تبليغاتX
دفترچه خاطرات دلتنگی های شادی

دفترچه خاطرات دلتنگی های شادی

یه شب تو خواب دیدم که توی آسمون توی دستای تو شدم رنگین کمون

شادی اینجا شادی اونجا شادی همه جا

 

سلام خوبی؟؟؟؟؟؟ راستش چند وقتی نبودم که توضیح میدم اول از همه

یه تشکر خیلی خاص از شادی مهربونم که اپ پست قبل با شادی بود

همگی گووووووووووووووووووووول خوردید این من نبودم که آپیدم

این شادی اولی بود من شادی سومیم شادی دومی نداریم  به یک عدد

شادی شماره ۲ نیاز مندیم هم اکنون به یاری سبزتان نیاز مندیم

مورد ۲ اینکه یه چند روزی دست خیرمو برداشتم رفتم کمک به دختر عمه گرام

آخه مهد بچه  هاش تعطیل بود رفته بودن تعطیلات تابستانی منم رفتم

خونه اونا پیش دنیا و راستینچشمتون روز بد نبینه از هر آنچه بلا بود

سر منه بد بخت نازل شد شب اول به دنیا میگم کجا میخوابی ؟؟ میگه رو زمین

پیش تو گفتم باشه این بشرم که آخرت خوب خوابیدن تا صبح پاش

تو دهن من بودنصفه شب اینقدر لگد زد رفتم رو تخت خوابیدم 

شب دوم راستین اومد پیشم خوابید البته قبل خوابیدن این قدر زد تو

پهلو هام و کمرم که کبود شدم با کلی بدبختی خوابید شب سوم

که دیشب بود بهش گفتم خیلی منطقی گقتم راستین جان بوس بده

که بخوابیم گفت باشه بوس داد فقط نمیدونم چرا تا صبح پاش تو لباس خواب

 من بود امروزم صبح که پاشد با کلی قربونت برم فدات بشم راضی

شد بره دست و صورتش رو بشوره بیاد صبحانه خدا میدونه چقدر امروز

منو اذیت کرد جای پنجولاش هنوز رو دستمه

یه جریان دیگه میخواستم یه بلاگ دیگه باز کنم خیلی چیزا بنویسم

اما دیدم اینجارو خیلی دوست دارم پس شاید لازم باشه چندین آرشیو

رو پاک کنم تا حالا ۲ بار به چند نفر گفتم که نامزد کردم که خوب دلیل خاصی

داشتم برای دروغ هام که نمیشه گفت این بار نامزد نه اما با کسی

دوست شدم که تازه فهمیدم ۱۰ سال عاشقم بوده اما به خاطر دل من

که فرزادو دوست داشتم مخفیش کرده بودهحالا بعد ۱۰ سال برگشته

میخواد باهام باشه میخواد تلافی ۱۰ سال دوری و  بکنه اما خوب یه

تغییراتی باید تو من به وجود بیاد مثل اینکه باید با حجاب بشم  و برو

تا آخرشخوب من فعلا قبولیدم تا ببینیم آخرش چی میشه 

اما میخوام بدونین که ......هیچی توی یه پست دیگه کامل میحرفم

 

                                                دوستون دارم:شادی

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 شهریور1385ساعت 0:51  توسط شادی  | 

سلام سلام سلام سلام سلامممممممممممم!

از کجا شروع کنم نمیدونم راستش.آهان یادم اومد!پس بگوشید:

یکی بود یکی نبود یه دختری بود به اسم شادی.یکی یدونه ی عزیز دردونه.

انقدر لوسش کرده بودن،انقدر نازش رو خریده بودننننننن که شده بود لوس!

نازک نارنجی هم بودش اساسی.

کارش شده بود دق دادن این و اون،به هر طریق ممکن!از داد و فریادو جیغ زدن بگیر تااااااا کوبوندن پا به زمین و گریه کردن و لج کردن که:من اینو میخوام،من اونو میخوام.

کاره دیگشم این بود که عزیت(املای درستش رو نمی دونم!)کنه از آستون ریختن تو چایی معلمش که بهش نمره ای رو که حقش بود نداده بگیرررر تا گرفتن سوتی دبیراش و ترکوندن ترقه توی سالن تئاتر موقع ی دیدن برنامه!

اما با این همه هیچی تو دلش نبود...حرف و دلش یکی بود.به خاطر همین هم خیلی بد میدید،حتی از بهترین دوستاش.

