تبليغاتX
دفترچه خاطرات دلتنگی های شادی

دفترچه خاطرات دلتنگی های شادی

یه شب تو خواب دیدم که توی آسمون توی دستای تو شدم رنگین کمون

دیدن کیهان

 

سلام خوبيد ؟؟ منم خوبم؟؟

امروز رفتم يه دوست خوب و يه داداش مهربون رو ديدم کیهان عزيزم....

با اونچه تو فكرم بود خيلي فرق مي كرد و فكر ميكنم منم در نظر كيهان

جور ديگه بودم .... خوب نميدونم چي بگم با اينكه به كيهان گفتم اينجا

مينويسم اما نميدونم چي بگم... بذار يه ذره از گردش امروز بگم:

اول رفتيم موزه هنر هاي معاصر من عاشق جاهاي تاريخي ام ، يه دوري تو ي پارك

لاله گشتيم يه ذره نشستيم ، حرف زديم .... من فكر ميكنم كيهان واقعاً ساده است

البته فكر ميكنم حق داره چون با اين تربيت بزرگ شده اولاش يه ذره تو معذورات بود كه چي بگه يا نگه

كه نكنه چيزي نگه كه من ناراحت بشم اما من اين اطمينان رو بهش دادم 

من هر جا از هر چيزي ناراحت بشم ميگم بهش ... خيلي راحت بودم باهاش

بعد رفتيم يه نمايشگاه تو فاطمي با همچين اسمي فكر كنم: زنان سرزمين من

دختر هايي با لباس هاي محلي كه كيهان سر به سر همشون ميذاشت

بعد يه ذره حرف زديم  تأكيد دريا در مورد من ، از دوستاش و كمي از زندگيش و من

خيلي مشتاق داشتم گوش ميدادم چون به نظر من اين زندگي خيلي جالبه،

و البته در نوع خودش براي من كه كلاً آدم سر كشي هستم خوب نيست...

به هر حال خيلي چيز ها ازش ياد گرفتم و خيلي سوالاتم رو با صبر زياد جواب داد

بدون اينكه خسته بشه از سوالات.... ناهار هم رفتيم يه سفره خونه سنتي جاتون خالي ...

در كل خوش گذشت ، فكر ميكنم يه خاطره خوبي شد براي من...

پ.ن1: مامان مريم جان فهميدن دوست پسر دارن ، گفتن من ديگه زنگ نزنم به مريم

البته فكر كنم احتمالا  فكر كرده من دوست پسر مريم هستم  خوب به هر حال

دليل عصبانيت مامانش رو نفهميدم . خدا به خير كنه نگران مريم هستم...

پ.ن2:مهدي دوست پسر مريم زنگ زدم بهش. گفت دوست پسر جديد مبارك بعد محمد. من

فكر ميكنم كيهان يه داداش خوبه البته نه از نوع محمد كه بعد ها شد دوست پسرم ....

بهتره نگم داداش، كيهان يه دوست فوق العاده است ... اما نه دوست پسر ....

يه دوست خوب كه فكر ميكنم بتونم به كمك هاش حساب كنم و اميدوارم

اونم منو لايق بدونه كه دوستش باشم...

پ.ن3: ديروز براي اولين بار با موناجونم صحبت كردم ... واي مونا جونم خيلي دوست دارم

دوست جون مهربوووووووووووووونم

پ.ن4: راستي كيهان عزيز از كادوي بسيار زيبات ممنون خيلي بهش نياز داشتم

براي خودم تموم شده بود ميخواستم برم بخرم....

 

 

 

 

زندگي يه جريان سيال انرژيه! حركت ، حركت مي آره . زندگي اگه نفس نباشه

پيش نميره .هر اتفاقي توي هستي ، با نگاه تو معني ميشه!! وقتي ورشكسته ميشي

وقتي عزيزت پر ميكشه ،وقتي از كسي كه انتظار نداشتي زخم ميخوري، وقتي بهت تهمت

ميزنن،وقتي بهت خيانت ميكنن يه حالتي بهت دست ميده ،اسمشو ميذاري غم.

اما به مرور رمان ،زمونه يادت ميده يه جوري با اون حادثه كنار بيايي يا اون مشكل رو

حل كني يا اصلاً فراموشش كني.

حالا  تو كه اخم كردي! تو كه تو خودت فرو رفتي ، مث آدماي افسرده  در هم شدي.

تو فقط دچار  افت انرژي هستي و نياز داري با يك حركت خلاق انرژي رو در خودت بالا ببري

يكي از راه هاي جذب انرژي داشتن يارو رفيقي شفيقه.

ستاره ها به من و تو پيغوم ميدن كه هر كسي به دنبال جفت خودش ميپره ، تا دركنار هم

آروم بگيرن.اگه كوله بارت سنگينه !اگه خيلي تنهايي و همدمي نداري ، اگه بيماري و دستت خالي!!

اگه بيكاري و در به در دنبال كاري !اگه بهت ظلم شده و در فشاري ،يادت باشه ،حتي در تيره ترين

شب ها ،در اوج تاريكي و ظلمت ،هميشه ستاره اي هست كه چشمش به توست .

 اون ستاره يه پيغومه يه خبر خوش واسه اونايي كه دنبال نورند. ستاره ها هرگز نمي ميرند. حتي

اگه تو خواب باشي و اونا رو نبيني.

 

مجله موفقيت با اندكي خلاصه

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 تیر1385ساعت 22:21  توسط شادی  | 

 

سلام خوبي؟؟ منم خوبم ....

راستش بنا به خواست يك سري از دوستان امروز يه خرده از خودم و زندگيم  

بگم  گرچه تو چند پست قبل گفته بودم اما خوب دوباره ميگم اين دفعه سعي

ميكنم به سوال دوستان جواب بدم: تنها فرزند يه جمع سه نفري  خوشبخت

تا اونجا كه يادم مياد هميشه همه دوسم داشتند چون بعد 8 سال با كلي

دوا درمون نذر و نياز دنيا اومدم به نظر خودم لوس نيستم ، بلكه

مامان بابا سعي كردن هميشه روي پاي خودم بايستم ،

و اونا هميشه كمكم بودن مگه اينكه بدونن دارم اشتباه ميرم كه اونم بهم نميگن

اين كارو نكن چون مثل پدرم،پدر بزرگم و پدر پدر بزرگم ، خلاصه جد اندر جد لجباز

يه دنده كله شق و مغرورم ، فقط ميگن برو خودت سرت ميخوره به سنگ .

