال خود كشيه...

منم كه عاشق ماجراي پليسي و هيجان انگيزم بدو بدو رفتم پشت پنجره

اينا دعواشون شده بود و جالب تر قضيه اين بود  مامان و باباي پسره

ديدن پسره از طبقه 7 ميخواد خودشو پرت كنه در خونه رو بستند و قفل نمودند

و از مجتمع رفتن بيرون...چه جلب... كلي نيرو اومد اينجا ريختن تو مجتمع مثل

 مور و ملخ پر شد عمو پليس مهربون و آتش نشاني و اورژانس و ... يكي

آب قند  آورد يكي آب طالبي ، يكي هندونه حالا اينا اون وسط به چه درد

يارو ميخورد من نفهميدم اگه كسي فهميد بگه .... آخرشم پسره رو آوردن پايين

نذاشتن خودشو بكشه حيف يه ماجرا رو از دست دادم....

و آخر از همه اينكه فردا يه امتحان دارم ديشب از 4 بيدار بودم و ميخوندم هم چنان

بيدارم و بيدار خواهم ماند ،شهر در امن امان است آسوده بخوابيد تا من هستم دزد نداريم

واسم دعا كنيد آخ اگه خوب بدم اين امتحان رو . از ديشب تا حالا كلي فحش نثار فك فاميل

اين هاليدي و  بقيه فيزيك دانا كردم آخه فيزيك هاليدي هم شد درس...

بيشتر خوندن= كمتر فهميدن

ديگه برم درسام مونده... دوستون دارم :شادي

 

 

دنبال کسي باش که باعث بشه لبخند بزني . چون فقط با يه لبخند ميشه يه روز تيره رو روشن کرد. کسي رو پيدا کن که تو رو شاد کنه.

دقايقي تو زندگي هستن که دلت براي کسي اونقدر تنگ ميشه که مي خواي اونو از تو روياهات بکشي بيرون و توي دنياي واقعي بغلش کني

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 خرداد1385ساعت 22:22  توسط شادی  | 

تا بعد امتحانا باي

 

سلام خوبي؟
منم خوبم بدك نيستم جز چند اتفاق ديگه خبري نيست.

خانواده يكي از بهترين دوستام شايد سر يه لج و لج بازي

داره از هم پاشيده ميشه  2 هفته تا كنكور مونده و دوستم

داره داغون ميشه از نظر روحي.

دوم اينكه امروز جاي شما خالي رفته بوديم فشم باغ،

پسر عموي بنده اولين حقوقشو گرفته بود دعوتمون كرده بود

رستوران بعد هم باغ . بالاخره عقده اي نشديم بهش گفتيم كاپيتان

بچه مون بعد nسال بالاخره پريد به آرزوش رسيد ،ما هم كلي بنده خدا

رو انداختيم توي خرج كه بهمون ناهار داد فكر كنم يه 100 تومني پياده شد

من خودم به شخصه گرون ترين چيز رو خوردم . ... بالاخره هميشه كه

از اين چيزا نيست بايد استفاده كرد از موقعيت...

سوم اينكه به دليل شروع امتحانات و اينكه آقاي پدر

تهديد كرده اگه بيفتي ميرم انصرافتو مينويسم بايد بشينم

عين ... بخونم كه نيفتم...برام دعا كنيد تا 18 تير نميام نت...

دوستاي گلي كه كارضروري دارن باهام واسم ofبذارن حتما ميخونم

اون دسته كه شماره تماس بنده رو دارن باهام تماس بگيرن....راستي كنكور نزديكه

براي اونايي كه كنكور دارن دعا كنيد قبول بشن مثل دوست من كه شرايط

روحيش خرابه.... ديگه عرضي نيست جز اينكه مواظب خودتون باشيد

خيلي دوستون دارم اگه هستم وادامه ميدم اول به خاطر خدا،دوم به خاطر

E-mailهاي پر محبت و پيامهاي خوشگلتونه... برام دعا كنيد اتفاقات جديدي

داره مي افته ... به نظر مياد دست بعضيا داره رو ميشه و من ....

دوستون دارم .تا درودي ديگر :شادي

 

عشق مهربونم دوست دارم

+ نوشته شده در  جمعه 26 خرداد1385ساعت 23:17  توسط شادی  | 

خوش باشيد دوستان قديمي!!!

