تبليغاتX
دفترچه خاطرات دلتنگی های شادی

دفترچه خاطرات دلتنگی های شادی

یه شب تو خواب دیدم که توی آسمون توی دستای تو شدم رنگین کمون

 

چقدر دل کندن از این بلاگ با تمام خاطره هاش برام سخته,

اما مجبورم به خاطر خودم به خاطر زندگیم , به خاطر آینده ام,

خوب خیلی دلم میخواست اینجا بتونم راحت حرف بزنم اما متاسفانه کسایی

آدرس اینجا رو دارن که نباید داشته باشند و از زندگی شخصیه من چیزی بدونن,

البته من هم چنان به وبلاگ نویسی ادامه میدم اما با یه آدرس جدید و یه بلاگ جدید

چون به خودم خدام و یکی دیگه قول دادم گذشته ام پاک بشه از زندگیم , یعنی

بهتره فراموش بشه.... اونایی که باید آدرس جدید من رو بدونن توی یاهو براشون

گذاشتم آدرس رو  ....برای بقیه هم میل زدم .... دلم براتون تنگ میشه ...برای اونایی

که دیگه نمیان پیشم اما این جدایی باید خیلی وقت پیش می بود نه حالا...

شاید اگه گاهی دلم بگیره بیام اینجا چیزی بنویسم اما نه مثل همیشه

نمیگم خداحافظ اما به امید دیدار

 

 

اشک ها و خاطرات مه آلود وبی پيرايگی سخنانم را ببخشيد

مسيح نبوده ام که گونه ی ديگرم را پيش بياورم

هر چند هيچگاه نخواهمت گفت:

از کودکانگی اشکهايم

حتی اگر که بخواهی!

چشم ها و بی کرانگی نگاه های تو

چقدر برايشان شعرمشق کرده بودم.......

به خدا سنگدل نبوده ام

حتی در آندم که کلمات شعله ور را زنده به گور می کردم

تا غصه هايم را فرو خورم و با طرح خنده ای فريبت دهم بی آنکه بدانی......

از خشکسالی قلب من گلايه مکن

در سينه ی من ابرهاست که می بارد

و من بدانسان که دو هم آغوش يکديگر را

پلکهايم را بر هم می فشارم......

آه ...!

که چشم ها چه زود

از حسرت لبريز ميشوند..!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 مهر1385ساعت 21:38  توسط شادی  | 

به خدا بگوييد:دنيا را نگه داردمي خواهم پياده شوم...

 

خدایا به خاطر جسم سالمم ازت ممنونم به خاطر خانواده سالمم,

پدر و مادر مهربونم, دوستایی که دوسشون دارم , به خاطر داداش مهدی

به خاطر وجود دایی غلامم که حتی با اینکه فرسنگ ها ازم دوره اما هر وقت

بهش نیاز داشتم ساعت ها باهام حرف زده ارومم کرده, به خاطر مینا

 همدم لحظه هام, به خاطر اینکه سر پناهی دارم که شبا توش راحتم,

به خاطر کسایی که میدونم اگه یه خار به پام بره شب تا صبح نگران من میشن,

به خاطر همه اون چیزایی که بهم دادی , به قول مادر بزرگم برای داده و نداده هات شکر

اما فقط یه گله دارم فقط جواب اینو بده به خاطر این شکر نمیکنم , چرا خدا

چرا حالا که فکر میکردم زندگیم با بودنش میشد بهتر بشه ازم گرفتیش, میدونم

اگه این پایین بودی میتونستی حرف بزنی می گفتی تقدیرم این بوده, پس چرا

از اول اومد تو زندگیم که بعد تقدیر ببرتش...خدایا به خاطر برگشتش التماس نمیکنم

اما فقط بگو چرا این کارو با دلم کردی؟؟ خدایا دیگه نمیخندم , نه که بگم حالا که اون رفته

نمیخندم اما دیگه دلم شادی نمیخواد خدایا فقط دلم گریه میخواد ... خدایا آرومم کن

میخوام تنها باشم میخوام فقط با تو باشم دیگه هیچ کسو نمیخوام ...

 

زمستان سردي است...
 
شيشه هاي دنيا از هرم تنهايي من بخار گرفته است!
 
هيچ نوري رخصت ورود ندارد 
 
تمام دريچه ها را بسته اند
 تا هيچ عشقي به حريم من راه نيابد
 تا هيچ غمي توانايي خروج نداشته باشد

پس از كدامين راه عزيزانم را يكي پس از ديگري از من جدا

ميكني؟                                                                        
 و مرا تنهاتر؟

چرا همسفران تنهايي ام را منفورترين ها قرار مي دهي؟
 كاش حداقل مي گذاشتي تنها زندگي كنم

آهاي  با تو هستم صدايم را مي شنوي؟؟!
 
آهاي  آنهايي كه به او نزديك تريد
 
آهاي انفاس مهربان
 
آهاي ارواح آسمان
 
به خدا بگوييد:

دنيا را نگه دارد               
مي خواهم پياده شوم...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 10 شهریور1385ساعت 22:45  توسط شادی  | 

 

 خدایا دل ها چه زجر احمقانه ای به خود تحمیل می کنند ,

فقط در اثر یک سوع تفاهم ,غروری کاذب و لجبازی و نفهمی بیهوده.

