تبليغاتX
دفترچه خاطرات دلتنگی های شادی

دفترچه خاطرات دلتنگی های شادی

یه شب تو خواب دیدم که توی آسمون توی دستای تو شدم رنگین کمون

فقط بیا

 

تو اين چند سال غم نبودنت يه طرف، غصه اينكه

شايد چندين سال ديگه هم نشه تورو ديد يه طرف

اما بدتر از همه اينكه ميديدم تو هم مثل من داري

ذره ذره آب ميشي از يه طرف ديگه داغونم ميكرد

و بدتر اينكه بايد وانمود ميكردم با رفتنت مشكلي نداشتم

با رفتنت ضربه نخوردم بايد وانمود مي كردم كوهم ،

يه كوه كه گريه نمي كنه، كوه كه اشك نميريزه،

كوه كه ناراحت نميشه اما به بزرگي خدا قسم كم آوردم

نميخوام تو اون خراب شده باشي ميخوام بياي

ميخوام هميشه كنارم باشي ميخوام مثل بچگي هامون

باهام باشي،لعنتي دلم هواي داشتنت رو كرده هواي

شيطوني هامون هواي خنده هامون،گريه هامون،

خاله بازي، دزد و پليس بازي، ميفهمي....

برگرد به خدا قسم دلم برات تنگ شده ،

ديگه نميخوام تنها باشم دلم نميخواد بدون تو باشم

مسافر من اون خراب شده رو ول كن ،هنوزم اينجا

دلتنگ توام هر جوري كه باشي و نباشي....

مينا فقط برگرد 

 

 

 

يک به اضافه يک مي شود دو
من به اضافه تو مي شويم تو
دو منهاي يک مي شود يک
تو منهاي من مي شود تو
به خاطر همين است که فکر مي کنم موجوديت

من در همان دايره کوچک زير علامت سئوال خلاصه مي شود
و تو چه بدون من چه با من هميشه تو مي ماني ....

 

 

 

پ.ن1: ظاهراً چند نفري هستند كه ميان تو اين بلاگ

از من و نوشته هاي خوششون نمياد من فكر نميكنم

اصراري باشه كه بياي اينجا گرچه حدسش سخت

اين آدمي كه اينارو برام مينويسه كيه اما وسه من مهم

نيست فقط داره وقتشو تلف ميكنه

 

پ.ن2: براي آخرين كامنت پست قبل  كسي كه با اين

اسم: همون كه بايد باشه، برام كامنت گذاشتي

شايد بشناسمت شايدم نه اما ببين عزيز من اونقدر

بزرگ شدم كه بفهمم چي كار ميكنم ، يا چي از زندگي

ميخوام تو اگه منو نميشناسي هيچي نگو اگرم ميشناسي

بازم حرفي نزن چون شناختنت براي 3 هفته پيشه

نه الآن من تغيير كردم ميخوام خودم باشم ...

و دوستي كه با اسم مثلاً وجدان كامنت گذاشتي

من فكر ميكنم اين گوشه نوشتم اينجا روزمرگي هامه

من عاشق خاطره نويسيم، ميخوام اينجا با خيال

راحت خودم باشم  با عقايد خودم ،بارها گقتم

بازم ميگم من نميتونم توي خونه خيلي چيز ها رو

بگم پس اينجا اين وبلاگ شده همه زندگي من

ميتوني اگه خاطره دوست نداري نوشته هاي منم نخوني

اما من تا جايي كه توان داشته باشم مينويسم

چون فقط نوشتن آرومم ميكنه ، عشق و غم من

تو قلبمه اما با گفتن حرفام آروم ميشم خسته شدم

از اينكه كوه باشم از اينكه نشكنم ، ميخوام اين بار

رود باشم طغيان كنم ميخوام ابر باشم ببارم،

ميخوام مثل بارون بهاري باشم اما به هر صورتي

كه باشه هستم تا آخرين لحظه حياتم مينويسم

ترسيم ندارم كسي كه ميشناسمش بياد اينارو بخونه

بعد بازخواستم كنه ، پس اگه از نوشته هاي من

خوشت نمياد نخون اصراري ندارم ببخشيد اينقدر رك گفتم

اما خودت خواستي تا هر وقت خواستي به تهديد هاتون

ادامه بدين من راهم رو رو انتخاب كردم همين...