چون اخلاق من اينه تا خودم امتحان نكنم باور نميكنم بايد برم ، خودم با خوب و بدش

تحمل كنم شعارم هميشه همينه من ميدونم ، اگه بد بود اشتباه كردم

چشمم كور دنده ام نرم خودم تاوانشو ميدم،ميدونم اخلاق بديه اما خوب اينم ديگه...

زيادي مهربونم ،رگ خواب منو همه ميدونن مخصوصاً فك و فاميل ، تا نوه عمه كه

3 سالشه بلده منو خ.ر كنهچون زيادي دوسشون دارم به قول مامانم خراب رفيقم

همه جام ضربه شو خوردم دوست صميمي كه بهم پشت كرد و البته يه بارم خودم

به دوستم پشت كردم كه بعد ها فهميدم اشتباه كردم وقتي كه خيلي دير بود، تو زندگيم

چند نفرو عاشقانه دوست دارم بعد خدا و پدر مادرم، اوليش مينا دختر داييمه كه آلمانه

دوميش يكي ديگه از دايي هام كه آلمانه، راستين نوه عمه ام كه 3 سالشه و عاشقانه

دوسش دارم يعني اگه در هغته يك روز نبينمش ديوونه شدم . و از دوستام سارا و مريم رو.

از چند نفر حرف شنوي دارم و البته ارادت خاصي بهشون دارم ،اوليش همون داييمه كه

 بالا گفتم ، دوميش امید يكي از دوستان شركت ، محسن يكي ديگه از بچه هاي شركت،

و علي يكي از پسر عمه هام كه حاضر نيستم حتي يه خار به پاش بره ، و داداش کیهان گل

كه دوست مجازي نته اما دوسش دارم و ارادت خاصي دارم بهش...

تو اين 20 سال زندگي 3 نفرو دوست داشتم كه هر 3 تا هم از زندگيم رفتن و حالا هيچ كسيو

ندارم و نه ميخوام داشته باشم... چون حس ميكنم روحم و جسمم خيلي ضربه خورده

و آشفته س ، بايد به روح سرگردونم كمك كنم تا آروم بشه ....

اوليش پسر عمه ام بود كه توپست قبل گفتم نامزد كرد و من فراموشش كردم

 2 ساله فراموش شده ، دوميش فرزاد عشقم بود در واقع همه زندگيم بود ،

نميدونم نبايد اسمشو ميگفتم يا نه اما تا حالا نگفته بودم اسمشو

اما حالا فرقي نداره پس گفتم... اونيكه هميشه واسش مينوشتم و اسمشو

نميگفتم با كنايه حرف ميزدم فرزاد بود ... كسي كه واقعاً حس كردم عاشقشم

و از ته قلبم دوسش داشتم .... سوميش محمد بود كسي كه تو يه برهه

زماني خيلي كمكم بود بعد رفتن فرزاد كمك كرد خودمو باور كنم و هميشه

دوسش داشتم البته بعد ها شد بهترين دوستم ، و دوست پسر فابريكم ،

كه فقط و فقط با اون بودم اما خودش باور نكرد خوب ديگه ... حالا كه

محمد هم نيست چون نزديك به 2 هفته ميشه از هم جدا شديم ...

به هر حال اينجا تبديل شده به يه دفتر خاطرات كه پر روزمرگي هاي منه

دوست ندارم كسي بياد اينجا بگه وبم قشنگه بيا به منم سر بزن

دوست دارم بياين كمكم كنيد نه به من به همه كه ياد بگيريم بخشنده باشيم

نميدونم چند وقت پيش توي يكي از اين وبلاگ گردي هاي شبانه

بر خورد كردم با يه پست جالب البته كامل جمله بنديش يادم نيست اما خوب

مفهومش اين بود: چرا ما آدمايي كه دوست داريم و عاشقيم بعد اينكه

رابطه بهم خورد عاشق ميشه ظالم و معشوق ميشه كسي كه بهش

ظلم شده؟؟ منم در جوابش گفتم عزيز من ،حرف يه سري اينه

اما حرف من اينه كه من هميشه چه به عشقم فرزاد ، چه به محمد

دوست پسرم كه نميگم عاشقش بودم اما دوسش داشتم راست گفتم

نميگم دروغ نگفتم نه!! چرا دروغم گفتم اما يه جاهايي اما اونا هميشه منو

مقصر دونستن و رفتن.. فرزاد هميشه فكر ميكرد من دارم بهش دروغ ميگم

با اينكه ميدونست چقدر عاشقش بودم اما من هميشه خوشبختيشو خواستم

و اون باور نكردالبته به محمدحق ميدم،هيچ پسري دوست نداره دوست دخترش جايي

كار كنه كه ميدونه هر روز دوست پسر سابقش رو ميبينه ، اما محمد اين

كارو كرد ، نگفت نرو چون من كله شق رو ميشناخت ،يه جاهايي زير آبي رفتم قبول دارم

حالام پاي اشتباهم وايسادم ، كه محمد رفته حرفي هم نيست... اما بهتره

خودمون رو اصلاح كنيم ما يه مدت با اون دختر يا پسر بوديم ، باهاش خوش بوديم

گفتيم خنديديم ، لاو تركونديم حالا چي ميشه تا تقي به توقي ميخوره

رابطه بهم ميخوره اون پسره يا دختره ميشه ببخشيدا  بيشرف و هزار چيز ديگه

كه قصد داشته از شما سوء استفاده كنه،مگه اين آدم همون نبوده كه

شما عاشقش بودي؟؟ پس چه جوري پشتش اين همه چرت و پرت ميگي؟؟

من بارها به عينه آدم هايي رو ديدم كه پشت هم چيزايي گفتن كه .. حالا بماند

اما جلو هم اين قدر ليلي و مجنون شدن كه كفت ميبره اينا همونان؟؟

يا خدا اين كه ديروز ميگفت فلاني يه .... كه خله ديوونس و از اينا

حالا عاشقش شده؟؟ بي خيال اصلاً به ما چه؟؟

خوب  ديگه زيادي حرف زدم اگه كسي حس كرد هنوز كامل به جواباش

نرسيده  بگه من ميگم چون چيزي براي مخفي كردن ندارم

دوستون دارم :شادي

 

 

 پ.ن۱: مونا جان من كادو از كسي نگرفتم دوست جووووونم ... مرسي

چه اون وقت ها كه هميشه نظر اول مال تو بود چه الآن كه تا

من نيام پيشت نمياي اينجا....

