تبليغاتX
دفترچه خاطرات دلتنگی های شادی

دفترچه خاطرات دلتنگی های شادی

یه شب تو خواب دیدم که توی آسمون توی دستای تو شدم رنگین کمون

تا اطلاع ثانوی بای

 

من خوشبختم و این از تمام حرف های من معلوم است فقط

اومدم بگم نمیدونم واسه چه مدت اما شاید چند روز شاید چند ماه نیام اینجا

 شایدم وقتی برگشتم با یه آدرس تازه بیام اما اومدنم رو یه جوری بهتون خبر میدم

دلم برای همه شماها تنگ میشه .... فقط دعام کنید که اوضاع خیلی ناجوره

 

پ.ن: من خوبم نگرانم نباش فقط برام دعا کن ....

 

 

آرزوی داشتن دو بال ,فقط آرزوی داشتن دو بال چندان بد نبود
 آرزوی پرواز کردن , سبک شدن , بالا رفتن و دیدن زمین کوچکی

 ازدن لبخندی از تمسخر به شهر کوچکش که از پایین برایش خیلی بزرگ بود
 آرزوی دیدن واقعیت
 آرزوی دیدن شهر در بسته وقتی هنوز واردش نشده بود...
 آرزوی دیدن آرزو!!!
 آرزوی یافتن مقصد و رسیدن به مقصود
 آرزوی داشتن چشمانی پاک , ساده , بی ریا...
 آرزوی داشتن خوبی در دو کف دست و رسیدن میوهء شیرین
 آرزوی دست هایی یاور و پایی پی درپی
 آرزوی داشتن قلبی بی تقاضا
 وآرزوی داشتن آرزویی
 چندان هم که می گفتند بد نبود.!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 8 مهر1385ساعت 20:32  توسط شادی  | 

متاسفم

 

  سلام  سلام سلاممممممممممممممممم!! Hi Ya 

خوبید شما !!!!!!!!نماز روزه هاتون قبول باشه  اینجا هیچ خبری نیست

جز اینکه گاه گاهی دلم میگیره و زود بر میگردم به این دنیا  .

آهان راستی دیشب داشتم دنبال یک عدد گوشی خوب میگشتم

بین چند گزینه موندم  یکی سونی اریکسون :

. اون یکی نوکیا.خوب از اونجایی  کف دست مو دیدی بکن Spinning  من که پول

ندارم مامان باید بده اونم میگه تا 250 واست میخرم بقیه شو خودت باید بدی 

این یکی گوشیم میدم به بابا بابای من گوشی دوربین دارمیخوادچی کارآیا؟ Huh? 2 
ازدوست دخترش میخوادعکس بگیره یا میخوادچیزای بی ناموسی بگوشه ایا؟  

خوب باز من فکر کردم!   Way To Go دقت کنین من فکر کردم.که چی؟که اینکه من خسته ام

تنهام . باباااااااا خوب حوصله ام سر رفت تو این 4 دیواری!!!!!!! نه یه مهمونی !!نه

یه خواستگاری نه یه تقی نه یه توقی !!! آخه اینم زندگیه !!! اَه اَه اَه....  Walking Home Crying 

 

فکر میکنم اینجا لازمه یه توضیح کوتاه بدم من توی کامنتهای کیهان یه چیزایی

نوشته بودم حالا جوابشو میدم :لازم نیست اونایی که میان اینجا و خیلی هاشون

منو از نزدیک دیدن یا میشناسن بدونن دردم چیه اینجاپشت یه نقاب خودمو گم کردم

یه شادی خوب وگاهی مهربون که همیشه میخنده لازم نیست مثلاً پسر داییم

که آدرس اینجارو بلده بدونه هفته پیش به من چه گذشته یا هر کس دیگه ...اما

یه چیزایی هست توی وجود منه که باعث میشه کم بیارم ... مثل اتفاق هفته پیش

که فقط جوجه میدونه چی شده اونم بعد اینکه بر گشت بهم گفت شادی تو

چند وقته مثل قدیما نیستی مجبور شدم بگم چی شده.... گرچه جوجه

خیلی خوب درکم کرد خیلی سعی کرد آرومم کنه   اما اون با دید یه پسر

مشکلو دید نه من که دخترم و هضم این ماجرا برام دردناکه....جوجه آرومم

کرد دلداریم داد , مثل گذشته ها باهام حرف زد مثل گذشته اش شد

 و یه لحظه حس کردم سالهاست بین من و اون هیچ فاصله ای نیست Shhh 

و فقط خودمونیم که باعث دوری قلب و دلمون شدیم .... Miss You 

من نمیتونم همیشه خوش باشم گرچه به قول جوجه باید یاد بگیرم که

به دنیا بخندم و زندگیو سخت نگیرم اما مگه میشه؟؟ فقط اومدم بگم

معذرت میخوام ناراحتت کردم اماخیلی سخت بودتنهایی نتونستم ازپسش بر بیام

 

پ.ن: جوجه برای همه چی مرسی ... میخوام بدونی با تمام حرفا و کارا هنوزم دوست

دارم گرچه قول دادم نداشته باشم....  Painted I Love You 

 

پ.ن1: لطفاً برام نظر میذارید بگید کدوم گوشی بهتره ... از اون 2 تای بالا...