 

 

دوستون دارم :شادي            

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مرداد1385ساعت 0:23  توسط شادی  | 

این مطلب ویرایش شده

 

 

راستش میخواستم چیز دیگه ایی بنویسم اما وقتی کامنت های پست قبل رو دیدم

برای آخرین کامنت نمیدونم کی نوشته گرچه حدسش سخت نیست اما

خوب میدونم چی میخوام هرزه نبودم و نیستم که هر روز تو بغل یکی باشم

یا تو دست این پسر اون پسر باشم... ۲ هفته ای که خلوت کردم فهمیدم چی

میخوام حالا واسه لحظه لحظه زندگیم برنامه دارم ... حتی برای شغل آینده ام

با کلی میخواستم حرف بزنم از همه چی بگم اما ذوقم کور شد

حس داشتم د وباره میام ادامه اش مینویسم

  ادامه حرف هاي قبليم ... عصري رفتم خونه عمه محترم

فكر كنم پسر عمه ام حرف هايي به مامان زد چون با هم

حرفمون شده ، كه قشنگ گند زد به اعصابمون البته مامان

هنوز حرفي نزده اما خوب همين روزاس كه فوران كنه ...

يه سر رفتيم خونه يكي از دوستان خانوادگي ديدن مادرش

خيلي حالش بد بود تقريباً ميشه گفت رو به قبله بود ....

باديدنش ياد مادربزرگ مريض خودم افتادم نميدونم چرا

دوستون دارم :شادي

 

 

 

 

پ.ن: نميتونم بلاگ دوستان رو باز كنم مشكل از منه .... اگه نميام

بهتون سر بزنم منو ببخشيد بچه ام(كامپيوترم) قاط زده... بايد درستش

كنم... آدمش ميكنم

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 27 مرداد1385ساعت 15:43  توسط شادی  | 

آرامش زندگی

 

 

سلام سلام خوبي؟؟

خداييش من كه خيلي خوبم اونم به چندين دليل مختلف

كه ميخوام همه رو بگم ....البته يه سري قطعي  نشده

اما خوب دعا كنيد بشه...

 

In a world of lies u are the truth

چند روزي بود دنبال كار ميگشتم كه يهو 2تا كار افتاد تو دامنمون

البته هنوز قطعي نيست البته يكيش 80 % اون يكي 30%

واسم دعا كنيد اولي كه 80% احتمالش كار تو قلم چيه 

كاري كه نه به رشته ام ميخوره نه به آينده ام اما ميدونم پول دارم

يعني كمي دستم تو جيب خودمه اما دومي كه هنوز نميشه

 گفت  از كجا پيدا شده چون بايد قطعي بشه بعد

كار توي يه شركت مهندسي مشاور براي رشته خودم

به عنوان مشاور ... اين دومي عاليه آخه هم به عنوان

 سابقه كار حساب ميشه  هم بعد فارغ التحصيلي مشكلي واسه

سابقه كار ندارم و راحت تر با كار كنار ميام امكان پيشرفتش

عاليه و البته حقوق چشم گيرش براي 3،4 سال آينده عاليه....

چيزي كه واسه خيلي ها براي يه دختر 22 يا 23 ساله محاله

دعا كنيد اين آخري جور  بشه خسته شدم بس كه تو خونه بودم

پيچيدم به پرو پاي اينا كه آيييييييييييييييييي حوصله ام سر رفته!!

خوب ديگه بسه...

 

 

 

 

پ.ن2: موناي نامرد بلاگش رو بسته از خودشم خبري نميده خيلي

نامردي موناااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

 

پ.ن3: از خيلي ها توقع خيلي چيز ها داشتم كه دستشون مرسي

رومونو حسابي انداختند زمين ......

