تبليغاتX
دفترچه خاطرات دلتنگی های شادی

دفترچه خاطرات دلتنگی های شادی

یه شب تو خواب دیدم که توی آسمون توی دستای تو شدم رنگین کمون

خیلی وقته اینجا آب و جارو نشده فقط اومدم یه چیز کوچولو بگم

رفتم آرشیو پارسالو خوندم و برگشتم چقدر از پارسال تا حالا زندگیم دستخوش

تغییر شده چقدر عوض شدم و البته چقدر کثیف تر .نمیدونم چرا اما یهو دلم خواست

اینجا اینارو اعتراف بکنم همین و همین

اینم بلاگ جدید منه هر کی خواست بیاد اونجا دیگه ابایی از معرفی ندارم

راحت میگم:انار بانو

راستی ولن تاینتون مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 بهمن1385ساعت 23:18  توسط شادی  | 

نامزدی پسر عمه

 

سلام خوبي؟؟  منم خوبم ... يعني خيلي خوبم...

بالاخره بابام راضي شد برم نامزدي پسر عمه ام البته اينكه ميگم راضي شد

فكر نكن به همين سادگي بود همه كلي باهاش حرف زدن پسر عمه هام ،

مامانم ،شوهر عمه  تا بالاخره رضايت داد و من هوراه با يلي و عطا پسر عمه هاي

ديگه ام رفتيم نامزدي. واي خدا آخرين باري كه اين جوري رقصيدم عروسي دختر خالم بود دي 83

از اون جايي محمد پسر عمه ام در حد لوك خوش شانس شانس داره ، برق خونه عروس

قطع شد ، ساعت 7:15 بود كه برق قطع شد و 10:30 اومد....

عروس و داماد اومدن ديدن برق نيست رفت تو خيابون بگردن ، ساعت 9:30 بود اومدن

الهي بميرم اگه همچين اتفاقي واسه من بيفته من زار زار گريه ميكنم، عروس اومد

وسط حياط زد زير گريه چرا شب نامزديه من اين جوري شد ... منم كه كم نميارم

به عطا گفتم ماشينو بياره  تو حياط  نور دادن سيستم هم روشن شد فقط من داشتم

ميرقصيدم همه كم مونده بود گريه كنن، به عروس گفتم همين يه پسر عمه رو داشتيم كه داماد

شده بايد برقصم ديگه .... هيچي تا آخر شب من وسط بيا بالا دست ...

 جاي همه اونايي كه عاشق مجلس قاطين خالي ....

يه ذره از خودم بگم خوبم .. يعني خيلي خوبم... احساس ميكنم زندگي عوض شده

نه كه فكر كني ياد خيلي ها نميفتم چرا اما ديگه عادت كردم زمان همه چيز رو حل ميكنه تو خودش

مثل اينكه اصلاً فكر نميكردم يه روزي برم نامزدي كسي كه يه زماني خيلي دوسش داشتم

و اون جوري برقصم .... اما رفتم نميگم به اونا يه جوري نگاه نكردم چرا كردم اما محمد خيلي وقت بود

واسم فقط پسر عمه بود نه اونيكه شادي 15 ساله دوسش داشت... اولين بار كه حس كردم

يه كسيو دوست دارم ديدم محمده. من به پسر عمه هام ميگم داداش اما هيچ وقت به اين

لفظ داداش ندادم .... بچه بودم توقع يه دختر 15 ساله از دوست داشتن يه چيز ديگه اس...

محمد هم هميشه سعي ميكرد بهم ثابت كنه ما با هم آخري نداريم ديشب وقتي نگاه هاي

عاشقانه عروس داماد و البته نگاه حسرت بار عمه و دختر عمه هام رو ديدم يه حسي داشتم

عمه ام خيلي دوست داشت من عروسش باشم اما خوب محمد به قول خودش من فقط

خواهرش بودم نه چيز ديگه گرچه ذهن اون شادي چيز ديگه بود....

بعد اون هميشه هر جا اون بود من نبودم و هر جا من بودم اون نبود تا اينكه رفتم

دفترش و ميدونيد كه دعوامون شد  و بعد اون زنگ زد شخصاً نامزدي دعوتم كرد

ديشبم كلي شاد بودم كه نگن شادي داره ميتركه از حسادت ....