پ.ن۲: بنده يه تو اين اوضاع بي پولي يه تراول 50 به مامي جون هديه

دادم هم تولد هم روز مادر ، ميدونم كمه و جبران محبتاش نيست

اما بيشتر نداشتم ... وگرنه بايد هم وزنش  طلا بگيرم اين مامان گلم رو.

 

 پ.ن۳: دوستی با اسم آنتونیو تو پست قبل چیز جالبی برام نوشته بود

منم گذاشتم اینجا تا شما هم بخونید ممنونم دوست عزیز با اجازه شما

 

 ما انسانها همه چيز هستيم
به همه چيز مي انديشيم
همه چيز را عملي مي گردانيم
گاهي از زياده دانستن اسير چنگ مجهولات مي گرديم
از زياده دانستن خود فريب مبهم ها را مي خوريم
و عاقبت در گرداب خود ساخته تفکرات نارس خويش
گرفتار مي آئيم
...
از هيچ براي خود همه چيز مي سازيم
دل به آن هيچ که همه چيزمان شده مي بنديم
روزي همه چيزمان هيچ ميگردد
ما را نيز به ورطه پوچي ميکشاند
هر چيز را به اندازه واقعي اش بايد قدر شناخت
نه کم و
نه بيش
کل ... کل است و
جزء ... جزء است
جزء را کل و
کل را جزء نباید انگاشت

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 تیر1385ساعت 19:49  توسط شادی  | 

نامزدی پسر عمه

 

سلام خوبي؟؟  منم خوبم ... يعني خيلي خوبم...

بالاخره بابام راضي شد برم نامزدي پسر عمه ام البته اينكه ميگم راضي شد

فكر نكن به همين سادگي بود همه كلي باهاش حرف زدن پسر عمه هام ،

مامانم ،شوهر عمه  تا بالاخره رضايت داد و من هوراه با يلي و عطا پسر عمه هاي

ديگه ام رفتيم نامزدي. واي خدا آخرين باري كه اين جوري رقصيدم عروسي دختر خالم بود دي 83

از اون جايي محمد پسر عمه ام در حد لوك خوش شانس شانس داره ، برق خونه عروس

قطع شد ، ساعت 7:15 بود كه برق قطع شد و 10:30 اومد....

عروس و داماد اومدن ديدن برق نيست رفت تو خيابون بگردن ، ساعت 9:30 بود اومدن

الهي بميرم اگه همچين اتفاقي واسه من بيفته من زار زار گريه ميكنم، عروس اومد

وسط حياط زد زير گريه چرا شب نامزديه من اين جوري شد ... منم كه كم نميارم

به عطا گفتم ماشينو بياره  تو حياط  نور دادن سيستم هم روشن شد فقط من داشتم

ميرقصيدم همه كم مونده بود گريه كنن، به عروس گفتم همين يه پسر عمه رو داشتيم كه داماد

شده بايد برقصم ديگه .... هيچي تا آخر شب من وسط بيا بالا دست ...

 جاي همه اونايي كه عاشق مجلس قاطين خالي ....

يه ذره از خودم بگم خوبم .. يعني خيلي خوبم... احساس ميكنم زندگي عوض شده

نه كه فكر كني ياد خيلي ها نميفتم چرا اما ديگه عادت كردم زمان همه چيز رو حل ميكنه تو خودش

مثل اينكه اصلاً فكر نميكردم يه روزي برم نامزدي كسي كه يه زماني خيلي دوسش داشتم

و اون جوري برقصم .... اما رفتم نميگم به اونا يه جوري نگاه نكردم چرا كردم اما محمد خيلي وقت بود

واسم فقط پسر عمه بود نه اونيكه شادي 15 ساله دوسش داشت... اولين بار كه حس كردم

يه كسيو دوست دارم ديدم محمده. من به پسر عمه هام ميگم داداش اما هيچ وقت به اين

لفظ داداش ندادم .... بچه بودم توقع يه دختر 15 ساله از دوست داشتن يه چيز ديگه اس...

محمد هم هميشه سعي ميكرد بهم ثابت كنه ما با هم آخري نداريم ديشب وقتي نگاه هاي

عاشقانه عروس داماد و البته نگاه حسرت بار عمه و دختر عمه هام رو ديدم يه حسي داشتم

عمه ام خيلي دوست داشت من عروسش باشم اما خوب محمد به قول خودش من فقط

خواهرش بودم نه چيز ديگه گرچه ذهن اون شادي چيز ديگه بود....

بعد اون هميشه هر جا اون بود من نبودم و هر جا من بودم اون نبود تا اينكه رفتم

دفترش و ميدونيد كه دعوامون شد  و بعد اون زنگ زد شخصاً نامزدي دعوتم كرد

ديشبم كلي شاد بودم كه نگن شادي داره ميتركه از حسادت ....

حسادت واژه خوبي نيست ولي يه لحظه فقط يه لحظه گفتم كاش

من جاي عروس بودم اونم يه لحظه كوتاه و تا آخر شب خوب بودم

محمد مثل هميشه دورم بود شادي غذا خوردي ، شادي هيچي نميخواي

بيارم واست و هر وقت نگاهش ميكردم ميديدم داره نگاه ميكنه عكسي كه 3

نفري باهاشون گرفتم بهترين عكس شد ... يه عكس خيلي خيلي زيبا در حاليكه

يه دست محمد دور كمرم بود اون يكي دستش رو كمر عروس ، سر هر دو رو شونه

محمد .... اون لحظه بدترين بود ... تا توي اون لحظه نباشي نميتوني درك كني

چي ميگم ... محمد(دوستم) هميشه ميگفت من وقتي با كسي بهم ميزنم ديگه يادش

نمي افتم اما من نميتونم ... يعني در واقع با همه اونايي كه خاطره دارم هميشه تو ذهنم هستند....