تفریحش قدم زدن تو بارون و دراز کشیدن رو ساحل دریا و تماشای بازی ابرا که میزارن دنبال هم بود.گاهی هم میزد به سرش و پاچه شلوارو میزد بالا و می رفت تو آب(حتی وسط زمستون) هرچی هم مامان بنده خداش داد میزد که بیا بیرووووون سرما میخوری،گوشش بدهکار نبود .

آخرشم چی نصیبش میشد؟سرما خوردگی و خوابیدن یه هفته یی توی خونه.اونم که از خدا خواسته آه ونالش رو بیشتر میکرد و تا میتونست ناز میکرد.

گذشت و گذشت و گذشت.یکی اومد و دلش رو بهش سپرد...اما چی دید؟هیچی!آقا گذاشت و رفت با یکی از دوستا.اونی که به شادی ناز نازوی ما خیلی نزدیک بود.

شادی سعی کرد فراموش کنه.اما ای بابا!مگه میشد؟خلاصه کلی دست و پازد تا عوض بشه!

اما آخه شما بگید،یکی به خل و چلیه شادی میتونه خودش رو تغییر بده؟کودک درونش نمیذاشت تغییر کنه!(برای دسترسی به اطلاعات بیشتر به پست قبلی مراجعه شود!)

اگرم تغییر میکرد دچار دیپرسونه(همون افسردگی خودمون)میشد!

بازم گذشت و گذشت و گذشت!تا اینکه یروز داشت کامنت های وبلاگش رو چک میکرد که دید اِ! یه شادی دیگه براش پیغام گذاشته!انقدر ذوق کرد که نگو.رفت و تندی جواب شادی رو داد.از اون روز بود که باهم دوست شدن...

حس مشترک زیادی بینشون بود.از اسمشون بگیر تااااااا اخلاق و احساسات و رفتارشون.اگه اون شادی ناراحت نمی شه:حتی دیوونه بازیاشون مثل هم بود.

خلاصش اینکه روزا گذشت و این دوتا شادیا باهم جور شدن.

 

من اون شادی اولیه هستم که کارا خودم رو توضیح دادم.شادی دومی هم دوست خیلی خوبه منه،که خیلی هم دوستش دارم.

حالا بگید من کدومم؟

 

پ.ن:میخواستم عکس بزارم اما آپلود نمیشه

 

آپ شده توسط شادی.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 شهریور1385ساعت 0:48  توسط شادی  | 

کودک درون

گاهی که می افتم روی اون دور ( رو دور فکر کردن ) به خودم میگم چقدر بچه بودم

چقدر دلم رو به چیزای بچگانه ای خوش میکردم , یا برای چه چیزای الکی هورا

 میکشیدم مثل حالا, الآنم هیچ فرقی نداره برای چیزایی میخندم که الکیه, واسه

چیزایی گریه ام میگیره که خنده داره , اما دست خودم نیست تربیتم این نبوده

اما ... همیشه به خودم قول میدم وقتی عصبانی میشم گریه نکنم, اما نمیشه

این من نیستم که گریه میکنم این کودک درون منه که گریه میکنه !!!  Crib 

این شادی 20 ساله نیست که هق هق میکنه بلکه شادی 2 ساله بی منطقه

که حرف حالیش نیست و میخواد کارش با گریه پیش بره فکر کنم باید بیشتر بفهممش

باید باهاش دوست بشم,آخه میدونی این شادی کوچولو زیادی تخسه,زیادی کله شقه

گاهی زیادی لوس و بی منطق میشه,خوب اگه باهاش دوست نشم ازخونه فرار میکنه Tongue Out 

یه مورد جالب هفته پیش این شادی کوچولو رفت پیش مامانش گفت:مامی من آب طالبی

میخوام .مامی : طالبی نداریم هندونه بخور...شادی کوچولو: مامی همین میشه من پس فردا

از خونه فرار میکنم به خاطر یه اب طالبی .... و این قدر گفت که مامی رفت طالبی خرید... Smile 

خوب فکر میکنید من چه جوری باید با بچه تخسه یه دنده کله شق رفتار کنم که پس فردا

از خونه فرار نکنه اونم برای یه اب طالبی ساده... اولین نفری که بهش آب طالبی میده میره باهاش

کمک کنید لطفاً جدیداً زیادی بی ادب شده

 

 

 

پ.ن1: جوجه کوچولو مرسی بابت اعتمادت مرسی بابت اینکه وقتی ازت نمیپرسم

کجایی خودت میگی که گوشیت داره خاموش میگی نگران نشم 

امیدوارم لایقش باشم همین..فقط بگم خیلی دلم برات تنگ شده      

 

 KissesBouquet

 Heart Beat طلوع ماه به چه امیدیست تا وقتی تو در آسمان دلمی...