اگه يكي كه خيلي دوسش داريد با يكي از عزيزانتون در حقتون

نامردي بكنه يا خيانت بكنه  چي كار ميكنيد؟؟

 

شيرين من تلخي نكن با عاشق

تموم ميشن گم ميشن اين دقايق

دنياي ما مال من و تويي نيست

رو كوه ديگه فرهاد كوه كني نيست

يه روزي مياد كه نميدونيم كي هستيم

يار كي بوديم و عشق كي بوديم و چي هستيم

شيرين شيرينم واسه تو شدم يه فرهاد

شيرين شيرينم نده زندگيمو بر باد

من نميگم فرهاد كوه كنم من

تيشه به كوه ها كه نميزنم من

فرهاد عاشقم قلم پيشه ام

از تو نوشتن همه انديشه ام

 

اگه دلت واسه اوني كه بهت خيانت كرده تنگ بشه چي كار ميكني؟؟

آره دوست من ،تو راست ميگي من آدم بشو نيستم اما كي منو

به اين روز انداخت كه حالا اداي آدم هاي دلسوز رو واسه من

در مياري ، من به ترحمت نياز ندارم همينكه پاتو از زندگيم بكشي كنار كافيه

يادته يه بار بهم گفتي پامو از زندگيت بكشم بيرون ؟؟ بارها اومدم بگم

اما تو جفت پا پريدي وسط زندگي من و عشقم اما نگفتم،

 نه كه فكر كني نميتونستم اما به حرمت نون و نمكي كه با هم خورديم

گفتم مثل تو نمك نخورم نمكدون بشكونم!! گفتم من نامرد نيستم يه بار

به دوستم پشت كردم بسه ،تورو با همه وجودم ميخواستم نميخواستم

پيشم بي حرمت بشي اما خودت نذاشتي حرمتي بمونه... چند شبه دارم خواب

عروسيت رو ميبينم بغل عشقت... بغل.... تو واسم زدي روي قرآن،قسم

عزيز ترين كس زندگيت رو خوردي ... حالا چي شده ،

 منكر خدا پيغمبر شدي يا جون عزيزت واست مهم نيست كه قسمت رو شيكوندي؟؟

راستي اين شعر بالا واسه توإ.مثل اسمته ،اميدوارم زندگيتم

مثل اسمت شيرين باشه... ساختن بناي زندگي رو باقي مانده هاي عشق يكي ديگه

دووم نمياره... اينو مطمئنم اما سكوت ميكنم تا نظاره گر اين شكست باشم

چون حالم بهم ميخوره ديگه حتي اسمتون رو بيارم... مثل اسمت خوشبخت باشي

رفيق قديمي

نميبخشم تو را اورا و هركس را كه بد باشد

خدايم خود تلافي ميكند هر كاري كردي تو

نميبايست نفرين آخر پيمان ما باشد

مرا به اين كار غلط ناچار كردي تو

كه با من هر كرد آن آشنا كرد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 خرداد1385ساعت 21:31  توسط شادی  | 

به هيچ كس نميگم با دلم چي كار كردي

......نقطه ها
شاید بهانه ای هستند برای شروع
و شاید بهانه ای برای پایان ...
پایان برای سر آغازی که نیست ...

برو عزيز رفتني جاتو به دنيا نميدم خيالت آسوده باشه رازتو هيچ جا نميگم

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 خرداد1385ساعت 0:24  توسط شادی  | 

اعتراض به خدا

چه دنیای بدیست تا وقتی نداری باید دنبال بدست آوردنش باشی

و وقتی بدستش آوردی نگران از دست ندادنش....

ما كه داشتيم خوب وبد زندگي مونو ميكرديم اومدي كه چي؟؟؟

خدايا شرط ميبندم حالا بعد خلق اين همه انسان خودت

 پشيمون شدي  از اينكه اين آدمارو با عشق هر چه تمام آفريدي

 

 و اونها با نفرت و خيانت هر چه تمام تر تو رو دوستاشون

و آدماي نزديكشون رو هم فراموش ميكنن بهشون خيانت ميكنن

ميزنن اونا رو زمين به قيمت اينكه خودشون برن بالا... به قيمت اينكه ...