چه بسا قلب هایی که با حسرت زندگی کرده,و ناکام از این دنیا رفته اند,

فقط به خاطر یک حماقت یا ترس از حقارت یا نداشتن جسارت ابراز واقعیت,

یا حفظ غروری احمقانه!

 

پ.ن: این روزها عجیب سر در گمم, دارم تو گذشته دنبال

یه کسی میگردم که فکر میکنم خیلی وقته گمش کردم,

تمام آلبوم ها رو زیرو رو کردم اما پیداش نکردم...

 

پ.ن1: آدم غریبه ای که واسم کامنت گذاشته بودی

از پوریا بگم تنها حرفم همینه ,هنوزم میشه اونو دوست داشت

به شرط اینکه من بتونم, فکر میکنم پوریا آدمی مثل من رو نخواد

کسی که تمام روزهای هفته اش رو پر کرده, شنبه , 1 شنبه

4 شنبه سر کار اونم در بدترین ساعت ,2 شنبه ,3 شنبه,5 شنبه

دانشگاه , و جمعه ها از صبح یا درس خوندن یا کلاس زبان,

وقتی نمی مونه بخوام به پوریا زنگ بزنم یا چیز دیگه

و این اثر بدی تو روحیه هر دو داره, هم من هم پوریا,وقتی بدونیم یکی

هست که دوسش داریم اما نه میشه باهاش حرف زد نه میشه دید

پس چه توقعی میشه از این شبح داشت؟؟ تو خودت به شخصه

همچین دوست دختری میخوای؟؟کسی که وقتی بهش نیاز داری یا سر کار ه

یا دانشگاه؟؟ نگو میتونم نرم سر کار که نمیشه چون بهش نیاز دارم,

برای اینکه خودم رو به خودم و بعد خانواده ثابت کنم...

 

پ.ن2: تمام قالب های سیاه رو دارم امتحان میکنم هر کدوم

به نظر شما بهتره بگید همون بمونه.... خودم اینو از همه بیشتر دوست دارم

 

پ.ن3: شادی جوووووونممن ترس دارم یا مامی؟؟ که میترسی بزنگی؟؟

بعدشم پاشو بیا تهران ببینیم همدیگرو عسیسم....

 

پ.ن4: خیلی دلم برات تنگ شده کافیه اون غرور  احمقانه مزخرف رو بذاری کنار

تا دنیا رو از چشم خودت ببینی , میشه آروم باشی اگه بخوای , خیلی بهت نیاز

دارم حتی  خودت رو از توی این دنیای مجازی هم ازم دریغ می کنی؟؟

این رسم دوستی یا 1 سال و نیم اشنایی نیست نیاز دارم باهات حرف بزنم

نه مثل وقتی که دوستم بودی مثل وقتی که داداشم بودی , مثل وقتی که

سر اذان صبح توی ماه رمضون بیدارت میکردم که پاشی خواب نمونی, مثل

هزاران چیز دیگه که توش فقط داداشم بودی... داداش کوچولو دلم برات تنگ شده

خیلی وقته دلم برات تنگ شده برگرد لطفا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 شهریور1385ساعت 17:21  توسط شادی  | 

برای بهترینم که آخرینم شد

 

برای بهترینم که آخرینم شد

 این جمله من و یاد کسی میندازه که اندازه همه

عمرم دوسش داشتم, این جمله رو توی اولین

صفحه کتابی نوشتم که میدونستم از اون خوشش

میاد , یه کتاب شعر که با حس نویسندگیش کاملاً

جور بود,کتابی که فکر کنم مثل همه اون چیزایی

که بهش دادم انداختش دور مثل اون موشی که

عیدیش بود, از پشت ماشینش برداشت,

یا اون دفتر شعر که با یه ذوق خاصی براش نوشتم,

یا اون عروسکی که برای تولدش خریدم, اون ست مردونه

که خودم عاشقش بومدم, ومهم تر از همه اونا خاطره هام

اونیکه گفت دیگه نمیخوام, اونیکه وقتی حس کرد تو زندگیش

دارم نقش یه اضافه رو بازی میکنم , رفت ,منم انداخت تو سطل

آشغال اتاقش, همون اتاقی که تک تک اجزاش رو میدونستم و

بیشتر اوقات خودم رو توی اون حس میکردم,

تو عاشق نبودی ببینی تلخه روزای جدایی

خیلی سخته قولی بدی که نتونی بهش عمل بکنی نه؟؟

مگه من  قول ندادم فراموشت کنم پس چرا نتونستم؟؟

چرا هر کی اومد جلو نا خود آگاه با تو مقایسه اش کردم؟؟

چرا وقتی دیدم مثل تو نیست سر یه هفته گفتم نمیخوام؟؟

چرا نمیتونم مثل تو بگردم خوش باشم ؟؟ برم سینما؟؟

حتی بعد تو دیگه سینما نرفتم آخرین بار همونی بود که با تو رفتم.

 چرا مثل تو نگفتم گور بابای شادی؟؟ هر کاری میخواد بکنه به من چه..