ماه من شب هایم را با تو دوست دارم          Heart Beat 

  

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 شهریور1385ساعت 18:19  توسط شادی  | 

سلام عیدتون مبارک , خوبید؟؟

یه سری تغییرو تحول در قالب انجام شد خوب شد؟؟نوشته ها رو کم کم

رنگش رو عوض میکنم فعلاً شما به بزرگی خودتون ببخشید تا کامل بتونم درستش کنم

دیروز باجوجه رفتیم بیرون کلی خوش گذشت, رفتیم سینما البته دوتا فیلم دیدیم یکی

فیلم سینما یکیم دختر پسری که که جلوی ما نشسته بودن, اونا کلی باحال بودن,

اول فیلم هنوز فیلم شروع نشده دختره رفت تو بغل پسره البته به ما چه ؛

ما داشتیم کلی حال میکردیم!!! هی یه ذره از این فیلم دیدیدم یه ذره از اون فیلم!!

بعد هم یک دوری تو خیابون ها زدیم , مثل همیشه کلی سر به سر هم گذاشتیم

 و ایشون بازم مثل همیشه منو تجریش پیاده کرد خودش رفت خونه منم زود رسیدم خونه!!

امروز رفتم خونه داییم مولودی بود ظهر که رفتم کیک و بگیرم از شیرینی فروشی

یه ذره اش مالید به مانوتوم فکر کنم حاجت گرفتم کلی کار کردم , چون حاجت داشتم!!

آهان دیگه اینکه 2 روزی میشه هر جا میخوایم بریم مامان بهم ماشین میده من بشینم

هفته پیش باباصفحه کلاژ ماشین روعوض کرد,کلاژیه ذره نرم شده منم نمیتونم خوب نیم کلاژ

کنم توسربالایی مشکل پیدامیکردم یعنی دلم میخواست میرسم به سربالایی خودمو بکشم

پریشب از دم خونه تا سعادت آباد نشستم , امروزم از سعادت آباد تا پاسداران البته هم

چنان تو نیم کلاژ مشکل دارم و یه جاهایی در گوشی بگم خاموش کردم میخواستم نیم کلاژ کنم

اما شما به کسی نگید دیگه همین دیگه خبرای خوبو نوشتم وگرنه اگه بخوام غصه بگم زیاده

ترجیح دادم چیزای بهترو بگم مواظب خودتون باشید

پ.ن1: شادی جونم دوست دارم عسیییییییییییییییسم  غصه نخور گلم کامیار برمیگرده

تفلده بلاگتم مبارک....

پ.ن2: نازلی جان فکر کنم باید خودت زحمتش رو بکشی , پس بلاگرد و بلاگ بهت میدم خودت

این کارو بکن ببخشیدا تعارف کردی منم که پروووووووووو میخواستی تعارف نکنی

پ.ن3: جوجه دوستمه خیلی دوسش دارم  اما ترجیح میدم اسمشو نگم

 

دامن علقمه و باغ گل یاس یکی است,

قمر هاشمیان بین همه ناس یکی است,

سیر کردم عدد ابجدو دیدم به حساب, 

نام زیبای ابا صالح و عباس یکی است

 

+ نوشته شده در  جمعه 17 شهریور1385ساعت 22:46  توسط شادی  | 

 

اندر حکایت احوالات خانه ما

شنیدین میان این بساط لهو لعب رو جمع میکنن خوب خدارو شکر

مجتمع ما اولین جایی بود که اومدن ماهواره کذایی رو جمع کردن

و باعث شدن ما بشینیم توبه کنیم, جاتون خالی هفته پیش  اول از

همه اومدن تو مجتمع ما اومدن تمام دیش های مرکزی رو بردن , بعد هم

رفتن سراغ اونایی که رو به بیرون دید داشتن, خوب خدارو شکر ما دیگه

تو این مجتمع بچه بد و بساط لهو لعب نداریم ....

بعد اومدن توی کوچه با یه کامیون به چه هیبتی که جمعشون کنند و

یک سری رو جمع کردند, حالا خاله من عزا گرفته که آی من ماهواره نباشه

میمیرم , حالا خونه اش کجاست سر خیابون ما یعنی اون سر خیابونه ماته خیابون

آی غصه گرفته وای من بیان ماهواره رو جمع کنن میگم آقا آخه شما برای چی

میخواین دلخوشی منو ازم بگیرید!!!