مثل محمد (پسر عمه)، محمد(دوستم) و اوني كه اسمشو نميگم گرچه از اين آخريه خيلي كم

يادمه چون سعي كردم ازش متنفر بشم كه كما بيش تونستم اما نميشه انكار كرد كه

بگم يادشون نيستم ... چرا من اونايي كه دوسشون داشتم و دوسشون دارم رو فراموش نميكنم

كمرنگ آره اما فراموش نه...

خوب ديگه زيادي گفتم ببخشيد ... فعلاً برم كه كادوي مامان مونده .... شما واسه مادرتون

چي خريدين ؟؟ به منم بگيد....

                                     دوستون دارم :شادي

 

 

 

اگر سختم اگر دشوار
اگر سيل مصيبت بار
اگر تلخم اگر بيمار
منم از عشق تو بسيار...
منم هم خون وهم گريه ، كه بغضش را به دريا داد
كه از اوج پريدن ها بر اين ويرانه ها افتاد
كمي با من مدارا كن كمي با من مدارا كن
صبوري كن تحمل كن
من گم را تو پيدا كن من گم را تو پيدا كن

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 24 تیر1385ساعت 14:30  توسط شادی  | 

به آغاز نرسیده ایم

 

 

سلام خوبي؟؟ منم اي بدك نيستم ... بين خوب و بد در گذر

نه خوب خوب نه بد . ديروز رفتم موهامو فر كردم نميدونيد چقدر دردسر داشت

از قديم گفتن بكش خوشگلم كن دقيقاً حرف من بود آخه من يه موهاي لختي دارم

از بچگي عاشق موهاي فر بودم و همه عاشق موهاي لخت و بلند من.. اينكه ديروز

رفتم اين عاشقا رو كشتم و موهامو فر كردم و الآن به قول مامان شدم جينگيلي

جمعه نامزديه پسر عمه ام هست يادتونه كه همونكه چند ماه رفتم شركتش و باهم

دعوامون شد ديشب زنگ زدم تبريك بگم دوباره نميدونم چي گفت كه دعوامون شد

به ما نيومده آدم باشيم...چون بابام با عمه ام حرفش شده لج كرده ميگه نميام

 ما هم حق نداريم بريم ولي دلم ميخواد برم اما ميدونم بابام راضي نميشه

مامان هم ميگه من غرور باباتو زير پا نميذارم برم ... اي بابا خوب من دلم

مهموني ميخواد بعد تقريباً 10 سال يكي داره تو فاميل ما ازدواج ميكنه اون وقت ما نميريم

شما باشي حالت گرفته نميشه ... خودم كم داغونم حالا كه نياز به شادي دارم

تو اين اوضاع بي ريخت ميگن نه ‌ اه ....

تا حالا شده از يه چيز بي خود گريه ات بگيره ؟؟ سر هيچ و پوچ؟؟ من الآن همونم..

سر چيزايي گريه ام ميگيره كه خنده داره .. فكر ميكنم اعصابم ضعيف شده يعني

طاقت اين همه حرف و حديث و اينارو يهو با هم نداشتم....

چند روزه هر كاري ميكنم گريه ام ميگيره  نميدونم چرا اما واقعاً دست خودم نيست

تو خونه عين... شدم اصلاً نميشه باهام حرف زد خودم ميدونم خيلي بد شدم اما

نميدونم چي كار كنم 4 روزه غذام از غذاي يه بچه كمتره ... يعني تقريباً نميخورم

مامان ميگه لوس كردي خودتو اما واقعاً لوس نشدم  فقط نميدونم چمه سردرگمم سر گردونم ..

كلافه ام بي حوصله و خسته .... منتظرم يكي يه چيز بگه كه بپرم بهش...

 

پ.ن:مامان گلم هم تولدت مبارك هم روزت دوست دارم عشق بزرگ زندگيم

میدونم بچه بدیم اما تو منو ببخش

پ.ن2: فيزيك هاليدي افتادم زنيكه عقده اي حالم ازش بهم ميخوره ميتونست قبول كنه

اما نكرد منم نرفتم التماس مهم نيست من از اولم ميدونستم ميفتم ....

پ.ن3: يه تشكر ويژه از داداش کیهان  كه هميشه نگران حالمه ...  ممنونتم

كيهان جان.

پ.ن4: وقت كردين به وبلاگ گل مرداب  نیلوفر سر بزنيد :

پ.ن 5: مونا عزيزم مرسي كه يادمي دوست جون

دوستون دارم واسم دعا كنيد عاقل بشم :شادي

 

 

 

 

 

دوست دارم مامان گلم

 

 

در عمق تاریکی

 تکیه بر این سد سکوت

نگاهت را در تصویرم می جستم....

 بر شوق یخ زده ام

پلک هایت را بگشا

من اینجاهستم

ایستاده در کنارت

نه حرف نخواهم زد

نگذار

سکوت این دیوار بلند بشکند...

بایدی در کار نیست

نه من مانده ام و نه تو

سالهاست که به آغاز نرسیده ایم

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 تیر1385ساعت 20:4  توسط شادی  | 

هق هق تلخمو بشنو

 

 

 

سلام خوبي؟؟ من اي خوبم ... بين خوب و بد متمايل به بد...

باورش كمي سخته اما اينقدر لاغر شدم كه همه شلوار هام داره از پام ميفته ... به قول مريم

اگه تو خيابون بيفته چه صحنه هيجان انگيزيه....

ديروز آخرين امتحانم بود صبح رفتم حذف كنم استادم نذاشت استاد كاردار

 كه معرف يه سري ها هست و براي يه سري هم نيست كه خودم الآن ميگم... استاد كاردار

استاد رياضي ترم پيش آلودگي و خاك شناسي اين ترم.... يه استاد خيلي گل و ماه....

و شديداً بسيار ميفهمه....من عاشق ايشونم البته محمد هميشه ميگفت اين آقا نظر بد داره اما

من معتقدم اين طور نيست چون اگه ايشون رو ببينيد متوجه ميشيد بسيار آدم گل و ماهي هستند...