و هزاران چرای دیگه که هنوز به جواب نرسیدم لطف کن اگه جواب

 سوالات منو میدونی بهم بگو....

 

 

 

هنوزم چشمای تو مثل شبای پر ستاره اس

هنوزم دیدن تو برام مثل عمر دوباره اس

هنوزم وقتی می خندی  دلم از شادی می لرزه

هنوزم با تو نشستن به همه دنیا می ارزه

ولی افسوس تورو خواستن دیگه دیره

ولی افسوس با نخواستن دلم آروم نمیگیره

تا گلی گوشه ایوون تو پژمرد و فرو ریخت

شبنمی غم زده از گوشه چشمان من آویخت

دوری بین من وتو دوری باغ و تماشاس

دوری بین من و تو دوری ماهی و دریاس

ولی افسوس تورو خواستن دیگه دیره

ولی افسوس با نخواستن دلم اروم نمیگیره

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 شهریور1385ساعت 13:25  توسط شادی  | 

سکوت

دوباره داد میکشم درون غربت تنم

حصار ها شکسته اند خودم حصار بودنم

چگونه باورت کنم که با خودم غریبه ام

عجیب نیست سوختنم درون آتش تنم

شکسته قامت دلم شبیه قاب آینه

کمی نگاه میکنم به آینه که این منم؟؟

سفر نکرده ام که تا ستاره آسمان شوم

تویی دلیل این چنین به خاک تن نشستنم

برای هجرتم ز تو دلیل تازه ای نبود

جز اینکه من مسافرم رسیده وقت رفتنم

 

 

 

 

ارزش عمیق هر انسان به اندازه حرف هایی است که برای

نگفتن دارد و سکوت متن ساده ایست که معمولاً اشتباه خوانده میشود.

 

 

 

پ.ن1: میخوام تنها باشم , خیلی فکر کردم و دیدم نمیخوام

مثل خیلی ها تو این عالم بیخبری بمونم,

 از هفته آینده میرم سر کار اگه خدا بخواد, کارم رو دوست دارم

 چون مربوط به رشته خودمه , هر روز هفته دانشگاه و سر کار,

قید هر چی دوست بودم زدم, هم دختر هم پسر. این همه

 رفیق بازی کردیم جایی رو نگرفتیم بذار یه مدت بی رفیق باشیم

یه تصمیمات مهم تو سرمه, میخوام زودتر به اونا برسم,

اینجام از این به بعد میشه یه دفتر خاطرات , چیزی مثل

دفتر خاطرات دزیره کلاری(معشوقه ناپلئون بناپارت, ملکه سوئد)

فقط ممکنه چدین پست رو پاک کنم یا قسمت هایی از بعضی پست ها رو

چون نمیخوام یاد گذشته عذابم بده, تو دفتر خاطرات حتی میشه

ورق ها رو پاره کرد مگه نمیشه؟؟ منم میخوام این کارو بکنم,

نمیخوام ردی از گذشته تو زندگیم بمونه ,شاید خاطرات مربوط به

 عشقم رو از یاد ببرم, و بقیه خاطره هام رو اما خاطره بهمن 84

تولدم و ولنتاین 84 و فروردین 85 همیشه تو ذهنمه ... درست مثل

روز اول تر و تازه دست نخورده...

دوستون دارم :شادی

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 شهریور1385ساعت 17:41  توسط شادی  | 

ديگه ديره

 

سلام حال همه ما خوب است ،ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي

دور كه مردم به آن شادماني بي سبب ميگويند،با اين همه عمري اگر باقي بود

طوري  از كنار زندگي ميگذرم،كه نه زانوي آهوي بي جفت بلرزدو نه اين دل ناماندگار

بي درمان،تا يادم نرفته است بنويسم ، حوالي خواب هاي ما سال پر باراني بود،

ميدانم هميشه حياط آنجا پر از هواي تازه باز نيامدن است،اما تو لااقل

حتي هر وهله ،گاهي هر از گاهي ببين انعكاس تبسم رويا شبيه شمايل

شقايق نيست؟؟

يادت مي آيد رفته بودي خبر از آرامش آسمان بياوري؟؟ نه ريرا جان

 نامه ام بايد كوتاه باشد ساده باشد بي حرفي از ابهام وآينه

از نو برايت مينويسم حال همه ما خوب است اما تو باور مكن

 دلم مثل اين آينه شكسته فقط برو

 

حالا ديگه خيلي ديره، وقت تموم شد و تو هرگز بر نگشتي

پس بازي تمام و اين پايان قصه بود!!!به اندازه كافي فرصت

داشتي براي جبران دروغ هات، خيال بافي هات،تمام كردن

خيانت هات، و ناسزا و دل شكستن ها،اما نه تنها اين

چيني شكسته رو سر هم نكردي كه خرد ترش كردي كه

بقيه هم نتونن اونو جوش بدن!! اما فكر يه جا رو نكردي

اين كاسه شكسته حالا خودش شده، ازت متنفر نيست

فقط يه دل راحت ميخواد براي خودش بدون هيچي فكر و دغدغه اي

زندگي كنه!! بدون كسي ... براي دل خودش .. همين و همين.