حسادت واژه خوبي نيست ولي يه لحظه فقط يه لحظه گفتم كاش

من جاي عروس بودم اونم يه لحظه كوتاه و تا آخر شب خوب بودم

محمد مثل هميشه دورم بود شادي غذا خوردي ، شادي هيچي نميخواي

بيارم واست و هر وقت نگاهش ميكردم ميديدم داره نگاه ميكنه عكسي كه 3

نفري باهاشون گرفتم بهترين عكس شد ... يه عكس خيلي خيلي زيبا در حاليكه

يه دست محمد دور كمرم بود اون يكي دستش رو كمر عروس ، سر هر دو رو شونه

محمد .... اون لحظه بدترين بود ... تا توي اون لحظه نباشي نميتوني درك كني

چي ميگم ... محمد(دوستم) هميشه ميگفت من وقتي با كسي بهم ميزنم ديگه يادش

نمي افتم اما من نميتونم ... يعني در واقع با همه اونايي كه خاطره دارم هميشه تو ذهنم هستند....

مثل محمد (پسر عمه)، محمد(دوستم) و اوني كه اسمشو نميگم گرچه از اين آخريه خيلي كم

يادمه چون سعي كردم ازش متنفر بشم كه كما بيش تونستم اما نميشه انكار كرد كه

بگم يادشون نيستم ... چرا من اونايي كه دوسشون داشتم و دوسشون دارم رو فراموش نميكنم

كمرنگ آره اما فراموش نه...

خوب ديگه زيادي گفتم ببخشيد ... فعلاً برم كه كادوي مامان مونده .... شما واسه مادرتون

چي خريدين ؟؟ به منم بگيد....

                                     دوستون دارم :شادي

 

 

 

اگر سختم اگر دشوار
اگر سيل مصيبت بار
اگر تلخم اگر بيمار
منم از عشق تو بسيار...
منم هم خون وهم گريه ، كه بغضش را به دريا داد
كه از اوج پريدن ها بر اين ويرانه ها افتاد
كمي با من مدارا كن كمي با من مدارا كن
صبوري كن تحمل كن
من گم را تو پيدا كن من گم را تو پيدا كن

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 24 تیر1385ساعت 14:30  توسط شادی  | 

هق هق تلخمو بشنو

 

 

 

سلام خوبي؟؟ من اي خوبم ... بين خوب و بد متمايل به بد...

باورش كمي سخته اما اينقدر لاغر شدم كه همه شلوار هام داره از پام ميفته ... به قول مريم

اگه تو خيابون بيفته چه صحنه هيجان انگيزيه....

ديروز آخرين امتحانم بود صبح رفتم حذف كنم استادم نذاشت استاد كاردار

 كه معرف يه سري ها هست و براي يه سري هم نيست كه خودم الآن ميگم... استاد كاردار

استاد رياضي ترم پيش آلودگي و خاك شناسي اين ترم.... يه استاد خيلي گل و ماه....

و شديداً بسيار ميفهمه....من عاشق ايشونم البته محمد هميشه ميگفت اين آقا نظر بد داره اما

من معتقدم اين طور نيست چون اگه ايشون رو ببينيد متوجه ميشيد بسيار آدم گل و ماهي هستند...

سر امتحان آلودگي مطمئن بودم ميفتم اما اين قدر خوب صحيح كرده بود كه 16 شده شدم ....بماند

كه كلي به من و سارا دوستم تيكه انداخت كه چرا اين قدر كم شدي توقع داشتم 20 بشي اين نمره

مفتضح چي بود .... منم اداي اين آدم هاي بدبختو گرفتم كه استاد وقت نكردم بخونم

 و كلي استاد معذرت ترم ديگه جبران ميكنم كه راضي شد ازم بگذره....

ديروز زنگ زدم گفتم استاد  ميخوام برم حذف كنم... اونم گفت شما بيخود ميكنيد بري حذف كني....

من : مرسي استاد گفتم استاد آخه اصلاً بلد نيستم ....

گفت ميري سر جلسه وايسا تا من بيام ... هيچي منم از دم آموزش برگشتم

امتحان 11 شروع شد من و مريم شاهكار 11:28 بيرون بوديم زنگ زدم بهش  گفتم

استاد من اومدم بيرون گفت تو چي كار كردي؟ گفتم امتحان رو دادم اومدم بيرون...