سر امتحان آلودگي مطمئن بودم ميفتم اما اين قدر خوب صحيح كرده بود كه 16 شده شدم ....بماند

كه كلي به من و سارا دوستم تيكه انداخت كه چرا اين قدر كم شدي توقع داشتم 20 بشي اين نمره

مفتضح چي بود .... منم اداي اين آدم هاي بدبختو گرفتم كه استاد وقت نكردم بخونم

 و كلي استاد معذرت ترم ديگه جبران ميكنم كه راضي شد ازم بگذره....

ديروز زنگ زدم گفتم استاد  ميخوام برم حذف كنم... اونم گفت شما بيخود ميكنيد بري حذف كني....

من : مرسي استاد گفتم استاد آخه اصلاً بلد نيستم ....

گفت ميري سر جلسه وايسا تا من بيام ... هيچي منم از دم آموزش برگشتم

امتحان 11 شروع شد من و مريم شاهكار 11:28 بيرون بوديم زنگ زدم بهش  گفتم

استاد من اومدم بيرون گفت تو چي كار كردي؟ گفتم امتحان رو دادم اومدم بيرون...

گفت خوب دادي گفتم نه 3 تا سوال  رو جواب دادم اونم نصفه نيمه....

گفت يعني ميفتي ؟؟ گفتم بله.... گفت ديوونه اي تو؟ گفتم تازه فهميدين ديوونم؟؟

ميدونين من فكر ميكنم من و دوستام البته 1 يا 2 تاشون تنها دانشجو هايي هستيم

 كه  جرأت ميكنيم شوخي كنيم چون اين بشر آخر جذبه اس و هر كي حرف بزنه

آني در لحظه به قول هدي سيب ميشه ميره پي كارش...

و تنها من و يكي دونفرديگه  ميتونيم باهاش شوخي كنيم البته فكر ميكنم

ما چون حد خودمون رو ميدونيم يعني زيادي حرف نميزنيم كه بخواد ما رو سيب كنه

وگرنه ما هم سيب شده بوديم تا حالا ...

حال ديروز منم ديدني بود ... اين قدر داغون رفته بودم داشنگاه كه نگو...

واسه همه عجيب غريب بود هي اومدن گفتن شادي كسي فوت كرده ؟؟  

من : نه واسه چي ؟؟ آخه اين قيافه مثل ميت چيه ... يه ذره ريمل ميزدي

به اون چشما يه ذره آرايش ميكردي...

من: وقتي كسي نيست  بهم بگه خوشگل شدي ميخوام چي كار آرايشو ...

ودر طول روز تماماً اين جمله رو تكرار كردم :آخ دلم هواتو كرده نازنينم... من محمد ميخوام.... مامان...

گريه هامو تو نديدي

    هر چي گفتم نشنيدي

       من كدوم عهدو شكستم

             كه از عشق من بريدي

هيچي و با يك نگاه استاد به اين قيافه ميت فهميد كه بله من يه مرگيم هست كه اين جوريم

چون شادي  بي آرايش امكان نداره.... هيچي اينم ديروز ... آخرش اومدم با مريم بريم

سينما كه سيب شديم رفت ... بليط واسه شام عروسي نبود...

منم نميخواستم پامو توي سينماي خاطره هام يعني سينما جوان بذارم

پس سينما بي سينما.... اومدم خونه... راستي قهرماني ايتاليا مبارك...

واي خيلي حال كردم... گرچه من نديدم چون از 6 ديشب خوابيدم و امروز 10 بيدار شدم

اما خوب مباركه....

ديشب سرمو كردم توي بالش و تا اونجا  كه توان داشتم جيغ كشيدم و گريه كردم...

اين قدر گريه كردم كه خوابم برد ... اما خواب ديدم تو بهم زنگ زدي اگه بدوني چقدر خوشحال شدم

واي داشتم ميتركيدم از خوشحالي اما خوب خواب بود ديگه.... راستي فردا ميرم موهامو فر كنم

دلم ميخواست تو باشي منو با اين تريپ جديد ببيني اما نيستي.... واي محمد

الآن كجايي؟؟ چقدر سخته چقدر روزهاي نبودنت تلخه محمد خيلي تنهام محمد خيلي....

 

 

 

دلم گرفته آسمون نميتونم گريه كنم

شكنجه ميشم از خودم نميتونم شكوه كنم

انگاري  كوه غصه ها رو سينه من اومده

آخ داره باورم ميشه خنده به ما نيومده

دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم

تو روزگار بي كسي يه عمره كه در به درم

حتي صداي نفسم ميگه كه توي قفسم

من واسه آتيش زدن يه كوله بار شب بسم

دلم گرفته آسمون يه كم منو حوصله كن

منو كه از اين روزگار يه خرده كمتر گله كن

آهاي زمين يه لحظه تو نفس نزن

نچرخ تا آروم بگيره يه آدم شكسته تن

 

 تنهام خيلي تنهام

 پ.ن: نمیدونم چرا تازگیا نمیتونم کامنت بذارم اگه میبینید از من کامنت ندارید بارو کنید یه مشکل دارم چون من میام صفحه هم باز میشه اما به محض اینکه ارسال رو میزنم همون صفحه اول بدون کامنت هاب من میاد شرمنده اما باور کنید میام پیش همتون...

دوستون دارم :شادی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 تیر1385ساعت 22:23  توسط شادی  | 

 

نوشتنم نمياد جز اينكه بگم محمد خيلي دلم برات تنگ شده، اين قدر رفتنت ناگهاني بود

 و غير منتظره كه هنوز دارم آخرين sms  ت رو ميخونم تا باور كنم...:

 حالا به جز كوچي غريب

 من ديگه راهي ندارم،

گريه نكن عروسكم من كه گناهي ندارم ،

عزيزكم گريه نكن، شب منم بارونيه

بارون شب عاشقا

خرابيه ويرونيه...

 

وقتي يكيو دوست داري و خيلي ميگذره نميتوني دوسش نداشته باشي چون مالك همه وجودته ،يعني

 وقتي  اون نيست انگار يه چيزي كم داري... محمد نميتونم دوريتو بتحملم....