براي تمام خاطره هام چه خوب چه بد احترام قائلم ، تو بهم نگو

من حرمت اونا رو نگه دارم كه كسي كه اون خاطرات پاك رو

بي حرمت كرد و آبروي اون ها رو برد تو بودي نه من!!

براي هميشه خدانگهدار.

 

پ.ن: من به زمان نياز دارم زود بر ميگردم ،برام دعا كنيد ...

همين ... كمكم كنيد ...

                                                     دوستون دارم:شادي

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 مرداد1385ساعت 0:19  توسط شادی  | 

نمیدونم چیه

 

اين  مثنوي حديث پريشاني من است، بشنو كه  سوگ نامه ويراني من است

امشب نه اينكه شام غريبان گرفته ام،بلكه به يمن آمدنت جان گرفته ام،

گفتي غزل بگو ،غزلم شور و حال مرد، بعد از  تو حس شعر فنا شد خيال مرد،

گفتم مرو كه تيره شود زندگانيم ، با رفتنت به خاك سيه مي نشاني ام،

گفتي زمين مجال رسيدن نمي دهد، بر چشم باز فرصت ديدن نمي دهد،

وقتي نقاب محور يك رنگ بودن است،معيار مهر ورزيمان سنگ بودن است

ديگر چه جاي دل خوشي و عشق بازي است، اصلاً كدام احمق از اين

عشق راضي است؟؟ اين عشق نيست ،فاجعه قرن آهن است،

من بودني كه عاقبتش نيست بودن است، حالا به حرف هاي غريبت رسيده ام

فهميده ام كه خوب تو را بد شنيده ام، حق با تو  بود از غم غربت شكسته ام ،

بگذار صادقانه بگويم كه خسته ام،بيزارم از تمام رفيقان نا رفيق، اين ها  چقدر

فاصله دارند تا رفيق، من را به  ابتذال نبودن كشانده اند،روح  مرا به مسند پوچي

نشانده اند!!تااين برادران رياكار زنده اند،اين گرگ سيرتان جفا كار زنده اند،

يعقوب درد ميكشد و كور ميشود،يوسف هميشه وصله ناجور ميشود،

اينجا نقاب شير به كفتار مي زنند، منصور را هر آيينه بر دار ميزنند،

اينجا  كسي براي كسي،كس نميشود، حتي عقاب  در خور كركس نميشود،

جايي كه سهم مرد به جز تازيانه نيست ،حق با تو بود ماندمان عاقلانه نيست،

ما ميرويم چون دلمان جاي ديگر است،ما ميرويم گر چه ز الطاف دوستان بر جاي

جاي پيكرمان زخم خنجر است،دلخوش نميكنيم به عثمان و مذهبش، در دين ما

ملاك مسلمان ابوذر است، ما ميرويم  مقصدمان نا مشخص است، هر جا رويم

بي شك از اين شهر بهتر است، از سادگي ست گر به كسي تكيه كرده ايم،

اينجا كه گرگ با سگ گله برادر است، ما ميرويم  ماندن با درد فاجعه است،

در عرف ما نشستن يه مرد فاجعه است، ديريست رفته اند اميران غافله،

ما مانده ايم غافله پيران غافله،اينجا دگرچه باب منو پاي لنگ نيست

  بايد شتاب كرد  مجال درنگ نيست، بر  درب آفتاب پي  باد ميرويم ،

ما هم بدون باد به معراج ميرويم.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مرداد1385ساعت 20:24  توسط شادی  | 

خسته ام از تداوم ایستادگی(ویرایش شده)

واقعاً حوصله آپ كردن ندارم چيزي ندارم بگم جز اينكه دلم خيلي تنهاست...

پ.ن:دوستاي گلي كه شماره تماس منو داشتن لطف كن با من تماس نگيرن

پ.ن2: اگه دير به دير ميام پيشتوم شرمنده ....واقعاً حوصله ندارم

                                          دوستون دارم:شادی

 

ازکجا آمد ه ای ؟
که چنین نمناکی!
زیر باران بودی؟
ای خیال ابدی!
بی تو من تنهایم
تو چرا غمگینی؟
*
من اگر می گریم
ترس فردا دارم
ترس بی تو ماندن
تو چرا می گریی؟
*
ای صدای قدمت
نبض دلتنگی من
من اگر دلتنگم
تو چرا تنهایی؟

*
رو به رویم بنشین
حرف دل با من گو
من اگر خاموشم
تو چرا دلتنگي

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 مرداد1385ساعت 16:43  توسط شادی  | 

پشت این زندگی

 

من اينجا نشسته‌ام
پشت به زندگی.

من پشت به زندگی حرف می‌زنم، می‌خندم، دلتنگ می‌شوم
و لحظه‌های دهشتناک شهوت را تا انتها می‌ميرم
و گاهی سر بر می‌گردانم و شعر می‌نويسم
زود خسته می‌شوم و دوباره برمی‌گردم
پشت به زندگی.

 

پ.ن: هیچی نداشتم بگم این متن حال و روز کامل منه

پس هیچی نگم بهتره. همه چی توی حرفای بالاست.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مرداد1385ساعت 22:45  توسط شادی  | 

 

سلام خوبي؟؟ منم خوبم ....