 

پ.ن4: تورو خدا نگران من نباش وقتي اين جوري حرف ميزني

وقتي عصباني ميشي وقتي جوش مياري بهم ميگي كوچولو

ميفهمم نگران مني .. ميفهمم واست مهمم اما بذار برم تو كه

ميدوني من تا نخورم زمين دست بر نميدارم ...

 

پ.ن5: هدي براي كامنتت مرسي فقط همين مثل هميشه پر حرف ..

دلتنگتم فقط بگو كنكور چه كردي؟؟ همين...

 

 

پ.ن۶: کسی برام نوشتی بی معرفتم یا با اسم ام.ام کامنت میذاری

اگه میشناسمت معرفی کن خودتو  نمیدونم کی هستی 

بابا یه نشونی بده بدونم کی هستی  

 

 

 

اي براي آخر قصه سر آغاز

واسه مرغ پر شكسته بال پرواز

حنجره ام زخمي ترين واسه خوندن

بي تو احساسي نمونده واسه آواز

واسه خوندن توي سينه نفسي نيست

توي زندون قفس هم قفسي نيست

عشق تو ريشه زده رو خاك قلبم

ذهن من  جز تو ، توي فكر كسي نيست

از هجوم باد حادثه شكستم

از غم و پرسه بيهودگي خسته ام

رو تنم تن پوشي از غبار رخوت

ساز  ناكوك زمونه توي دستم

بي تو آواره غربت خيالم

بي تو يك كبوتر بي پرو بالم

ذره ذره آب ميشم از دوري تو

مثل شمع روشني رو به زوالم

اشك يخ بسته اي رو  پلك چشامه

حس غمگيني تو لرزش صدامه

بي تو در زير هجوم حجم غربت

جون پناه لحظه هام فقط خدامه

همه آرزومه با تو پر كشيدن

به سر آغاز دوباره اي رسيدن

روي پوست نازك شيشه اي شب

عكس نوراني مهتابتو ديدن

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مرداد1385ساعت 22:33  توسط شادی  | 

تفلد تفلد تفلدت مبارك(ویرایش شده)

 

 

به به به به !! سلام سلام خوش اومدين بفرماييد

زحمت كشيدين خودتون گليد احتياج نبود من و

بچه ام  رو شرمنده كرديد  ممنون كه تشريف آوردين

 

تفلدت مبارك عزيزم 

راستش خيلي حرف ها داشتم بزنم واسه اين روز

از چيزايي بگم كه خيلي ها نميدونن اما گفتم بذار

تا حالا كه دندون سر جيگر بدبخت گذاشتم از اين

به بدم هيچي نگم... بهتره ... فقط  اومدم بگم

همه اونايي كه تو اين 1 سال تنهام نذاشتين

مچچچچچچچچچچچچچچچچكررررررررررم

اينجا درسته گاهي يا حتي هميشه خسته

كننده است اما خودم عاشق اينجام و زندگي

مجازيم تو اين صفحه نتي خلاصه شده، دوستاي

گلي پيدا كردم كه خيلي دوسشون دارم ،

شادي جووووووووووووووووووونم، امير كيهان،

فريد ، كيومرث، موناخوشگله، ميلاد ، آنتونيو،

شاهزاده عاصي  داداش هادي ،سهيل عزيز،

شادي خانومي ،جوجه كوچولو، تيناي مهربون ،

ري رابانوي عاشق،آيدين عزيز، شيلاي گلم  ،

نيلوفرجون ،سحر، نيلوفر،  حامد جان نازلي جونم ...

ببخشيد شايد يه سري رو جا انداخته باشم ، اما

بدونيد هميشه ياد شما هستم، اميددادن هاتون

به من ، به زندگي اميدوارم كرده.