خدايا اين آدم دوپاي بي شعور چي بود آفريدي؟؟ خودت تو كار خودت نموندي؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 خرداد1385ساعت 13:4  توسط شادی  | 

حالا من یه آرزو دارم تو سینه

 

لحظاتی هست که انگار قرن هازندگی کرده ام.عمق تجربه

در آن لحظات آنقدر زیاد است که کلمه ای جز سیاه چاله برای آن نمیابم.

خدایا تا« نی شدن»،خالی و تهی ماندن،چقدر باید جان کند؟؟

فکر میکردم مثل تن نوزاد انعطاف پذیرم در حالیکه مثل چوب خشک،

شکننده بودم. تجربه قدمی به سوی خودم بود.سخن از زشتی و زیبایی نیست

حرف از شکستن است  و نه مردن که مردن در نظرم آسان تر می آید.

هر چه بود گذر از تونل آتش بود. ققنوس جانم سوخت و دوباره دیده به دنیا گشودم.

خالی کردن ذهن از هر چه فکر است به زبان آسان می آید. اما برای آرامش دلم ناچار بودم

چنین کنم.

من به رقص پروانه ای نگاه کردم و دیدم این نا آرامی  و حرکت دیری نپایید  و پروانه روی

برگ گلی آرام نشست . من به آواز پرنده گوش دادم و شنیدم که این هیاهو چند لحظه

بیشتر دوام نیاوردو در سکوت و بیکرانگی آرام گرفت.

من به دریای توفانی خوب نگاه کردم و به انتظار ایستادم،باد نتوانست دوام بیاوردو

موج ها ناچار دست از تلاطم برداشتند.

فصل مشترک همه آنچه دیدم باز گشت به سکون و سکوت بود.

من باید آرم میگرفتم و این گونه بود که تحمل بیشتر شد. موج خشم در دریای

دلم آرام گرفت و من دوباره مهربان شدم. چرا من در جست و جوی آرامش بودم؟؟

این انتظار از کجا مایه میگرفت؟؟ مگر بارها نگفته بودم که هر چه پیش آید خوش آید؟؟

پس چرا از غم میگریختم؟؟ چرا قلبم نمیتوانست به وسعت آسمان باشد؟؟

ناگهان حسی دوباره مرا به حرکت و زندگی خواند، بی انتظار کشیدن از

پی انجام عملی . باید کارها را دوباره از سر میگرفتم . من باید

پاهایم را دوباره روی زمین  می چسباندمو کاسه ام را

بیش از اندازه پر کرده بودم وقت آن بود که خالی شوم.

این تنها راه رسیدن به آرامش بود.

 

سلام ....

 خوبی؟؟ منم خوبم بدک نیستم... یعنی میدونی چیه امروز خیلی

حرف دارم که بگم پس لطف کن به عنوان دوستم تا آخر بخون... هم

خاطره خوب میگم هم بد... هم جالب ...

نمیدونم از کجا شروع شد اما یه روز چشم واکردم دیدم دوست دارم خیلیم زیاد

واسم مهم نبود تو دوسم داری یا نه  من فقط عشق می ورزیدم...

با این عشق بزرگ شدم شکوفا شدم... شاعر شدم... یاد گرفتم دوست داشته باشم..

یاد گرفتم شهامت پیدا کنم... بگذریم اما حالا چی؟حس میکنم همه سر مایه های

عاطفی زندگیم از بین رفته... تو میدونی چرا؟؟ چون الآن به قول خودت به کسی

تعلق داری و من نه باید نه میخوام که بیام تو زندگیت... 5 شنبه تمام اون محله

لعنتی رو با تمام وجودم بو کردم ... نفس کشیدم هر جا چشم چرخوندم

خاطراتم مثل یه فیلم سینمایی اومد جلو چشمم... تو و بقیه دوستام...

دیروزبهت قول دادم  فراموشت کنم ... گفتی زندگیتو تباه نکنم ... باشه

فکر میکنی زندگیت تباه میشه باشه... فکر میکنی اونجوری خوشبختی باشه...