 

تنها دليل زندگي با يه غمي دوست دارم

داغ دلم تازه ميشه اسمتو وقتي ميارم

وقتي تو نيستي چه كنم با اين دل بهونه گير

مگه نگفتم چشاتو از چشم من هيچ وقت نگير

نفرين به سرنوشت

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 تیر1385ساعت 15:47  توسط شادی  | 

خاطرات

 

سلام خوبي؟؟

منم خوبم بد نيستم... امتحان همه تموم شد مال ما هنوز ادامه داره...

من يه دوستي دارم به اسم مريم دوست دوران پيش دانشگاهيمه

بعد  كنكور زنگ زدم كه مريم  چه كردي كنكور؟ ميدونين چي گفت؟؟

شادي خيلي كار داشتم نرفتم كنكور بدم!!!

من با تعجب مريم چي كار كردي؟؟

مريم: شادي جان حوصله نداشتم كليم كار داشتم نرفتم كنكور بدم...

من: مريم جدي نميگي؟؟ شوخي ميكني؟؟

مريم: شادي خنگ شدي؟؟ ميگم نرفتم كنكور بدم ....

ميگم خوب حالا نرفتي كنكور بدي چي كار داشتي تا 11:30 كه كنكور تموم شد چي كار كردي؟
هيچي خواب بودم... اصلاً حوصله كنكورو نداشتم...من:

ميگم مريم جان نخست وزيريت مونده بود نرفتي ؟؟

گفت : اي بابا حالا من هي توضيح بدم به همه بابا وقتي من نخوندم

برم چي بنويسم؟؟ گردن و كمر و چشمم درد بگيره  كه چي ؟؟ برم كنكور بدم

ميخوام ندم... گفتم واسه خاطر آبميوه كيكش ميرفتي؟؟

اصلاً اين از اولشم just be relax بود دبير زيست ميگفت كتابارو ببندين

درس بپرسم  همه از ابهت دبير مي ترسيدن مريم با كمال پرويي كتابو باز ميكرد

از روي كتاب جواب ميداد.... كلاً از شخصيتش خوشم ميومد مثل من همه چيز رو

سخت نميگرفت ... خوش بود ....راحت ... زنگ مدرسه 7 ميخورد كلاسا ساعت 7:30 شروع ميشد

اين تازه 7 از خواب پا ميشد از خونشون تا مدرسه 40 دقيقه راه بود .... هميشه 8 مدرسه بود ...

ميگفتيم مريم جان خوب زودتر پا شو....

مريم : اوا يعني چي ... خوابم واجب تره يا مدرسه....

من:

اين از اين... خدا شفاش بده

امروز فيلم دبيرستانم رو گذاشته بودم.... يهو دلم هواي فرزانه رو كرد

زنگ زدم داداشش گفت نيومده از دانشگاه

ياد توأم افتادم اما خوب خيلي سريع ياد تو هول دادم بيرون... چون نبايد يادت بيفتم....

چون فراموشت كردم

نميدونم اولين دروغ رو كي به كي گفت اما اينو خوب ميدونم وقتي دروغ گفتي

ديگه رو بقيه زندگيت نبايد حساب كني...

چون زياد دووم نمياره... فكر ميكني تو كه زندگيت رو با دروغ بنا كردي اصلاً اين زندگي شروع بشه

يا اگه شروع بشه ارزش ادامه دادن داره... نميدونم لابد از نظر تو داره ديگه....

به قول قديميا ما كه سر از كار اين جوونا و عاشقا در نياورديم يه روز همچين پشت

سر يارو حرف ميزنن يه روزم همچين قربون صدقه ميرن كه آدم شاخ هاش در مياد ....

يكشنبه دلم بد جوري گرفته بود صبح زود بود به مامان گفتم دانشگاه دارم بلند شدم رفتم بهشت زهرا

تا حالا صبح زود رفتين.... یادم اذان مغرب اونجا بودين اونم تو زمستون....

اوايل ميترسيدم اما بعد ديدم بودن بين زنده ها بيشتر ترس داره تا مرده هايي كه يه

زماني عزيزمون بودن. و حالا كاري باهامون ندارن.... اولين باري كه تنهايي رفتم بهشت

زهرا آذر سال گذشته بود... با سارا و سميه...

نزديك سال باباي سميه بود ... دلش گرفته بود ساعت 4 بود گفتيم

بريم بهشت زهرا... دقيقاً دم اذان رسيديم سر خاك... باباي سميه... بعد مادر بزرگ من....

آخر از همه پدر بزرگ سارا... سر اين آخريه فقط نور موبايل هامون روشنايي ما بود ...

روي سنگ قبرها رو با نور موبايل ها ميخونديم... نميدونم اون روز يه نيرويي منو كشوند بهشت زهرا...

نميدونم  چي بود... يكشنبه هم همين بود اول رفتم گل خريدم با گلاب و يه شيشه آب...

رفتم سر خاك پسر خاله و خاله ام كه با هم هستند.... كلي حرف زدم گريه كردم ... سبك شدم ...

بعد مادر يزرگم... دولا شدم آروم بوسش كردم... بهش گفتم چقدر دلم واسش تنگ شده ....

گفتم پيش خدا ضمانتمو بكن...

تو همين وقت علي پسر عمه ام زنگ زد شادي كجايي ؟ گفتم بهشت زهرا.. گفت با كي؟؟

منم گفتم تنهايي .... علي:غلط كردي بهشت زهرا جاي تنهايي رفتنه؟؟

من: از زنده هاش بيشتر ميترسم تا مرده ها... اينا ارومم ميكنن... از آدما ميترسم...

 

تو چي ؟؟ از چي ميترسي آدماي زنده كه فتنه به پا ميكنن زندگيتو بهم ميريزن

يا از مرده ها كه كاري باهات ندارن؟؟

 

  

خدايا سردمه ... داد بزنم مي فهمي ؟

سردمه ... کسي اينجا نيس .. همه مردن ...

خدايا مردن درد داره ؟ سخته ؟  کاش جواب مي دادي ...

سرم درد مي کنه .. گيجم ... خوابم مياد ...

دهنم خشک شده ...

راستي پيش تو هم الان تاريکه ؟

خدايا من مي ترسم ...

خسته ام ...

خدايا شب به خير

 

.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 تیر1385ساعت 22:30  توسط شادی  | 

آخ که چه لذتی داره ناز چشماتو کشیدن

 

 

سلام چه طوری؟؟ منم خوبم...

