لحظاتی هست که انگار قرن هازندگی کرده ام.عمق تجربه
در آن لحظات آنقدر زیاد است که کلمه ای جز سیاه چاله برای آن نمیابم.
خدایا تا« نی شدن»،خالی و تهی ماندن،چقدر باید جان کند؟؟
فکر میکردم مثل تن نوزاد انعطاف پذیرم در حالیکه مثل چوب خشک،
شکننده بودم. تجربه قدمی به سوی خودم بود.سخن از زشتی و زیبایی نیست
حرف از شکستن است و نه مردن که مردن در نظرم آسان تر می آید.
هر چه بود گذر از تونل آتش بود. ققنوس جانم سوخت و دوباره دیده به دنیا گشودم.
خالی کردن ذهن از هر چه فکر است به زبان آسان می آید. اما برای آرامش دلم ناچار بودم
چنین کنم.
من به رقص پروانه ای نگاه کردم و دیدم این نا آرامی و حرکت دیری نپایید و پروانه روی
برگ گلی آرام نشست . من به آواز پرنده گوش دادم و شنیدم که این هیاهو چند لحظه
بیشتر دوام نیاوردو در سکوت و بیکرانگی آرام گرفت.
من به دریای توفانی خوب نگاه کردم و به انتظار ایستادم،باد نتوانست دوام بیاوردو
موج ها ناچار دست از تلاطم برداشتند.
فصل مشترک همه آنچه دیدم باز گشت به سکون و سکوت بود.
من باید آرم میگرفتم و این گونه بود که تحمل بیشتر شد. موج خشم در دریای
دلم آرام گرفت و من دوباره مهربان شدم. چرا من در جست و جوی آرامش بودم؟؟
این انتظار از کجا مایه میگرفت؟؟ مگر بارها نگفته بودم که هر چه پیش آید خوش آید؟؟
پس چرا از غم میگریختم؟؟ چرا قلبم نمیتوانست به وسعت آسمان باشد؟؟
ناگهان حسی دوباره مرا به حرکت و زندگی خواند، بی انتظار کشیدن از
پی انجام عملی . باید کارها را دوباره از سر میگرفتم . من باید
پاهایم را دوباره روی زمین می چسباندمو کاسه ام را
بیش از اندازه پر کرده بودم وقت آن بود که خالی شوم.
این تنها راه رسیدن به آرامش بود.

سلام ....
خوبی؟؟ منم خوبم بدک نیستم... یعنی میدونی چیه امروز خیلی
حرف دارم که بگم پس لطف کن به عنوان دوستم تا آخر بخون... هم
خاطره خوب میگم هم بد... هم جالب ...
نمیدونم از کجا شروع شد اما یه روز چشم واکردم دیدم دوست دارم خیلیم زیاد
واسم مهم نبود تو دوسم داری یا نه من فقط عشق می ورزیدم...
با این عشق بزرگ شدم شکوفا شدم... شاعر شدم... یاد گرفتم دوست داشته باشم..
یاد گرفتم شهامت پیدا کنم... بگذریم اما حالا چی؟حس میکنم همه سر مایه های
عاطفی زندگیم از بین رفته... تو میدونی چرا؟؟ چون الآن به قول خودت به کسی
تعلق داری و من نه باید نه میخوام که بیام تو زندگیت... 5 شنبه تمام اون محله
لعنتی رو با تمام وجودم بو کردم ... نفس کشیدم هر جا چشم چرخوندم
خاطراتم مثل یه فیلم سینمایی اومد جلو چشمم... تو و بقیه دوستام...
دیروزبهت قول دادم فراموشت کنم ... گفتی زندگیتو تباه نکنم ... باشه
فکر میکنی زندگیت تباه میشه باشه... فکر میکنی اونجوری خوشبختی باشه...
فکر میکنی انتخابتو کردی همینه باشه .... برای همیشه خداحافظ
تــما شا يم کـه می کنی
در نگاهت.در دلــت جا نمی گيرم
تنها می نشـــا نی ام
در چمدانت که ره به سوی ســـردابه های غريب دارد
تــما شـــا يت که می کنم
پيش از آنکه با آوارگی چمدانم همسفر شوی
تـرا بالا نشين چشمانم می کنم
صدر نشين دلم.....
دوم اینکه من هفته پیش با یه بنده خدایی داشتیم smsبازی میکردیم....
منم از اون جایی که عادت کردم 2 تا شماره همیشه sms بدم اشتباهی sms دادم
به کس دیگه ... جونم براتون بگه چیز جالبی هم ننوشتم... خیلی پرت و پلا می نوشتم
(شما بخونید زیادی بی ادبی) بود الآن دارم هوارتا خجالتش رو میکشم... اما واقعاً
اون sms ها چرت بود به دست یه آدم دیگه هم رسید شما خوندی اما باور نکن...
چون ما این کاره نیستیم برادره من...
وقتی اومدی کسی تورو ندید اما من دیدمت
کسی تورو حس نکرد ولی من با همه وجودم حست کردم
همیشه دلم میخواد برات شعر بنویسم عاشق بشم و دلتنگ
اما نمیذاره نذاشته همین خرده ریزی که اسمش زندگیه....
من هیچ وقت به تو نگفتم چقدر دوست داشتم چقدر به بودنت و موندنت
نیاز دارم چقدر به نفس هات نیاز دارم... چقدر به دلگرمی هایی که بهم میدی
نیاز دارم... حالام نمیگم مثل آدمی شدم که یه وقت چشم وا میکنه میبینه
کسی که سالها دوستش داشته میگه دیگه دوست ندارم یعنی حتی از اولم
دوست نداشتم... خیلی درد بدیه ... دچار بی هم نفسی شدن..
باز يك شب ديگر آمد
مثل همه شبهايى كه پشت سر من است
شبهايى كه صبح نمى شوند
چرا كه بدون او
هيچ شبى صبح نمى شود
راستى بى او بودن يا نبودن
بى او هستم يا اصلاً نيستم .
نمى دانم
فقط مى دانم
بدون او هيچ شبى صبح نمى شود .
راستى امشب چه شبیست ؟
شب شش هزار درجه زير بى نفسى ؟
يا شب شش هزار فرسنگ زير بى كسى ؟
امشب
شب شش هزار سال
بى روانیست.
هیچ وقت نگفتم وقتی نگرانم میشی چقدر احساس خوبی دارم...
نگفتم وقتی برام غیرتی میشی من مثلاً ناراحت میشم اما ازته دل
خوشحالم چون میفهمم واست مهم بودم...
دیشب خوابتو دیدم واسه همینه حالا اینقدر آرومم ... واسه
همینه اینقدر راحتم .... میدونم آخر این داستان به کجا میرسه
نمیگم تا خودت وقتی بهش رسیدی بفهمی....
برای حرف آخر اینکه دلم نمیخواد کسی بهم بگه چی کار بکنم یا نکنم
این وبلاگ یه چیزه شخصیه ... و باز خواست کردن من در مورد مطالب
وبلاگ یعنی تجاوز به حریم شخصی من تو که دلت نمیخواد
کسی به حریم شخصی خودت وارد بشه ،پس وارد حریم من نشو... من
دلم بگیره مینویسم اینو خودتم خوب میدونی مینویسم و مثل ابر بهاری میبارم...
اینجا تو این بلاگ از خودم از تو از کارهام مینویسم ،داد میزنم چون حس میکنم
دارم با این کار به آرامش میرسم. همین و همین...
