سلام خوبي؟؟
منم خوبم بد نيستم... امتحان همه تموم شد مال ما هنوز ادامه داره...
من يه دوستي دارم به اسم مريم دوست دوران پيش دانشگاهيمه
بعد كنكور زنگ زدم كه مريم چه كردي كنكور؟ ميدونين چي گفت؟؟
شادي خيلي كار داشتم نرفتم كنكور بدم!!!
من با تعجب مريم چي كار كردي؟؟
مريم: شادي جان حوصله نداشتم كليم كار داشتم نرفتم كنكور بدم...
من: مريم جدي نميگي؟؟ شوخي ميكني؟؟
مريم: شادي خنگ شدي؟؟ ميگم نرفتم كنكور بدم ....
ميگم خوب حالا نرفتي كنكور بدي چي كار داشتي تا 11:30 كه كنكور تموم شد چي كار كردي؟
هيچي خواب بودم..
. اصلاً حوصله كنكورو نداشتم...من:

ميگم مريم جان نخست وزيريت مونده بود نرفتي ؟؟
گفت : اي بابا حالا من هي توضيح بدم به همه بابا وقتي من نخوندم
برم چي بنويسم؟؟ گردن و كمر و چشمم درد بگيره كه چي
؟؟ برم كنكور بدم
ميخوام ندم... گفتم واسه خاطر آبميوه كيكش ميرفتي؟؟
اصلاً اين از اولشم just be relax بود دبير زيست ميگفت كتابارو ببندين
درس بپرسم همه از ابهت دبير مي ترسيدن مريم با كمال پرويي كتابو باز ميكرد
از روي كتاب جواب ميداد.... كلاً از شخصيتش خوشم ميومد مثل من همه چيز رو
سخت نميگرفت ... خوش بود ....راحت ... زنگ مدرسه 7 ميخورد كلاسا ساعت 7:30 شروع ميشد
اين تازه 7 از خواب پا ميشد از خونشون تا مدرسه 40 دقيقه راه بود .... هميشه 8 مدرسه بود ...
ميگفتيم مريم جان خوب زودتر پا شو....
مريم : اوا يعني چي ... خوابم واجب تره يا مدرسه....

من:

اين از اين... خدا شفاش بده
امروز فيلم دبيرستانم رو گذاشته بودم.... يهو دلم هواي فرزانه رو كرد
زنگ زدم داداشش گفت نيومده از دانشگاه
ياد توأم افتادم اما خوب خيلي سريع ياد تو هول دادم بيرون... چون نبايد يادت بيفتم....
چون فراموشت كردم
نميدونم اولين دروغ رو كي به كي گفت اما اينو خوب ميدونم وقتي دروغ گفتي
ديگه رو بقيه زندگيت نبايد حساب كني...
چون زياد دووم نمياره... فكر ميكني تو كه زندگيت رو با دروغ بنا كردي اصلاً اين زندگي شروع بشه
يا اگه شروع بشه ارزش ادامه دادن داره... نميدونم لابد از نظر تو داره ديگه....
به قول قديميا ما كه سر از كار اين جوونا و عاشقا در نياورديم يه روز همچين پشت
سر يارو حرف ميزنن يه روزم همچين قربون صدقه ميرن كه آدم شاخ هاش در مياد ....
يكشنبه دلم بد جوري گرفته بود صبح زود بود به مامان گفتم دانشگاه دارم بلند شدم رفتم بهشت زهرا
تا حالا صبح زود رفتين.... یادم اذان مغرب اونجا بودين اونم تو زمستون....
اوايل ميترسيدم اما بعد ديدم بودن بين زنده ها بيشتر ترس داره تا مرده هايي كه يه
زماني عزيزمون بودن. و حالا كاري باهامون ندارن.... اولين باري كه تنهايي رفتم بهشت
زهرا آذر سال گذشته بود... با سارا و سميه...
نزديك سال باباي سميه بود ... دلش گرفته بود ساعت 4 بود گفتيم
بريم بهشت زهرا... دقيقاً دم اذان رسيديم سر خاك... باباي سميه... بعد مادر بزرگ من....
آخر از همه پدر بزرگ سارا... سر اين آخريه فقط نور موبايل هامون روشنايي ما بود ...
روي سنگ قبرها رو با نور موبايل ها ميخونديم... نميدونم اون روز يه نيرويي منو كشوند بهشت زهرا...
نميدونم چي بود... يكشنبه هم همين بود اول رفتم گل خريدم با گلاب و يه شيشه آب...
رفتم سر خاك پسر خاله و خاله ام كه با هم هستند.... كلي حرف زدم گريه كردم ... سبك شدم ...
بعد مادر يزرگم... دولا شدم آروم بوسش كردم..
. بهش گفتم چقدر دلم واسش تنگ شده ....
گفتم پيش خدا ضمانتمو بكن...
تو همين وقت علي پسر عمه ام زنگ زد شادي كجايي ؟ گفتم بهشت زهرا.. گفت با كي؟؟
منم گفتم تنهايي .... علي:غلط كردي بهشت زهرا جاي تنهايي رفتنه؟؟
من: از زنده هاش بيشتر ميترسم تا مرده ها... اينا ارومم ميكنن... از آدما ميترسم...
تو چي ؟؟ از چي ميترسي آدماي زنده كه فتنه به پا ميكنن زندگيتو بهم ميريزن
يا از مرده ها كه كاري باهات ندارن؟؟
خدايا سردمه ... داد بزنم مي فهمي ؟
سردمه ... کسي اينجا نيس .. همه مردن ...
خدايا مردن درد داره ؟ سخته ؟ کاش جواب مي دادي ...
سرم درد مي کنه .. گيجم ... خوابم مياد ...
دهنم خشک شده ...
راستي پيش تو هم الان تاريکه ؟
خدايا من مي ترسم ...
خسته ام ...
خدايا شب به خير
.