خیلی توپم دیگه خبری ازگذشته نیست  چه طوره؟؟؟ بهتره نه؟؟  

دیروز جاتون خالی رفتم خونه یکی از دوستان که خونشون نزدیک دانشگاهه

چون پشت هم امتحان داشتم و صرف نمیکرد بیام تهران وای هوا معرکه بود جاتون خالی

شب رفتیم رو  پشت بوم که یه چایی بخوریم و یه ذره حرف بزنیم..

چایی هنوز نرسیده به سینی یخ کردجاتون خالی شب اومدم بخوابم

اینقدر آسمون رعد و برق زد که تا چشمم گرم میشد می پریدم

بعدشم تگرگ صبح هوا اینقدر خنک بود که کلی کیف کردیم بعد این گرما

امتحان ديروزم رياضي بود خوب بود عالي دادم امروز آلودگي هوا ، گرچه بيشتر جوابا رو

استاد بهم داد اما خوب فكر كنم قبول بشم... هي اومد بالا سرم گفت چي موندي...؟

منم با پرويي تمام گفتم اونم جواب كامل ميداد ميگفت همين كه گفتم رو بنويس.

هيچي اينم از امروز ما  مواظب خودتون باشيد من خوبم و هيچ مشكلي ندارم

نگران نباشيدراستي اين شعر پايين هم واسه محمدمهربون خودمه

دوستون دارم :شادي

 

 

 

اگر خواستی بخوابی

چراغ را خاموش نکن آخرمیدانی

تمام پنجره های شهرخاموشند.  فقط پنجره من روشن است

اگر پنجره ی تو هم خاموش باشد...........

آنوقت حس ميکنم

خیلی تنهایم

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 10 تیر1385ساعت 23:8  توسط شادی  | 

تو که نیستی تا ببینی گریه های هر شب من...

 

سلام خوبی؟؟ منم نه خوب نیستم آخه....

خوب دیگه چی کار کنم.... تویی و عزیز کرده این دل زخمی نامراد

بالاخره بعد ۲ سال دیشب تموم شد هر آنچه تو زندگیم بود و ذره ذره با عشق جمع شده بود

دیگه حتی نمیخوام ببینمت .

دارم ضجه میزنم اما تو که نمیبینی و من اونقدر بی ارزش شدم

که به راحتی فراموشم کنی تویی که گفتی هرگز از یادم نمیری

دیگه حتی شرکتم نمیام که نبینمت و اینقدر دم از تعهد میزنی که

هرکی ندونه من میدونم وقتی با من بودی زدی زیر تعهدت......

و همه آنچه بهم قول داده بودیم با نامردیه تمام ازم گرفتی...

حالام برو .... برو و راحتم بذار دیگه از اینکه سایه ات تو زندگیم باشه خسته ام

دیگه از بهونه های تو خسته ام و فقط حلالم کن.... حتی اگه مردم سر مزارم نیا

حق نداری واسم گریه کنی حق نداری ..... حلالت کردم فقط دیگه دلم نمیخواد اسمی

از تو توی زندگیم باشه به همه بگو چقدر دوستت داشتم و چه طور قلبمو زیر پاهات

له کردی... برو هیچی نپرس فقط برو...

 

                                                      فرياد هميشه کافی نيست.

سکوت هميشه گويا نيست.
ما بين اين فرياد و اين سکوت؛ نقطه ايست.
و من...
( سخن کافيست.)

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری

صبح بلند شی ببینی دیگه دوسش نداری

خیلی سخته  که نباشه هیچ جایی برای آشتی

بی وفا شه اون کسی که جونتو واسش میذاشتی

خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفا

میسوزونه گاهی قلبو زهر تلخ بعضی حرفا

خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه

هوساش وقتی تموم شد بگه پیشت نمیمونه

خیلی سخته اون کسی که گفت واسه چشمات میمیره

بره  و دیگه سراغی از تو و نگات نگیره

خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه

تازه فردای همون روز دوست عاشقش خبر شه

خیلی سخته بی بهونه میوه های کال رو چیدن

به خدا کم غصه ای نیست چند روزی تورو ندیدن

خیلی سخته که دلی رو با نگات دزدیده باشی

فرداش اما از عشق یه کمی ترسیده باشی

خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه

بعد به اون بگی که چشمات نمیخواد اونو ببینه

خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی

کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی

خیلی سخته که ببینی عاشقیش دروغه

چقدر از گریه اون شب َچشم تو سرش شلوغه

خیلی سخته واسه اون بشکنه  یه روز غرورت

اون نخواد وای بمونه همیشه سنگ صبورت

خیلی سخته چشمای تو واسه اون کسی خیسه

که پیام داده یه عمره برای تو نمینویسه

خیلی سخته که دل تو نکنه قصد تلافی

تا که بین دو پرستو نباشه هیچ اختلافی

خیلی سخته اونکه دیروز تو واسش یه رویا بودی

از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی

خیلی سخته بری یک شب ستاره چیدن

ولی تا رسیدی اونجا ببینی روز شد دوباره

خیلی سخته من  وتو همیشه با هم بمونیم

انقدر عاشق که ندونن دیونه کدوممونیم؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 تیر1385ساعت 16:20  توسط شادی  | 

چیزای جالب

 

سلام خوبي؟؟

ممنون از لطف همه دوستاني كه تنهام نذاشتن  وهميشه پشت من هستند.

راستش رو بخواي نميشه نيام نت كمتر ميام امانمي تونم آپ نكنم چون دلم ميگيره....

راستي اين متن پايين رو خودم خيلي دوست دارم تا تهش بخونيد بعد حتماً نظرتون رو بگيد

چيز جالبيه.... راستي براي اونايي كنكوردارند

دعا كنيد چند تا از دوستان من كنكور دارن مثل هدي جونم

و سمانه گلم ... دوستاي گلم موفق باشيد ايشالا قبول ميشيد...

