سلام خوبي؟؟ منم خوبم ... يعني خيلي خوبم...
بالاخره بابام راضي شد برم نامزدي پسر عمه ام البته اينكه ميگم راضي شد
فكر نكن به همين سادگي بود همه كلي باهاش حرف زدن پسر عمه هام ،
مامانم ،شوهر عمه تا بالاخره رضايت داد و من هوراه با يلي و عطا پسر عمه هاي
ديگه ام رفتيم نامزدي. واي خدا آخرين باري كه اين جوري رقصيدم عروسي دختر خالم بود دي 83
از اون جايي محمد پسر عمه ام در حد لوك خوش شانس شانس داره ، برق خونه عروس
قطع شد ، ساعت 7:15 بود كه برق قطع شد و 10:30 اومد....
عروس و داماد اومدن ديدن برق نيست رفت تو خيابون بگردن ، ساعت 9:30 بود اومدن
الهي بميرم اگه همچين اتفاقي واسه من بيفته من زار زار گريه ميكنم، عروس اومد
وسط حياط زد زير گريه چرا شب نامزديه من اين جوري شد ... منم كه كم نميارم
به عطا گفتم ماشينو بياره تو حياط نور دادن سيستم هم روشن شد فقط من داشتم
ميرقصيدم همه كم مونده بود گريه كنن، به عروس گفتم همين يه پسر عمه رو داشتيم كه داماد
شده بايد برقصم ديگه .... هيچي تا آخر شب من وسط بيا بالا دست ...
جاي همه اونايي كه عاشق مجلس قاطين خالي ....
يه ذره از خودم بگم خوبم .. يعني خيلي خوبم... احساس ميكنم زندگي عوض شده
نه كه فكر كني ياد خيلي ها نميفتم چرا اما ديگه عادت كردم زمان همه چيز رو حل ميكنه تو خودش
مثل اينكه اصلاً فكر نميكردم يه روزي برم نامزدي كسي كه يه زماني خيلي دوسش داشتم
و اون جوري برقصم .... اما رفتم نميگم به اونا يه جوري نگاه نكردم چرا كردم اما محمد خيلي وقت بود
واسم فقط پسر عمه بود نه اونيكه شادي 15 ساله دوسش داشت... اولين بار كه حس كردم
يه كسيو دوست دارم ديدم محمده. من به پسر عمه هام ميگم داداش اما هيچ وقت به اين
لفظ داداش ندادم .... بچه بودم توقع يه دختر 15 ساله از دوست داشتن يه چيز ديگه اس...
محمد هم هميشه سعي ميكرد بهم ثابت كنه ما با هم آخري نداريم ديشب وقتي نگاه هاي
عاشقانه عروس داماد و البته نگاه حسرت بار عمه و دختر عمه هام رو ديدم يه حسي داشتم
عمه ام خيلي دوست داشت من عروسش باشم اما خوب محمد به قول خودش من فقط
خواهرش بودم نه چيز ديگه گرچه ذهن اون شادي چيز ديگه بود....
بعد اون هميشه هر جا اون بود من نبودم و هر جا من بودم اون نبود تا اينكه رفتم
دفترش و ميدونيد كه دعوامون شد و بعد اون زنگ زد شخصاً نامزدي دعوتم كرد
ديشبم كلي شاد بودم كه نگن شادي داره ميتركه از حسادت ....
حسادت واژه خوبي نيست ولي يه لحظه فقط يه لحظه گفتم كاش
من جاي عروس بودم اونم يه لحظه كوتاه و تا آخر شب خوب بودم
محمد مثل هميشه دورم بود شادي غذا خوردي ، شادي هيچي نميخواي
بيارم واست و هر وقت نگاهش ميكردم ميديدم داره نگاه ميكنه عكسي كه 3
نفري باهاشون گرفتم بهترين عكس شد ... يه عكس خيلي خيلي زيبا در حاليكه
يه دست محمد دور كمرم بود اون يكي دستش رو كمر عروس ، سر هر دو رو شونه
محمد .... اون لحظه بدترين بود ... تا توي اون لحظه نباشي نميتوني درك كني
چي ميگم ... محمد(دوستم) هميشه ميگفت من وقتي با كسي بهم ميزنم ديگه يادش
نمي افتم اما من نميتونم ... يعني در واقع با همه اونايي كه خاطره دارم هميشه تو ذهنم هستند....
مثل محمد (پسر عمه)، محمد(دوستم) و اوني كه اسمشو نميگم گرچه از اين آخريه خيلي كم
يادمه چون سعي كردم ازش متنفر بشم كه كما بيش تونستم اما نميشه انكار كرد كه
بگم يادشون نيستم ... چرا من اونايي كه دوسشون داشتم و دوسشون دارم رو فراموش نميكنم
كمرنگ آره اما فراموش نه...
خوب ديگه زيادي گفتم ببخشيد ... فعلاً برم كه كادوي مامان مونده .... شما واسه مادرتون
چي خريدين ؟؟ به منم بگيد....
دوستون دارم :شادي

اگر سختم اگر دشوار
اگر سيل مصيبت بار
اگر تلخم اگر بيمار
منم از عشق تو بسيار...
منم هم خون وهم گريه ، كه بغضش را به دريا داد
كه از اوج پريدن ها بر اين ويرانه ها افتاد
كمي با من مدارا كن كمي با من مدارا كن
صبوري كن تحمل كن
من گم را تو پيدا كن من گم را تو پيدا كن