میگم خاله اونا که این چیزارو نمیفهمن حالا تو خودتو بکش نمیفهمن که!!!

من معتقدم تف به این زندگی حالا چرا؟؟ چون من هی تو خونه حوصله ام سر میره

 از وقتی بابا گفته نرم سر کار عزا گرفتم چی کار کنم ... البته رفتم فشرده

ترمیک زبان مهرو آبان رو ثبت نام کردم جمعه ها از ساعت 8 تا 1 ظهر

فقط نمیدونم مخم سالم میمونه یا نه!!!

امروز با جوجه کوچولو رفتیم بیرون یه دوری تو خیابون ها زدیم

یه سری حرف های نه چندان مهم زدیم , مثل سابق سر به سر هم گذاشتیم

مثل سابق کلی گپیدیم انگار نه انگار اتفاقی افتاده 

 پ.ن1: آهنگ بلاگم رو عوض کردم یعنی من که نه زحمت شادی جوووونم بود  

نظر بدید خوشگله یانه؟؟؟

پ.ن2:دنبال یه قالب شاد میگردم خسته شدم بس که دورو برم پر تارو پود تنهاییه

خسته شدم بس که غمگین خوندم و نوشتم اگه قالب شاد پیدا کردین یه ندا به ما بدین

یا آدرس سایت رو برام بفرستین

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 شهریور1385ساعت 0:11  توسط شادی  | 

تنهایی هام

 

راستش شاید سنگ دل باشم شاید بی عاطفه یا هزاران چیز دیگه

اما خسته شدم از این وضع تو خونه ... تا حالا شده یه بیماری تو خونه تون

بستری باشه اونم بیمار بد حال...نمیدونم گاهی اونقدر کم میارم که کفر

خدا و پیغمبر میگم ... خسته شدم تا کی باید من این شرایط رو درک کنم

وفقط به جرم اینکه دخترم نتونم کاری رو بکنم که دلم میخواد !!

خوب راستش دیروز با بابام حرفم شد . اونم سر اینکه گفت بهتره وقتی عزیزت

(مادربزرگم) اینجاست و اینجوریه تو نری سر کار , مامانت دست تنها میمونه

شایدعده کمی بدونن مادر بزرگ من چشه....تقریباً 17 ماه پیش

سکته مغزی کرد و کمر به پایینش فلج شد از قبلش هم آلزایمر داشت

اما از اون بعد شدید شد جوریکه شبا رو فکر میکنه صبحه و بر عکس

من که نوه اشم رو نمیشناسه و خیلی چیز ها و کارهای دیگه که نمیشه گفت.

خوب من سه روز تو هفته کلاس برداشتم دانشگاه بابا خودش

گفت برو سرکار واست خوبه و حالا دیشب در کمال ناباوری میگه نرو

وایسا خونه کمک مامانت .... میگم خوب شاید 10 سال دیگه ام وضع همین

باشه نمیشه که...لج کرد گفت اصلاً دانشگاهم نمیخواد بری....

میبینی  این منطق بابای منه ... همیشه فکر میکنه منم سرباز زیر دستشم

تو پادگان که باید بگم بله قربان ..... اما گاهی نمیخواد بفهمه اگه میخوام برم سرکار

برای اینکه حداقل برای مخارج روزانه ام از اون پول نگیرم , من درک میکنم فکر میکنه

نمیفهمم چقدر کار میکنه ؟؟ فکر میکنه نمفهمم هر یه بسته پوشکی که

 برای عزیز میخره و فقط برای 2 روز استفاده اس چقدر هزینه داره , اما اینارو

نگفتم بهش چون ممکنه خرد بشه , چون نمیخوام ببینم خرد میشه و هزاران چیز دیگه

چون نخواستم بفهمه دختر کوچولوش که حالا 20 سالشه دلش چیزایی میخواد

که اون نمیتونه تهیه کنه براش و میخواد کار کنه که نه تنها بار روی دوشش نباشه

که کمک هم باشه اما او با عصبانیت هر چه تمام تر اونقدر گفت و خردم کرد که

کار امروز از صبح فقط گریه بود و گریه ....