فكر كنم چند نفر هستند كه ميدونم ميان اينجا اما

هيچ وقت نظر ندادن ولي هميشه بهم گفتن

كه نوشته هام خوب بوده بد بوده يا نه، اونا رو هم بگم

اوليش محمد بوده نميدونم الآنم مياد اينجا يا نه

اگه اينا رو خوندي بدون هميشه آرزوي خوشبختي تو رو

داشتم ودارم. بعد هدي كه ميدونم مياد اينجا مرسي

 هدي جان، و فرزاد كه اونم نميدونم اينارو خونده يا نه ،

به هر حال اين آخرين حرف منه قصه ما به سر رسيد

كلاغه به خونه اش نرسيد ، چون نبايد مي رسيد.

و شيرين دوست قديمي ، ميدونم مياي گاهي اينجا مرسي

اميدوارم پي به حقايق برده باشي .

ببخشيد سرتون رو درد آوردم 

 

پ.ن1: اين قالب جديد و همه خرده كاري هاي توش

كار شادي جووونمه .. كادوي تفلده بلاگمه....

مرسي شادي جوووونم تا آخر عمرت دوست دارم

 

پ.ن2: مونا جوووونم بابت همه چي ممنون واقعاً دستت

مررررررررررررررررسي .

 

پ.ن3: بچه ام =وبلاگم

 

 

پ.ن4: هزاران ارزوي خوبي براي همه شما دوستاي گلم

كه كمكم بودين كه تنهام نذاشتين

 

پ.ن5: من واقعاً حالم خوبه .. نگرانم نباش ...

يه مدت خلوت كرده بودم  كه بفهمم از دنيام

از زندگيم از دوست داشتنو عشق چي ميخوام حالا

فهميدم ...                                                              

 

                                                             نگاهم کن

بگذار همه پیرزن های شهر بگویند

که ما را با هم دیده اند

بگذار همه بدانند

که من مال تو ام

 

نگاهم کن

بگذار نترسیم از پچ پچ های در گوشی

مرا در آغوش بکش

و بگذار همه بدانند

که من مال تو ام

 

نگاهم کن

بگذار در قاب چشمانت حک شوم

و چشمانت مرا به تمامی در برگیرد

بگذار همه بدانند

که من مال تو ام

 

صدایم کن

بگذار بلندترین بلندگوهای جهان

صدایت را پخش کنند

بگذار همه بدانند

که مال تو ام

 

صدایم کن

مرا در واژه های مهر آمیزت لمس کن

بگذار نابترین واژه هایت هم بدانند

که من مال تو ام

 

صدایم کن

مرا با آخرین توانت فریاد بزن

بگذار پسرک همسایه هم بداند

که من مال تو ام

 

نوازشم کن

مهربانی دستانت را نثارم کن

بگذار دست هایم هم بدانند

که مال تو ام

 

نوازشم کن

گرمای وجودت را

سرازیر پوست منجمدم کن

بگذار حریر نازک تنم هم بداند

که من مال تو ام

 

ببویم

نفس هایم را، گیسوانم را ببوی

بگذار تا نسیم هم بداند

که من مال تو ام

 

ببویم

عطر تنم را ببوی، تمام تنم را ببوی

بگذار تا همه بدانند

که من مال تو ام

 

باز هم نگاهم کن، صدایم کن، نوازشم کن، ببویم

هزاران بار دیگر هم،

نگاهم کن، صدایم کن، نوازشم کن، ببویم

می خواهم تمام وجودم هم بداند که من مال تو ام

+ نوشته شده در  جمعه 20 مرداد1385ساعت 14:54  توسط شادی  | 

تفلده بلاگم

سلام خوبی؟؟ ۲۰ تفلده بلاگمه بیا پیشم...