گفت خوب دادي گفتم نه 3 تا سوال  رو جواب دادم اونم نصفه نيمه....

گفت يعني ميفتي ؟؟ گفتم بله.... گفت ديوونه اي تو؟ گفتم تازه فهميدين ديوونم؟؟

ميدونين من فكر ميكنم من و دوستام البته 1 يا 2 تاشون تنها دانشجو هايي هستيم

 كه  جرأت ميكنيم شوخي كنيم چون اين بشر آخر جذبه اس و هر كي حرف بزنه

آني در لحظه به قول هدي سيب ميشه ميره پي كارش...

و تنها من و يكي دونفرديگه  ميتونيم باهاش شوخي كنيم البته فكر ميكنم

ما چون حد خودمون رو ميدونيم يعني زيادي حرف نميزنيم كه بخواد ما رو سيب كنه

وگرنه ما هم سيب شده بوديم تا حالا ...

حال ديروز منم ديدني بود ... اين قدر داغون رفته بودم داشنگاه كه نگو...

واسه همه عجيب غريب بود هي اومدن گفتن شادي كسي فوت كرده ؟؟  

من : نه واسه چي ؟؟ آخه اين قيافه مثل ميت چيه ... يه ذره ريمل ميزدي

به اون چشما يه ذره آرايش ميكردي...

من: وقتي كسي نيست  بهم بگه خوشگل شدي ميخوام چي كار آرايشو ...

ودر طول روز تماماً اين جمله رو تكرار كردم :آخ دلم هواتو كرده نازنينم... من محمد ميخوام.... مامان...

گريه هامو تو نديدي

    هر چي گفتم نشنيدي

       من كدوم عهدو شكستم

             كه از عشق من بريدي

هيچي و با يك نگاه استاد به اين قيافه ميت فهميد كه بله من يه مرگيم هست كه اين جوريم

چون شادي  بي آرايش امكان نداره.... هيچي اينم ديروز ... آخرش اومدم با مريم بريم

سينما كه سيب شديم رفت ... بليط واسه شام عروسي نبود...

منم نميخواستم پامو توي سينماي خاطره هام يعني سينما جوان بذارم

پس سينما بي سينما.... اومدم خونه... راستي قهرماني ايتاليا مبارك...

واي خيلي حال كردم... گرچه من نديدم چون از 6 ديشب خوابيدم و امروز 10 بيدار شدم

اما خوب مباركه....

ديشب سرمو كردم توي بالش و تا اونجا  كه توان داشتم جيغ كشيدم و گريه كردم...

اين قدر گريه كردم كه خوابم برد ... اما خواب ديدم تو بهم زنگ زدي اگه بدوني چقدر خوشحال شدم

واي داشتم ميتركيدم از خوشحالي اما خوب خواب بود ديگه.... راستي فردا ميرم موهامو فر كنم

دلم ميخواست تو باشي منو با اين تريپ جديد ببيني اما نيستي.... واي محمد

الآن كجايي؟؟ چقدر سخته چقدر روزهاي نبودنت تلخه محمد خيلي تنهام محمد خيلي....

 

 

 

دلم گرفته آسمون نميتونم گريه كنم

شكنجه ميشم از خودم نميتونم شكوه كنم

انگاري  كوه غصه ها رو سينه من اومده

آخ داره باورم ميشه خنده به ما نيومده

دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم

تو روزگار بي كسي يه عمره كه در به درم

حتي صداي نفسم ميگه كه توي قفسم

من واسه آتيش زدن يه كوله بار شب بسم

دلم گرفته آسمون يه كم منو حوصله كن

منو كه از اين روزگار يه خرده كمتر گله كن

آهاي زمين يه لحظه تو نفس نزن

نچرخ تا آروم بگيره يه آدم شكسته تن

 

 تنهام خيلي تنهام

 پ.ن: نمیدونم چرا تازگیا نمیتونم کامنت بذارم اگه میبینید از من کامنت ندارید بارو کنید یه مشکل دارم چون من میام صفحه هم باز میشه اما به محض اینکه ارسال رو میزنم همون صفحه اول بدون کامنت هاب من میاد شرمنده اما باور کنید میام پیش همتون...

دوستون دارم :شادی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 تیر1385ساعت 22:23  توسط شادی  |