نه دلش میاد بذاره سالمندان جاییکه خیلی بهتر ازشون نگه داری میشه

نه پرستار میگیرن , به دلیل اینکه جایی نیست که پرستار بخواد بیاد نتیجه

کلی اینکه 15 روز پیش ما 15 پیش یکی از عمه هام و البته اون یکی عمه ام

یادش رفته مادری داره که باید بهش برسه... چسبیده به شوهرش و بچه هاش

نمیدونم فقط به خاطر اینکه دخترم نمیتونم .... بابا یادش رفته دختری داره مدتهاست

تواین خونه عین غریبه باهم رفتار میکنیم چون بابای مهربون من از صبح میره سر کار تا

7 شب و  وقتی بر میگرده میاد پیش مامانش کلی با اون حرف میزنه بی اونکه بفهمه

دخترش نیاز داره اونو بفهمن بی اونکه درک کنه دخترش دلش شادی میخواد

خسته شده از جو بیماری تو خونه , دخترش دوست نداره وقتی 8 شبش میشه

8:05 وقتی میاد ببینه باباش شاکیه .... چون بابای من یادش رفته اصلاً کسی به اسم شادی

هست که عاشقشه و هر لحظه از دوریش داره دق میکنه , چون بابای من یادش رفته

اگه یه اخم بکنه شادی دق میکنه , و حالا شاید چند هفته ای هست که جواب سلام

من رو به زور میده, این بابا برای من غریبه اس اما هوزم عاشقشم چون بابامه, چون شبا

که از زور خستگی روی پا بند نیستاز ته دلم دعا میکنم هیچ وقت هیچ اتفاقی براش نیفته

 

 

تو به اندازه تنهايي من خوشبختي
     من به اندازه زيبايي تو غمگينم
        تو چه داري؟ هيچ
            تو چه كم داري؟ هيچ
                 ( تقديم به بهترينم كه آخرينم شد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 شهریور1385ساعت 0:24  توسط شادی  | 

به خدا بگوييد:دنيا را نگه داردمي خواهم پياده شوم...

 

خدایا به خاطر جسم سالمم ازت ممنونم به خاطر خانواده سالمم,

پدر و مادر مهربونم, دوستایی که دوسشون دارم , به خاطر داداش مهدی

به خاطر وجود دایی غلامم که حتی با اینکه فرسنگ ها ازم دوره اما هر وقت

بهش نیاز داشتم ساعت ها باهام حرف زده ارومم کرده, به خاطر مینا

 همدم لحظه هام, به خاطر اینکه سر پناهی دارم که شبا توش راحتم,

به خاطر کسایی که میدونم اگه یه خار به پام بره شب تا صبح نگران من میشن,

به خاطر همه اون چیزایی که بهم دادی , به قول مادر بزرگم برای داده و نداده هات شکر

اما فقط یه گله دارم فقط جواب اینو بده به خاطر این شکر نمیکنم , چرا خدا

چرا حالا که فکر میکردم زندگیم با بودنش میشد بهتر بشه ازم گرفتیش, میدونم

اگه این پایین بودی میتونستی حرف بزنی می گفتی تقدیرم این بوده, پس چرا

از اول اومد تو زندگیم که بعد تقدیر ببرتش...خدایا به خاطر برگشتش التماس نمیکنم

اما فقط بگو چرا این کارو با دلم کردی؟؟ خدایا دیگه نمیخندم , نه که بگم حالا که اون رفته

نمیخندم اما دیگه دلم شادی نمیخواد خدایا فقط دلم گریه میخواد ... خدایا آرومم کن

میخوام تنها باشم میخوام فقط با تو باشم دیگه هیچ کسو نمیخوام ...

 

زمستان سردي است...
 
شيشه هاي دنيا از هرم تنهايي من بخار گرفته است!
 
هيچ نوري رخصت ورود ندارد 
 
تمام دريچه ها را بسته اند
 تا هيچ عشقي به حريم من راه نيابد
 تا هيچ غمي توانايي خروج نداشته باشد

پس از كدامين راه عزيزانم را يكي پس از ديگري از من جدا

ميكني؟                                                                        
 و مرا تنهاتر؟

چرا همسفران تنهايي ام را منفورترين ها قرار مي دهي؟
 كاش حداقل مي گذاشتي تنها زندگي كنم

آهاي  با تو هستم صدايم را مي شنوي؟؟!
 