 اگه خواستی بیای راس ساعت ۱۱:۳۰ شب من اینجا منتظرتم

خوشحالم می کنی اگه بیای پس تا اون وقت که کلی برات خبر دارم با دست پر میام

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 مرداد1385ساعت 0:0  توسط شادی  | 

ديگه ديره

 

سلام حال همه ما خوب است ،ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي

دور كه مردم به آن شادماني بي سبب ميگويند،با اين همه عمري اگر باقي بود

طوري  از كنار زندگي ميگذرم،كه نه زانوي آهوي بي جفت بلرزدو نه اين دل ناماندگار

بي درمان،تا يادم نرفته است بنويسم ، حوالي خواب هاي ما سال پر باراني بود،

ميدانم هميشه حياط آنجا پر از هواي تازه باز نيامدن است،اما تو لااقل

حتي هر وهله ،گاهي هر از گاهي ببين انعكاس تبسم رويا شبيه شمايل

شقايق نيست؟؟

يادت مي آيد رفته بودي خبر از آرامش آسمان بياوري؟؟ نه ريرا جان

 نامه ام بايد كوتاه باشد ساده باشد بي حرفي از ابهام وآينه

از نو برايت مينويسم حال همه ما خوب است اما تو باور مكن

 دلم مثل اين آينه شكسته فقط برو

 

حالا ديگه خيلي ديره، وقت تموم شد و تو هرگز بر نگشتي

پس بازي تمام و اين پايان قصه بود!!!به اندازه كافي فرصت

داشتي براي جبران دروغ هات، خيال بافي هات،تمام كردن

خيانت هات، و ناسزا و دل شكستن ها،اما نه تنها اين

چيني شكسته رو سر هم نكردي كه خرد ترش كردي كه

بقيه هم نتونن اونو جوش بدن!! اما فكر يه جا رو نكردي

اين كاسه شكسته حالا خودش شده، ازت متنفر نيست

فقط يه دل راحت ميخواد براي خودش بدون هيچي فكر و دغدغه اي

زندگي كنه!! بدون كسي ... براي دل خودش .. همين و همين.

براي تمام خاطره هام چه خوب چه بد احترام قائلم ، تو بهم نگو

من حرمت اونا رو نگه دارم كه كسي كه اون خاطرات پاك رو

بي حرمت كرد و آبروي اون ها رو برد تو بودي نه من!!

براي هميشه خدانگهدار.

 

پ.ن: من به زمان نياز دارم زود بر ميگردم ،برام دعا كنيد ...

همين ... كمكم كنيد ...

                                                     دوستون دارم:شادي

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 مرداد1385ساعت 0:19  توسط شادی  | 

نمیدونم چیه

 