فکر میکنی انتخابتو کردی  همینه باشه .... برای همیشه خداحافظ

تــما شا يم کـه می کنی
در نگاهت.در دلــت جا نمی
گيرم

تنها می نشـــا نی ام

در چمدانت که ره به سوی ســـردابه های غريب دارد

تــما شـــا يت که می کنم

پيش از آنکه با آوارگی چمدانم همسفر شوی

تـرا بالا نشين چشمانم می کنم

صدر نشين دلم.....

  دوم اینکه من هفته پیش با یه بنده خدایی داشتیم smsبازی میکردیم....

منم از اون جایی که عادت کردم 2 تا شماره همیشه sms  بدم اشتباهی sms دادم

به کس دیگه ... جونم براتون بگه چیز جالبی هم ننوشتم... خیلی پرت و پلا می نوشتم

(شما بخونید زیادی بی ادبی) بود الآن دارم هوارتا خجالتش رو میکشم... اما واقعاً

اون sms ها چرت بود به دست یه آدم دیگه هم رسید شما خوندی اما باور نکن...

چون ما این کاره نیستیم برادره من...

وقتی اومدی کسی تورو ندید اما من دیدمت

 کسی تورو حس نکرد ولی من با همه وجودم حست کردم

همیشه دلم میخواد برات شعر بنویسم عاشق بشم و دلتنگ

اما نمیذاره نذاشته همین خرده ریزی که اسمش زندگیه....

من هیچ وقت به تو نگفتم چقدر دوست داشتم چقدر به بودنت و موندنت

نیاز دارم چقدر به نفس هات نیاز دارم... چقدر به دلگرمی هایی که بهم میدی

نیاز دارم... حالام نمیگم مثل آدمی شدم که یه وقت چشم وا میکنه میبینه

کسی که سالها دوستش داشته میگه دیگه دوست ندارم یعنی حتی از اولم

دوست نداشتم... خیلی درد بدیه ... دچار بی هم نفسی شدن..

باز يك شب ديگر آمد
مثل همه شبهايى كه پشت سر من است

شبهايى كه صبح نمى شوند
چرا كه بدون او
هيچ شبى صبح نمى شود

راستى بى او بودن يا نبودن
بى او هستم يا اصلاً نيستم .
نمى دانم
فقط مى دانم
بدون او هيچ شبى صبح نمى شود .
راستى امشب چه شبیست ؟
شب شش هزار درجه زير بى نفسى ؟
يا شب شش هزار فرسنگ زير بى كسى ؟
امشب
شب شش هزار سال
بى روانیست.

 

هیچ وقت نگفتم وقتی نگرانم میشی چقدر احساس خوبی دارم...

نگفتم وقتی برام غیرتی میشی من مثلاً ناراحت میشم اما ازته دل

خوشحالم چون میفهمم واست مهم بودم...

دیشب خوابتو دیدم واسه همینه حالا اینقدر آرومم ... واسه

همینه اینقدر راحتم .... میدونم آخر این داستان به کجا میرسه

نمیگم تا خودت وقتی بهش رسیدی بفهمی....

برای حرف آخر اینکه دلم نمیخواد کسی بهم بگه چی کار بکنم یا نکنم

این وبلاگ یه چیزه شخصیه ... و باز خواست کردن من در مورد مطالب

وبلاگ یعنی تجاوز به حریم شخصی من تو که دلت نمیخواد

کسی به حریم شخصی خودت وارد بشه ،پس وارد حریم من نشو... من

دلم بگیره مینویسم اینو خودتم خوب میدونی مینویسم و مثل ابر بهاری میبارم...

 اینجا تو این بلاگ از خودم از تو از کارهام مینویسم ،داد میزنم چون حس میکنم

دارم با این کار به آرامش میرسم. همین و همین...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 خرداد1385ساعت 14:52  توسط شادی  | 

خداحافظ برای همیشه

 

سلام  خوبی؟؟

مدتیه درگیر کارای اسباب کشیه خونه هستم و اینکه کارت نداشتم بیام نت...

ببخشید دیر دیر به دیر میام بهتون سر میزنم ... اسباب کشی تموم بشه راحت میشم

 بالاخره به روزی رسیدم که باید اینجا رو با تمام خاطراتش فراموش کنم

هر چی به ۵شنبه نزدیک تر میشم بیشتر دلم میگیره... نمیدونم چرا...