راستش بنا به خواست يك سري از دوستان امروز يه خرده از خودم و زندگيم  

بگم  گرچه تو چند پست قبل گفته بودم اما خوب دوباره ميگم اين دفعه سعي

ميكنم به سوال دوستان جواب بدم: تنها فرزند يه جمع سه نفري  خوشبخت

تا اونجا كه يادم مياد هميشه همه دوسم داشتند چون بعد 8 سال با كلي

دوا درمون نذر و نياز دنيا اومدم به نظر خودم لوس نيستم ، بلكه

مامان بابا سعي كردن هميشه روي پاي خودم بايستم ،

و اونا هميشه كمكم بودن مگه اينكه بدونن دارم اشتباه ميرم كه اونم بهم نميگن

اين كارو نكن چون مثل پدرم،پدر بزرگم و پدر پدر بزرگم ، خلاصه جد اندر جد لجباز

يه دنده كله شق و مغرورم ، فقط ميگن برو خودت سرت ميخوره به سنگ .

چون اخلاق من اينه تا خودم امتحان نكنم باور نميكنم بايد برم ، خودم با خوب و بدش

تحمل كنم شعارم هميشه همينه من ميدونم ، اگه بد بود اشتباه كردم

چشمم كور دنده ام نرم خودم تاوانشو ميدم،ميدونم اخلاق بديه اما خوب اينم ديگه...

زيادي مهربونم ،رگ خواب منو همه ميدونن مخصوصاً فك و فاميل ، تا نوه عمه كه

3 سالشه بلده منو خ.ر كنهچون زيادي دوسشون دارم به قول مامانم خراب رفيقم

همه جام ضربه شو خوردم دوست صميمي كه بهم پشت كرد و البته يه بارم خودم

به دوستم پشت كردم كه بعد ها فهميدم اشتباه كردم وقتي كه خيلي دير بود، تو زندگيم

چند نفرو عاشقانه دوست دارم بعد خدا و پدر مادرم، اوليش مينا دختر داييمه كه آلمانه

دوميش يكي ديگه از دايي هام كه آلمانه، راستين نوه عمه ام كه 3 سالشه و عاشقانه

دوسش دارم يعني اگه در هغته يك روز نبينمش ديوونه شدم . و از دوستام سارا و مريم رو.

از چند نفر حرف شنوي دارم و البته ارادت خاصي بهشون دارم ،اوليش همون داييمه كه

 بالا گفتم ، دوميش امید يكي از دوستان شركت ، محسن يكي ديگه از بچه هاي شركت،

و علي يكي از پسر عمه هام كه حاضر نيستم حتي يه خار به پاش بره ، و داداش کیهان گل

كه دوست مجازي نته اما دوسش دارم و ارادت خاصي دارم بهش...

تو اين 20 سال زندگي 3 نفرو دوست داشتم كه هر 3 تا هم از زندگيم رفتن و حالا هيچ كسيو

ندارم و نه ميخوام داشته باشم... چون حس ميكنم روحم و جسمم خيلي ضربه خورده

و آشفته س ، بايد به روح سرگردونم كمك كنم تا آروم بشه ....

اوليش پسر عمه ام بود كه توپست قبل گفتم نامزد كرد و من فراموشش كردم

 2 ساله فراموش شده ، دوميش فرزاد عشقم بود در واقع همه زندگيم بود ،

نميدونم نبايد اسمشو ميگفتم يا نه اما تا حالا نگفته بودم اسمشو

اما حالا فرقي نداره پس گفتم... اونيكه هميشه واسش مينوشتم و اسمشو

نميگفتم با كنايه حرف ميزدم فرزاد بود ... كسي كه واقعاً حس كردم عاشقشم

و از ته قلبم دوسش داشتم .... سوميش محمد بود كسي كه تو يه برهه

زماني خيلي كمكم بود بعد رفتن فرزاد كمك كرد خودمو باور كنم و هميشه

دوسش داشتم البته بعد ها شد بهترين دوستم ، و دوست پسر فابريكم ،

كه فقط و فقط با اون بودم اما خودش باور نكرد خوب ديگه ... حالا كه

محمد هم نيست چون نزديك به 2 هفته ميشه از هم جدا شديم ...