آهاي  آنهايي كه به او نزديك تريد
 
آهاي انفاس مهربان
 
آهاي ارواح آسمان
 
به خدا بگوييد:

دنيا را نگه دارد               
مي خواهم پياده شوم...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 10 شهریور1385ساعت 22:45  توسط شادی  | 

 

 خدایا دل ها چه زجر احمقانه ای به خود تحمیل می کنند ,

فقط در اثر یک سوع تفاهم ,غروری کاذب و لجبازی و نفهمی بیهوده.

چه بسا قلب هایی که با حسرت زندگی کرده,و ناکام از این دنیا رفته اند,

فقط به خاطر یک حماقت یا ترس از حقارت یا نداشتن جسارت ابراز واقعیت,

یا حفظ غروری احمقانه!

 

پ.ن: این روزها عجیب سر در گمم, دارم تو گذشته دنبال

یه کسی میگردم که فکر میکنم خیلی وقته گمش کردم,

تمام آلبوم ها رو زیرو رو کردم اما پیداش نکردم...

 

پ.ن1: آدم غریبه ای که واسم کامنت گذاشته بودی

از پوریا بگم تنها حرفم همینه ,هنوزم میشه اونو دوست داشت

به شرط اینکه من بتونم, فکر میکنم پوریا آدمی مثل من رو نخواد

کسی که تمام روزهای هفته اش رو پر کرده, شنبه , 1 شنبه

4 شنبه سر کار اونم در بدترین ساعت ,2 شنبه ,3 شنبه,5 شنبه

دانشگاه , و جمعه ها از صبح یا درس خوندن یا کلاس زبان,

وقتی نمی مونه بخوام به پوریا زنگ بزنم یا چیز دیگه

و این اثر بدی تو روحیه هر دو داره, هم من هم پوریا,وقتی بدونیم یکی

هست که دوسش داریم اما نه میشه باهاش حرف زد نه میشه دید

پس چه توقعی میشه از این شبح داشت؟؟ تو خودت به شخصه

همچین دوست دختری میخوای؟؟کسی که وقتی بهش نیاز داری یا سر کار ه

یا دانشگاه؟؟ نگو میتونم نرم سر کار که نمیشه چون بهش نیاز دارم,

برای اینکه خودم رو به خودم و بعد خانواده ثابت کنم...

 

پ.ن2: تمام قالب های سیاه رو دارم امتحان میکنم هر کدوم

به نظر شما بهتره بگید همون بمونه.... خودم اینو از همه بیشتر دوست دارم

 

پ.ن3: شادی جوووووونممن ترس دارم یا مامی؟؟ که میترسی بزنگی؟؟

بعدشم پاشو بیا تهران ببینیم همدیگرو عسیسم....

 

پ.ن4: خیلی دلم برات تنگ شده کافیه اون غرور  احمقانه مزخرف رو بذاری کنار

تا دنیا رو از چشم خودت ببینی , میشه آروم باشی اگه بخوای , خیلی بهت نیاز

دارم حتی  خودت رو از توی این دنیای مجازی هم ازم دریغ می کنی؟؟

این رسم دوستی یا 1 سال و نیم اشنایی نیست نیاز دارم باهات حرف بزنم

نه مثل وقتی که دوستم بودی مثل وقتی که داداشم بودی , مثل وقتی که

سر اذان صبح توی ماه رمضون بیدارت میکردم که پاشی خواب نمونی, مثل

هزاران چیز دیگه که توش فقط داداشم بودی... داداش کوچولو دلم برات تنگ شده

خیلی وقته دلم برات تنگ شده برگرد لطفا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 شهریور1385ساعت 17:21  توسط شادی  | 

برای بهترینم که آخرینم شد

 