ولی میدونم روزهای آینده قشنگ تره به این ایمان دارم.... روزهای جالبی داشتم

هم خوب هم بد...هم با تو هم بدون تو.... هم با تو خندیدم هم بدون تو شبام رو

به صبح رسوندم... بودی و نبودی ... نزدیک بودی اما به من خیلی دور...

دوست داشتم .دوست داشتم دوسم داشته باشی.... اما نداشتی...

میان عابران تنهاتر از من هیچ کس نیست

کسی اینجا به فکر این غریب در قفس نیست...

دلم برای همه خاطرات اینجا تنگ میشه ... برای تو شیرین ... سمانه نیلوفر همه و همه

امروز یا فردا میرم از بچه ها خداحافظی کنم البته اگه کسی مونده باشه...

سمانه گفت نرم پیشش گفت طاقت خدافظی نداره نرم ازش خدافظی کنم...

گفت حتی اگه بیای درو باز نمیکنم روت... سمانه مثل خیلی ها

بهم پشت نکرد ... وایساد با اخم غرغر هام جنگید تا تونست منو دوباره به خودم ثابت کنه...

مثل تو نبود .. یا مثل دوست قدیمیم شیرین... که هیچ کدوم ندیدین چی کشیدم...

اون دید حس کرد... وقتی بهش گفتم تو نمیفهمی داد زد

گفت نمیفهمم اما تو که میفهمی چی...؟؟ دیدم راست میگه من که مثلاْ میفهمم چی کار کردم...

امروز اومده بود اینجا داشت می خندید اما کاش گریه میکرد...

هر چی که جمع می کردم یه خاطره برام زنده میشد.. رفتم سراغ کمد کتاب های قدیمی

همه اونایی که باهاشون کلی خاطره داشتم... دبیرستان... یادگاری نوشتن توی کتابا...

یادته دوست قدیمی... با توأم با خودت... تو که هوز بوی خاطراتت اینجاس میون کتابام...

میون کوچه باغ دفترای شعرم.... خوب دیگه هر کی قسمتی داره ... مال ما هم این بود...

اما این دفعه واسه یه دوست دیگم مینویسم کسی که با کاراش زندگیمو آتیش زد...:

میتونستیم تا ابد پیش هم بمونیم ....ما که از چشمامون ته دل هم دیگه رو میخوندیم

خودت خرابش کردی چاره ای هم نیست... من هیچ وقت پشت سر تو حرف نزدم

و نمیزنم... اما تو ظاهراً یه سری چیزارو فراموش کردی... مثل اینکه .... بگذریم...

حالا با رفتنم از اینجا فصل تازه ای تو زندگیم ایجاد شده که هم تو و هم این خونه ،این

محله لعنتی رو فراموش میکنم... دیگه اصلاً دلم نمیخواد یاد تو یه ثانیه عذابم بده...

با اینکه میدونم هنوز با اونیکه نباید در ارتباطی اما خوش باشی با همون....

حالا دوستای خوبی دارم که تازه تازه دارم بهشون عادت میکنم تازه تونستم بعد

ضربه ای که بهم وارد کردی به اونا اعتماد کنم... بابت همه روزای خوش ازت ممنونم....

و اون روزای بد... سعی میکنم نامردی که در حقم کردی یادم بره... خوش باشید

این آخرین پست از این خونه نفرینی بود... نمیدونم کی اما سعی میکنم زود برگردم...

هیچی نپرس فقط برو....

 

لحظه وداع ما اون روز تماشايي بود
تو سکوت هر دو فرياد بي فردايي بود
آه سينه سوز تو هق هق گريه هاي من
لحظه سرودن سرود تنهايي بود
بغض راه نفسم رو بسته بود
بين ما پرده اشک نشسته بود
جمله هرگز فراموشم نکن،
تو گلوم شکسته بود
هنوزم تا که هنوزه بي مني و من باهاتم
توي جنگل لب دريا دنبال ردپاهاتم
توي اين همه هياهو دنبال زنگ صداتم
هنوزم تا که هنوزه عاشق خاطره هاتم
يادمه خوب يادمه
واسه آخرين نگاه
واسه آخرين کلام
گريه فرصت نميداد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 خرداد1385ساعت 22:46  توسط شادی  |