به هر حال اينجا تبديل شده به يه دفتر خاطرات كه پر روزمرگي هاي منه

دوست ندارم كسي بياد اينجا بگه وبم قشنگه بيا به منم سر بزن

دوست دارم بياين كمكم كنيد نه به من به همه كه ياد بگيريم بخشنده باشيم

نميدونم چند وقت پيش توي يكي از اين وبلاگ گردي هاي شبانه

بر خورد كردم با يه پست جالب البته كامل جمله بنديش يادم نيست اما خوب

مفهومش اين بود: چرا ما آدمايي كه دوست داريم و عاشقيم بعد اينكه

رابطه بهم خورد عاشق ميشه ظالم و معشوق ميشه كسي كه بهش

ظلم شده؟؟ منم در جوابش گفتم عزيز من ،حرف يه سري اينه

اما حرف من اينه كه من هميشه چه به عشقم فرزاد ، چه به محمد

دوست پسرم كه نميگم عاشقش بودم اما دوسش داشتم راست گفتم

نميگم دروغ نگفتم نه!! چرا دروغم گفتم اما يه جاهايي اما اونا هميشه منو

مقصر دونستن و رفتن.. فرزاد هميشه فكر ميكرد من دارم بهش دروغ ميگم

با اينكه ميدونست چقدر عاشقش بودم اما من هميشه خوشبختيشو خواستم

و اون باور نكردالبته به محمدحق ميدم،هيچ پسري دوست نداره دوست دخترش جايي

كار كنه كه ميدونه هر روز دوست پسر سابقش رو ميبينه ، اما محمد اين

كارو كرد ، نگفت نرو چون من كله شق رو ميشناخت ،يه جاهايي زير آبي رفتم قبول دارم

حالام پاي اشتباهم وايسادم ، كه محمد رفته حرفي هم نيست... اما بهتره

خودمون رو اصلاح كنيم ما يه مدت با اون دختر يا پسر بوديم ، باهاش خوش بوديم

گفتيم خنديديم ، لاو تركونديم حالا چي ميشه تا تقي به توقي ميخوره

رابطه بهم ميخوره اون پسره يا دختره ميشه ببخشيدا  بيشرف و هزار چيز ديگه

كه قصد داشته از شما سوء استفاده كنه،مگه اين آدم همون نبوده كه

شما عاشقش بودي؟؟ پس چه جوري پشتش اين همه چرت و پرت ميگي؟؟

من بارها به عينه آدم هايي رو ديدم كه پشت هم چيزايي گفتن كه .. حالا بماند

اما جلو هم اين قدر ليلي و مجنون شدن كه كفت ميبره اينا همونان؟؟

يا خدا اين كه ديروز ميگفت فلاني يه .... كه خله ديوونس و از اينا

حالا عاشقش شده؟؟ بي خيال اصلاً به ما چه؟؟

خوب  ديگه زيادي حرف زدم اگه كسي حس كرد هنوز كامل به جواباش

نرسيده  بگه من ميگم چون چيزي براي مخفي كردن ندارم

دوستون دارم :شادي

 

 

 پ.ن۱: مونا جان من كادو از كسي نگرفتم دوست جووووونم ... مرسي

چه اون وقت ها كه هميشه نظر اول مال تو بود چه الآن كه تا

من نيام پيشت نمياي اينجا....

پ.ن۲: بنده يه تو اين اوضاع بي پولي يه تراول 50 به مامي جون هديه

دادم هم تولد هم روز مادر ، ميدونم كمه و جبران محبتاش نيست

اما بيشتر نداشتم ... وگرنه بايد هم وزنش  طلا بگيرم اين مامان گلم رو.

 

 پ.ن۳: دوستی با اسم آنتونیو تو پست قبل چیز جالبی برام نوشته بود

منم گذاشتم اینجا تا شما هم بخونید ممنونم دوست عزیز با اجازه شما

 

 ما انسانها همه چيز هستيم
به همه چيز مي انديشيم
همه چيز را عملي مي گردانيم
گاهي از زياده دانستن اسير چنگ مجهولات مي گرديم
از زياده دانستن خود فريب مبهم ها را مي خوريم
و عاقبت در گرداب خود ساخته تفکرات نارس خويش
گرفتار مي آئيم
...
از هيچ براي خود همه چيز مي سازيم
دل به آن هيچ که همه چيزمان شده مي بنديم
روزي همه چيزمان هيچ ميگردد
ما را نيز به ورطه پوچي ميکشاند
هر چيز را به اندازه واقعي اش بايد قدر شناخت
نه کم و
نه بيش
کل ... کل است و
جزء ... جزء است
جزء را کل و
کل را جزء نباید انگاشت

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 تیر1385ساعت 19:49  توسط شادی  | 

به آغاز نرسیده ایم

 

 

سلام خوبي؟؟ منم اي بدك نيستم ... بين خوب و بد در گذر

نه خوب خوب نه بد . ديروز رفتم موهامو فر كردم نميدونيد چقدر دردسر داشت

از قديم گفتن بكش خوشگلم كن دقيقاً حرف من بود آخه من يه موهاي لختي دارم

از بچگي عاشق موهاي فر بودم و همه عاشق موهاي لخت و بلند من.. اينكه ديروز

رفتم اين عاشقا رو كشتم و موهامو فر كردم و الآن به قول مامان شدم جينگيلي

جمعه نامزديه پسر عمه ام هست يادتونه كه همونكه چند ماه رفتم شركتش و باهم

دعوامون شد ديشب زنگ زدم تبريك بگم دوباره نميدونم چي گفت كه دعوامون شد

به ما نيومده آدم باشيم...چون بابام با عمه ام حرفش شده لج كرده ميگه نميام

 ما هم حق نداريم بريم ولي دلم ميخواد برم اما ميدونم بابام راضي نميشه

مامان هم ميگه من غرور باباتو زير پا نميذارم برم ... اي بابا خوب من دلم

مهموني ميخواد بعد تقريباً 10 سال يكي داره تو فاميل ما ازدواج ميكنه اون وقت ما نميريم

شما باشي حالت گرفته نميشه ... خودم كم داغونم حالا كه نياز به شادي دارم

تو اين اوضاع بي ريخت ميگن نه ‌ اه ....