برای بهترینم که آخرینم شد

 این جمله من و یاد کسی میندازه که اندازه همه

عمرم دوسش داشتم, این جمله رو توی اولین

صفحه کتابی نوشتم که میدونستم از اون خوشش

میاد , یه کتاب شعر که با حس نویسندگیش کاملاً

جور بود,کتابی که فکر کنم مثل همه اون چیزایی

که بهش دادم انداختش دور مثل اون موشی که

عیدیش بود, از پشت ماشینش برداشت,

یا اون دفتر شعر که با یه ذوق خاصی براش نوشتم,

یا اون عروسکی که برای تولدش خریدم, اون ست مردونه

که خودم عاشقش بومدم, ومهم تر از همه اونا خاطره هام

اونیکه گفت دیگه نمیخوام, اونیکه وقتی حس کرد تو زندگیش

دارم نقش یه اضافه رو بازی میکنم , رفت ,منم انداخت تو سطل

آشغال اتاقش, همون اتاقی که تک تک اجزاش رو میدونستم و

بیشتر اوقات خودم رو توی اون حس میکردم,

تو عاشق نبودی ببینی تلخه روزای جدایی

خیلی سخته قولی بدی که نتونی بهش عمل بکنی نه؟؟

مگه من  قول ندادم فراموشت کنم پس چرا نتونستم؟؟

چرا هر کی اومد جلو نا خود آگاه با تو مقایسه اش کردم؟؟

چرا وقتی دیدم مثل تو نیست سر یه هفته گفتم نمیخوام؟؟

چرا نمیتونم مثل تو بگردم خوش باشم ؟؟ برم سینما؟؟

حتی بعد تو دیگه سینما نرفتم آخرین بار همونی بود که با تو رفتم.

 چرا مثل تو نگفتم گور بابای شادی؟؟ هر کاری میخواد بکنه به من چه..

و هزاران چرای دیگه که هنوز به جواب نرسیدم لطف کن اگه جواب

 سوالات منو میدونی بهم بگو....

 

 

 

هنوزم چشمای تو مثل شبای پر ستاره اس

هنوزم دیدن تو برام مثل عمر دوباره اس

هنوزم وقتی می خندی  دلم از شادی می لرزه

هنوزم با تو نشستن به همه دنیا می ارزه

ولی افسوس تورو خواستن دیگه دیره

ولی افسوس با نخواستن دلم آروم نمیگیره

تا گلی گوشه ایوون تو پژمرد و فرو ریخت

شبنمی غم زده از گوشه چشمان من آویخت

دوری بین من وتو دوری باغ و تماشاس

دوری بین من و تو دوری ماهی و دریاس

ولی افسوس تورو خواستن دیگه دیره

ولی افسوس با نخواستن دلم اروم نمیگیره

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 شهریور1385ساعت 13:25  توسط شادی  | 

سکوت

دوباره داد میکشم درون غربت تنم

حصار ها شکسته اند خودم حصار بودنم

چگونه باورت کنم که با خودم غریبه ام

عجیب نیست سوختنم درون آتش تنم

شکسته قامت دلم شبیه قاب آینه

کمی نگاه میکنم به آینه که این منم؟؟

سفر نکرده ام که تا ستاره آسمان شوم

تویی دلیل این چنین به خاک تن نشستنم

برای هجرتم ز تو دلیل تازه ای نبود

جز اینکه من مسافرم رسیده وقت رفتنم

 

 

 

 

ارزش عمیق هر انسان به اندازه حرف هایی است که برای

نگفتن دارد و سکوت متن ساده ایست که معمولاً اشتباه خوانده میشود.

 

 

 

پ.ن1: میخوام تنها باشم , خیلی فکر کردم و دیدم نمیخوام

مثل خیلی ها تو این عالم بیخبری بمونم,

 از هفته آینده میرم سر کار اگه خدا بخواد, کارم رو دوست دارم

 چون مربوط به رشته خودمه , هر روز هفته دانشگاه و سر کار,

قید هر چی دوست بودم زدم, هم دختر هم پسر. این همه

 رفیق بازی کردیم جایی رو نگرفتیم بذار یه مدت بی رفیق باشیم

یه تصمیمات مهم تو سرمه, میخوام زودتر به اونا برسم,

اینجام از این به بعد میشه یه دفتر خاطرات , چیزی مثل

دفتر خاطرات دزیره کلاری(معشوقه ناپلئون بناپارت, ملکه سوئد)

فقط ممکنه چدین پست رو پاک کنم یا قسمت هایی از بعضی پست ها رو

چون نمیخوام یاد گذشته عذابم بده, تو دفتر خاطرات حتی میشه

ورق ها رو پاره کرد مگه نمیشه؟؟ منم میخوام این کارو بکنم,

نمیخوام ردی از گذشته تو زندگیم بمونه ,شاید خاطرات مربوط به

 عشقم رو از یاد ببرم, و بقیه خاطره هام رو اما خاطره بهمن 84

تولدم و ولنتاین 84 و فروردین 85 همیشه تو ذهنمه ... درست مثل

روز اول تر و تازه دست نخورده...