گاهي شعر سراغم را ميگيرد ٬ گاهي هواي تو
تفاوتي نميكند هر دو ختم ميشويد به دلتنگي من

 

 

شش سال اوّل زندگی:
گريه نکن
شيطونی نکن
دست تو دماغت نکن
تو شلوارت پی‌پی نکن
مامانت رو اذيّت نکن
روی ديوار نقاشی نکن
انگشتت رو تو پريز برق نکن
دمپايی بابا رو پات نکن
به خورشيد نگاه نکن
شبها تو جات جيش نکن
تو کمد مامان فضولی نکن
با اون پسر بی‌تربيته بازی نکن
اسباب‌بازی‌ها رو تو دهنت نکن
زير دامن شمسی خانوم رو نگاه نکن
دماغت رو تو لوله جاروبرقی نکن

۲- دوره ي دبستان:
موقع رفتن به مدرسه دير نکن
پات رو تو جاميزی نکن
ورقهای دفترت رو پاره نکن
مدادت رو تو دهنت نکن
به دخترهای مدرسه بغلی نگاه نکن
تخته پاک‌کن رو خيس نکن
حياط مدرسه رو کثيف نکن
با دخترها ي شمسی خانوم دکتربازی نکن
دست تو کيف بغل دستيت نکن
تخته‌سياه رو خط‌خطی نکن
گچ رو پرت نکن

تو راهرو سرو صدا نکن
تو کلاس پچ‌پچ نکن
• ATARI بازی نکن

۳- دوره ي راهنمايی:
ترقّه بازی نکن
• SEGA بازی نکن
جاهای بدبد فيلمها رو نگاه نکن
موقع برگشتن از مدرسه دير نکن
تو کوچه فوتبال بازی نکن
دست تو جيبت نکن
با مامانت کل‌کل نکن
تو کلاس صحبت نکن
بعد از ظهر سروصدا نکن
با دختر شمسی خانوم منچ بازی نکن
اتاقت رو شلوغ نکن
روی ميز بابات کتابهات رو ولو نکن
عکس لختی تماشا نکن
با بچّه‌های بی‌ادب رفت و آمد نکن
جرّ و بحث نکن

۴- دوره ي دبيرستان:
با کامپيوتر بازی نکن
تو حموم معطّل نکن
تقلّب نکن
با دوستات موتورسواری نکن
عصرها دير نکن
با دختر شمسی خانوم صحبت نکن
با بابات دعوا نکن
تو کلاس معلّمتون رو مسخره نکن 
تو خيابون دنبال دخترها نکن
مردم‌آزاری نکن
نصف شب سرو صدا نکن
فيلم بد نگاه نکن
وقتت رو با مجله تلف نکن
چشم‌چرونی نکن

۵- دوره ي دانشگاه:
رشته‌ای رو که دوست داری انتخاب نکن
• ۲۴ ساعته چت نکن
سر کلاس درس غيبت نکن
با دختر شمسی‌خانوم دل و قلوه ردّ و بدل نکن
خيابون‌ها رو متر نکن
تو سياست دخالت نکن
با دخترهای مردم هر کاری دلت خواست نکن
شب برای شام دير نکن
با مأمور پليس کل‌کل نکن
چراغ قرمز رو عشقی رد نکن
موبايلت رو Reject نکن
استادت رو اُسگل نکن
حذف پزشکی نکن
آستين کوتاه تنت نکن
همه رو دودره نکن

۶- دوره ي سربازی:
موهات رو بلند نکن
روت رو زياد نکن
از اوامر سرپيچی نکن
فرار نکن
با اسلحه شوخی نکن
غيبت نکن
به آينده فکر نکن
درگيری ايجاد نکن
به فرمانده بی‌احترامی نکن
غير از خدمت به هيچ چيز ديگری فکر نکن
با رئيس عقيدتی جرّ و بحث نکن
اعتراض نکن
با دختر شمسی خانوم نامه‌نگاری نکن
از تلف شدن وقتت ناله نکن
از آشپزخونه دزدی نکن

۷- دوره ي شوهر بودن:
با زنت شوخی نکن
زنت رو با دختر شمسی خانوم مقايسه نکن
به زنت خيانت نکن
با دوستانت الواتی نکن 
تو Orkut خودت رو Single معرفی نکن
به زنهای ديگه نگاه نکن
موبايلت رو قايم نکن
از عکسهای قبل از ازدواجت نگهداری نکن
پولت رو خرج دوستات نکن
رفتار دوران مجرّدی رو تکرار نکن
غير از زندگی مشترک به هيچ چيز فکر نکن
ريسک نکن
بدون اجازهء زنت هيچ کاری نکن

۸- دوره ي پدر بودن:
بچّه رو تنبيه نکن
به بچّه بی‌توجّهی نکن
بچّه‌ت رو با بچّه‌های ديگه مقايسه نکن
به بچّه توهين نکن
بچّه رو از بازی منع نکن
بچّه‌ت رو به کتک زدن بچّهء دختر شمسی خانوم تشويق نکن
با بچّه کل‌کل نکن
بچّه رو محدود نکن
بچّه رو از جنس مخالف دور نکن
به مادر بچّه بی‌توجّهی نکن
بچّه رو به هيچ چيز مجبور نکن
آزادی بچّه رو محدود نکن
به حلال‌زاده بودن بچّه شک نکن
از خواستهای بچّه چشم‌پوشی نکن
جلوی بچّه با مادر بچّه ... نکن


۹- دوره ي پيری:
برای بچّه‌هات مزاحمت ايجاد نکن
نوه‌هات رو لوس نکن
با پيرزن‌های ديگه معاشرت نکن
به خاطراتت فکر نکن
پولت رو خرج نکن
هوس جوونی نکن
غير از آخرتت به هيچ چيز فکر نکن
با زنت بی‌وفايی نکن
از رفتن به خانهءسالمندان احساس نارضايتی نکن
لباس شاد تنت نکن
به بيوه شدن دختر شمسی خانوم توجّه نکن
تو وصيتنامه، هيچکس رو فراموش نکن
از گذشته ناله نکن
به هر کی رسيدی، نصيحت نکن
به آينده فکر نکن

۱۰- دوره ي پس از مرگ !
حالا ديگه دورهء نکن تموم شد! حالا هر کاری دلت می‌خواد بکن...
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...بکن
• ...ولی فقط با روح دختر شمسی خانوم کاری نکن!!!

 

 اینم یه عکس جالب:

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 تیر1385ساعت 16:30  توسط شادی  |