تا حالا شده از يه چيز بي خود گريه ات بگيره ؟؟ سر هيچ و پوچ؟؟ من الآن همونم..

سر چيزايي گريه ام ميگيره كه خنده داره .. فكر ميكنم اعصابم ضعيف شده يعني

طاقت اين همه حرف و حديث و اينارو يهو با هم نداشتم....

چند روزه هر كاري ميكنم گريه ام ميگيره  نميدونم چرا اما واقعاً دست خودم نيست

تو خونه عين... شدم اصلاً نميشه باهام حرف زد خودم ميدونم خيلي بد شدم اما

نميدونم چي كار كنم 4 روزه غذام از غذاي يه بچه كمتره ... يعني تقريباً نميخورم

مامان ميگه لوس كردي خودتو اما واقعاً لوس نشدم  فقط نميدونم چمه سردرگمم سر گردونم ..

كلافه ام بي حوصله و خسته .... منتظرم يكي يه چيز بگه كه بپرم بهش...

 

پ.ن:مامان گلم هم تولدت مبارك هم روزت دوست دارم عشق بزرگ زندگيم

میدونم بچه بدیم اما تو منو ببخش

پ.ن2: فيزيك هاليدي افتادم زنيكه عقده اي حالم ازش بهم ميخوره ميتونست قبول كنه

اما نكرد منم نرفتم التماس مهم نيست من از اولم ميدونستم ميفتم ....

پ.ن3: يه تشكر ويژه از داداش کیهان  كه هميشه نگران حالمه ...  ممنونتم

كيهان جان.

پ.ن4: وقت كردين به وبلاگ گل مرداب  نیلوفر سر بزنيد :

پ.ن 5: مونا عزيزم مرسي كه يادمي دوست جون

دوستون دارم واسم دعا كنيد عاقل بشم :شادي

 

 

 

 

 

دوست دارم مامان گلم

 

 

در عمق تاریکی

 تکیه بر این سد سکوت

نگاهت را در تصویرم می جستم....

 بر شوق یخ زده ام

پلک هایت را بگشا

من اینجاهستم

ایستاده در کنارت

نه حرف نخواهم زد

نگذار

سکوت این دیوار بلند بشکند...

بایدی در کار نیست

نه من مانده ام و نه تو

سالهاست که به آغاز نرسیده ایم

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 تیر1385ساعت 20:4  توسط شادی  | 

 

نوشتنم نمياد جز اينكه بگم محمد خيلي دلم برات تنگ شده، اين قدر رفتنت ناگهاني بود

 و غير منتظره كه هنوز دارم آخرين sms  ت رو ميخونم تا باور كنم...:

 حالا به جز كوچي غريب

 من ديگه راهي ندارم،

گريه نكن عروسكم من كه گناهي ندارم ،

عزيزكم گريه نكن، شب منم بارونيه

بارون شب عاشقا

خرابيه ويرونيه...

 

وقتي يكيو دوست داري و خيلي ميگذره نميتوني دوسش نداشته باشي چون مالك همه وجودته ،يعني

 وقتي  اون نيست انگار يه چيزي كم داري... محمد نميتونم دوريتو بتحملم....

 

تنها دليل زندگي با يه غمي دوست دارم

داغ دلم تازه ميشه اسمتو وقتي ميارم

وقتي تو نيستي چه كنم با اين دل بهونه گير

مگه نگفتم چشاتو از چشم من هيچ وقت نگير

نفرين به سرنوشت

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 تیر1385ساعت 15:47  توسط شادی  | 

تو که نیستی تا ببینی گریه های هر شب من...

 

سلام خوبی؟؟ منم نه خوب نیستم آخه....

خوب دیگه چی کار کنم.... تویی و عزیز کرده این دل زخمی نامراد

بالاخره بعد ۲ سال دیشب تموم شد هر آنچه تو زندگیم بود و ذره ذره با عشق جمع شده بود

دیگه حتی نمیخوام ببینمت .

دارم ضجه میزنم اما تو که نمیبینی و من اونقدر بی ارزش شدم

که به راحتی فراموشم کنی تویی که گفتی هرگز از یادم نمیری

دیگه حتی شرکتم نمیام که نبینمت و اینقدر دم از تعهد میزنی که

هرکی ندونه من میدونم وقتی با من بودی زدی زیر تعهدت......

و همه آنچه بهم قول داده بودیم با نامردیه تمام ازم گرفتی...

حالام برو .... برو و راحتم بذار دیگه از اینکه سایه ات تو زندگیم باشه خسته ام

دیگه از بهونه های تو خسته ام و فقط حلالم کن.... حتی اگه مردم سر مزارم نیا

حق نداری واسم گریه کنی حق نداری ..... حلالت کردم فقط دیگه دلم نمیخواد اسمی

از تو توی زندگیم باشه به همه بگو چقدر دوستت داشتم و چه طور قلبمو زیر پاهات

له کردی... برو هیچی نپرس فقط برو...