دوستون دارم :شادی

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 شهریور1385ساعت 17:41  توسط شادی  | 

کو آشنای شب های من کو؟ دیروز من کو فردای من کو؟؟

 

 

پيشي بيا منو بخور از دست اينا راحت شم... مامان

بذار از اول بگم چي شده چون شديداً اعصابم كيش ميشيه

 منو پوريا با هم دوستيم و قول آينده  به هم داديم گفته بودم

كه ، تا اونجا كه ميشه تا اونجا كه ممكنه ، مگه تقدير جدامون كنه

امروز به همرا خاله و مادر گرامي رفتيم خونه يكي از دختر خاله هام

كه نزديك خونه مون هستند ، خاله من هم گفت شادي يه خواستگار

خوب برات بيارم؟؟ منم مثل هميشه كه ميدونستم خواستگار هاي

خالم از اون بازارياي پولدارن ،گفتم نه. كاسب نميخوام . گفتم بگم

كاسب نميخوام دست از سرم برداره، گفت وا خاله كاسب چيه

يارو كارگردانه يكي از اين برنامه هاي ورزشيه، آخه ما يكي از دوستامون

با يكي از اين گزارشگرهاي راديو ازدواج كرده، ظاهراً فيلم يكي از تولد هايي

كه من توش بودم رو ديدن ، منم از اونجايي كه خيلي دختر نجيبيم از اول

تا آخر فيلم فقط رقصيدم، اونم با تك تك پسر خاله ها و دايي ها. بعدش

هم كه معلومه منو پسنديدن به خالم گفتن خاله به من گفت منم

اول به دليل اينكه پوريا هست دوم به دليل اينكه فكر كنم هنوز زوده

گفتم نه !! گفتم بي خيال ماجرا شدن و تموم شد ديگه  ديدم نه

تازه اول ماجراس!خالم هر 5 دقيقه يه بار مثلاًدارم چايي ميخورم ميگفت

شادي ميگم بيان ديگه منم با حواس پرتي كامل كي بياد خاله؟؟

همون پسره ديگه .. در عين اينكه مرده بودم از خجالت اعصابمم

خرد كرده بود ديگه.. گفتم نه نميخوام ... 10 دقيقه بعد دارم همزمان

پاي ماهواره آواز ميخونم قر ميدم ... خالم: شادي آخر هفته ديگه خوبه؟؟

من : چي خوبه خاله؟؟ خاله: خواستگاره ديگه. واي خاله نه. نميدونم اصلاً

هر چي مامان بابا بگن.... كشتن منو...

حالا اومديم خونه مامان كه حرف خواستگار ميومد جوش مياورد ...

يا گاهي به شوخي  ميگفتم مامان منو شوهر بده ازم راحت بشين

كم مونده بود بزنه تو گوشم اومده تو اتاقم ميگه شادي بذار بيان

منم خوشحال (تو مايه هاي مشنگ تقريباً)!!! كي بياد مامان ؟؟

مامان: پسره خواستگاره... ميگم: بيان ؟؟ ميگه: آره بيان ...

حداقل ياد ميگيري چي كار بكني نكني؟؟

ميگم اومديمو خوششون اومد چه خاكي تو سرم بريزم؟؟

ميگه خوب ميري ديگه مگه هميشه نميگفتي منو شوهر بده!!

ميگم خوب توام كه نميدادي،ميدادي؟؟ ميگه حالا بذار بيان

شايد خوب بودن ...

اگه بيان بپسندن چي؟؟

كي ديگه ميتونه حرف بزنه؟؟خالم ميگفت پسر هيچ ايرادي نداره

كه بخواي ازش بگيري.... خوب اگه نتونم به قيافه اش گير بدم

بعد بگن برو باهاش حرف بزن بعد از اونم نشه ايراد گرفت كه من ماه ديگه

پاي سفره عقدم كه....

فكر نميكردم اين اپاچي بازيام يكيو خاطر خواه كنه وگرنه همه جا

خانوم ميشستم چه ميدونستم يكي از يه خل و ديوونه كه هميشه

خدا شلوغه و يه لحظه ارامش نداره خوشش مياد .

آخه اگه بدوني كدوم فيلمم ديدن يه فيلم كه بنده توش مثل ماه شده بودم

اگه تعريف نباشه ، اون روز خيلي خوكشل شده بودم ، هي پسر خاله هام

 و داييم چپ ميرفتن راست ميرفتن قربون صدقه من ميرفتن ،

البته سو تفاوت نشه پسر خاله هام زن دارن.. واي كاش اون يكي رو ديده بودن

كه من مثل ميت ها شده بودم .....

واييييييييييييييييييييييييييييييييييي كمك كنيد...................

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 شهریور1385ساعت 22:19  توسط شادی  |