اين  مثنوي حديث پريشاني من است، بشنو كه  سوگ نامه ويراني من است

امشب نه اينكه شام غريبان گرفته ام،بلكه به يمن آمدنت جان گرفته ام،

گفتي غزل بگو ،غزلم شور و حال مرد، بعد از  تو حس شعر فنا شد خيال مرد،

گفتم مرو كه تيره شود زندگانيم ، با رفتنت به خاك سيه مي نشاني ام،

گفتي زمين مجال رسيدن نمي دهد، بر چشم باز فرصت ديدن نمي دهد،

وقتي نقاب محور يك رنگ بودن است،معيار مهر ورزيمان سنگ بودن است

ديگر چه جاي دل خوشي و عشق بازي است، اصلاً كدام احمق از اين

عشق راضي است؟؟ اين عشق نيست ،فاجعه قرن آهن است،

من بودني كه عاقبتش نيست بودن است، حالا به حرف هاي غريبت رسيده ام

فهميده ام كه خوب تو را بد شنيده ام، حق با تو  بود از غم غربت شكسته ام ،

بگذار صادقانه بگويم كه خسته ام،بيزارم از تمام رفيقان نا رفيق، اين ها  چقدر

فاصله دارند تا رفيق، من را به  ابتذال نبودن كشانده اند،روح  مرا به مسند پوچي

نشانده اند!!تااين برادران رياكار زنده اند،اين گرگ سيرتان جفا كار زنده اند،

يعقوب درد ميكشد و كور ميشود،يوسف هميشه وصله ناجور ميشود،

اينجا نقاب شير به كفتار مي زنند، منصور را هر آيينه بر دار ميزنند،

اينجا  كسي براي كسي،كس نميشود، حتي عقاب  در خور كركس نميشود،

جايي كه سهم مرد به جز تازيانه نيست ،حق با تو بود ماندمان عاقلانه نيست،

ما ميرويم چون دلمان جاي ديگر است،ما ميرويم گر چه ز الطاف دوستان بر جاي

جاي پيكرمان زخم خنجر است،دلخوش نميكنيم به عثمان و مذهبش، در دين ما

ملاك مسلمان ابوذر است، ما ميرويم  مقصدمان نا مشخص است، هر جا رويم

بي شك از اين شهر بهتر است، از سادگي ست گر به كسي تكيه كرده ايم،

اينجا كه گرگ با سگ گله برادر است، ما ميرويم  ماندن با درد فاجعه است،

در عرف ما نشستن يه مرد فاجعه است، ديريست رفته اند اميران غافله،

ما مانده ايم غافله پيران غافله،اينجا دگرچه باب منو پاي لنگ نيست

  بايد شتاب كرد  مجال درنگ نيست، بر  درب آفتاب پي  باد ميرويم ،

ما هم بدون باد به معراج ميرويم.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مرداد1385ساعت 20:24  توسط شادی  | 

روز مرگي ها

 

 دیدم نفس تو سینه داره بهونه تو از یاد من نمیره محراب شونه

رفتم ولی نرفته یاد تو از سر من هرگز نمیشه عشقی بعد از تو باور من

 

پ.ن:شادي جونم خيلي دوست دارم .. حس ميكنم مثل خودمي

اميدوارم به كاميار عزيزت برسي دوست مهربونم..

پ.ن2: هفته ديگه تولد بابامه... درست بعد روز پدر تورو خدا شانسو ميبيني

تولد مامان يه روز قبل از روز زن بود تولد بابام روز بعد از روز پدر،

اون وقت كه شانسو قسمت ميكردن من كجا بودم؟؟

پ.ن3: موناجونم خيلي دوست دارم....فقط همينو ميتونم بگم

پ.ن4: از كيهان عزيزم بابت پست اين دفعه كه متعلق به من بود تشكر

پ.ن5: شيلاي  عزيز بابت تمام حرف هات و تجربياتت ممنونم

پ.ن۶:این بعدآْ اضافه شده دیگه از من از اوی جدید نپرسید

که امروز مرد اون مرد فقط هیچی ازم نپرس که اصل جریان رو فقط یکی میدونه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مرداد1385ساعت 16:53  توسط شادی  | 

خسته ام از تداوم ایستادگی(ویرایش شده)

واقعاً حوصله آپ كردن ندارم چيزي ندارم بگم جز اينكه دلم خيلي تنهاست...

پ.ن:دوستاي گلي كه شماره تماس منو داشتن لطف كن با من تماس نگيرن

پ.ن2: اگه دير به دير ميام پيشتوم شرمنده ....واقعاً حوصله ندارم

                                          دوستون دارم:شادی

 

ازکجا آمد ه ای ؟
که چنین نمناکی!
زیر باران بودی؟
ای خیال ابدی!
بی تو من تنهایم
تو چرا غمگینی؟
*
من اگر می گریم
ترس فردا دارم
ترس بی تو ماندن
تو چرا می گریی؟
*
ای صدای قدمت
نبض دلتنگی من
من اگر دلتنگم
تو چرا تنهایی؟

*
رو به رویم بنشین
حرف دل با من گو
من اگر خاموشم
تو چرا دلتنگي

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 مرداد1385ساعت 16:43  توسط شادی  | 

پشت این زندگی

 

من اينجا نشسته‌ام
پشت به زندگی.

من پشت به زندگی حرف می‌زنم، می‌خندم، دلتنگ می‌شوم
و لحظه‌های دهشتناک شهوت را تا انتها می‌ميرم
و گاهی سر بر می‌گردانم و شعر می‌نويسم
زود خسته می‌شوم و دوباره برمی‌گردم
پشت به زندگی.

 

پ.ن: هیچی نداشتم بگم این متن حال و روز کامل منه

پس هیچی نگم بهتره. همه چی توی حرفای بالاست.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مرداد1385ساعت 22:45  توسط شادی  |