 

                                                      فرياد هميشه کافی نيست.

سکوت هميشه گويا نيست.
ما بين اين فرياد و اين سکوت؛ نقطه ايست.
و من...
( سخن کافيست.)

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری

صبح بلند شی ببینی دیگه دوسش نداری

خیلی سخته  که نباشه هیچ جایی برای آشتی

بی وفا شه اون کسی که جونتو واسش میذاشتی

خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفا

میسوزونه گاهی قلبو زهر تلخ بعضی حرفا

خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه

هوساش وقتی تموم شد بگه پیشت نمیمونه

خیلی سخته اون کسی که گفت واسه چشمات میمیره

بره  و دیگه سراغی از تو و نگات نگیره

خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه

تازه فردای همون روز دوست عاشقش خبر شه

خیلی سخته بی بهونه میوه های کال رو چیدن

به خدا کم غصه ای نیست چند روزی تورو ندیدن

خیلی سخته که دلی رو با نگات دزدیده باشی

فرداش اما از عشق یه کمی ترسیده باشی

خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه

بعد به اون بگی که چشمات نمیخواد اونو ببینه

خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی

کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی

خیلی سخته که ببینی عاشقیش دروغه

چقدر از گریه اون شب َچشم تو سرش شلوغه

خیلی سخته واسه اون بشکنه  یه روز غرورت

اون نخواد وای بمونه همیشه سنگ صبورت

خیلی سخته چشمای تو واسه اون کسی خیسه

که پیام داده یه عمره برای تو نمینویسه

خیلی سخته که دل تو نکنه قصد تلافی

تا که بین دو پرستو نباشه هیچ اختلافی

خیلی سخته اونکه دیروز تو واسش یه رویا بودی

از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی

خیلی سخته بری یک شب ستاره چیدن

ولی تا رسیدی اونجا ببینی روز شد دوباره

خیلی سخته من  وتو همیشه با هم بمونیم

انقدر عاشق که ندونن دیونه کدوممونیم؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 تیر1385ساعت 16:20  توسط شادی  | 

 

  من بناي عقل را در هم كوبيدم

   با دستهاي عشق

   من شادي هايم را معامله كردم

   با ذره اي از اندوه لاله!!

 

  من آسمان را به اشك كشيدم

  و كوير را با خنده پر كردم

  من گلو را به خنجر و ساقه هاي

  گندم را نوازش داس معتاد كردم!

  و به كوير آموختم زخمهايش

  را با نمك مرهم كند!!

  من براي تنهايي عشق شقايق دشت دور

  به وحشت افتادم و

 خدا را از ايمان خويش ترساندم

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 شهریور1384ساعت 1:22  توسط شادی  | 

چشمان زیبای اردیبهشتی تو

 

                                 تابستان چشمانت همیشگی ست

                                چشمانت را نبند سردم میشود

      

+ نوشته شده در  شنبه 5 شهریور1384ساعت 1:3  توسط شادی  | 

 

امروز می خوام داد بزنم
 آهای اونایی که محبت تون مثه پول می مونه...به

  هر کی می رسین فکر می کنید

 می تونید مثه یه شلوار جین بخریدش
 شما ها از زندگی چی می خواین؟
 شما ها از بودنتون اصلا" چی میخواین؟؟؟
 نگاه کنید!
 تا پرنده های آسمون به یه عشقی زنده ان...
 به یه عشقی کوچ می کنن
 به یه عشقی بر میگردن
 به یه عشقی پرواز می کنن
 شما خدا تون کیه؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 مرداد1384ساعت 15:34  توسط شادی  | 

 

 گاهي سخته گفتن آنچه كه در دل داريم

  گاهي سخته قبول آنكه عاشق شدي ولي ...

 يه چيزايي هست كه ترو راضي ميكنه

 من تو اين مردم يه غريبم يه غريبه اي كه هيچ كس

 نه اومدنش رو باور كرد نه رفتنش رو

 گاهي دلم ميخواد داد بزنم آهاي شمايي كه دم از وفا ميزنيد

 بيايد ببينيد با اين مجنون ديونه چي كار كرد؟؟

 چه بلايي سرش آورد اما باز ميبينم دوباره باورم نميكنن

 اين وبلاگ دوم منه ديگه تو اون يكي نمينويسم چون حس ميكنم

 اون جز ياد آوري گذشته چيزي واسم نداره همه چيو اينجا مينويسم

 همه اونايي كه بايد بعضي ها بدونن و بفهمن من ليلا بودم ولي

 مجنونم رو ازم گرفتن

 من ليلام غريبه اي از ديار رسوايي عاشقان غريبه اي كه حاضره

 همه زندگيشو بده فقط يه بار مجنونشو ببينه

 

 

 پرنده ای تنها

 در هياهوي رسيدن به عشق

 آرام تر از رويا

 رسيده تا نگاهم

 و من به جرم سكوت

 غريبي اش را نميدانم

 چرا باور نكردم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 مرداد1384ساعت 15:26  توسط شادی  |