 

پ.ن2: سکوتم تنها حرفیه که میتونم بگم به تو ... فقط دست از سر من

 و زندگی من بردار که حرمت عشقو عاشقی رو خیلی از بین بردی....

 

 





+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 مهر1385ساعت 0:5  توسط شادی  | 

کودک درون

گاهی که می افتم روی اون دور ( رو دور فکر کردن ) به خودم میگم چقدر بچه بودم

چقدر دلم رو به چیزای بچگانه ای خوش میکردم , یا برای چه چیزای الکی هورا

 میکشیدم مثل حالا, الآنم هیچ فرقی نداره برای چیزایی میخندم که الکیه, واسه

چیزایی گریه ام میگیره که خنده داره , اما دست خودم نیست تربیتم این نبوده

اما ... همیشه به خودم قول میدم وقتی عصبانی میشم گریه نکنم, اما نمیشه

این من نیستم که گریه میکنم این کودک درون منه که گریه میکنه !!!  Crib 

این شادی 20 ساله نیست که هق هق میکنه بلکه شادی 2 ساله بی منطقه

که حرف حالیش نیست و میخواد کارش با گریه پیش بره فکر کنم باید بیشتر بفهممش

باید باهاش دوست بشم,آخه میدونی این شادی کوچولو زیادی تخسه,زیادی کله شقه

گاهی زیادی لوس و بی منطق میشه,خوب اگه باهاش دوست نشم ازخونه فرار میکنه Tongue Out 

یه مورد جالب هفته پیش این شادی کوچولو رفت پیش مامانش گفت:مامی من آب طالبی

میخوام .مامی : طالبی نداریم هندونه بخور...شادی کوچولو: مامی همین میشه من پس فردا

از خونه فرار میکنم به خاطر یه اب طالبی .... و این قدر گفت که مامی رفت طالبی خرید... Smile 

خوب فکر میکنید من چه جوری باید با بچه تخسه یه دنده کله شق رفتار کنم که پس فردا

از خونه فرار نکنه اونم برای یه اب طالبی ساده... اولین نفری که بهش آب طالبی میده میره باهاش

کمک کنید لطفاً جدیداً زیادی بی ادب شده

 

 

 

پ.ن1: جوجه کوچولو مرسی بابت اعتمادت مرسی بابت اینکه وقتی ازت نمیپرسم

کجایی خودت میگی که گوشیت داره خاموش میگی نگران نشم 

امیدوارم لایقش باشم همین..فقط بگم خیلی دلم برات تنگ شده      

 

 KissesBouquet

 Heart Beat طلوع ماه به چه امیدیست تا وقتی تو در آسمان دلمی...

ماه من شب هایم را با تو دوست دارم          Heart Beat 

  

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 شهریور1385ساعت 18:19  توسط شادی  | 

سلام عیدتون مبارک , خوبید؟؟

یه سری تغییرو تحول در قالب انجام شد خوب شد؟؟نوشته ها رو کم کم

رنگش رو عوض میکنم فعلاً شما به بزرگی خودتون ببخشید تا کامل بتونم درستش کنم

دیروز باجوجه رفتیم بیرون کلی خوش گذشت, رفتیم سینما البته دوتا فیلم دیدیم یکی

فیلم سینما یکیم دختر پسری که که جلوی ما نشسته بودن, اونا کلی باحال بودن,

اول فیلم هنوز فیلم شروع نشده دختره رفت تو بغل پسره البته به ما چه ؛

ما داشتیم کلی حال میکردیم!!! هی یه ذره از این فیلم دیدیدم یه ذره از اون فیلم!!

بعد هم یک دوری تو خیابون ها زدیم , مثل همیشه کلی سر به سر هم گذاشتیم

 و ایشون بازم مثل همیشه منو تجریش پیاده کرد خودش رفت خونه منم زود رسیدم خونه!!

امروز رفتم خونه داییم مولودی بود ظهر که رفتم کیک و بگیرم از شیرینی فروشی

یه ذره اش مالید به مانوتوم فکر کنم حاجت گرفتم کلی کار کردم , چون حاجت داشتم!!

آهان دیگه اینکه 2 روزی میشه هر جا میخوایم بریم مامان بهم ماشین میده من بشینم

هفته پیش باباصفحه کلاژ ماشین روعوض کرد,کلاژیه ذره نرم شده منم نمیتونم خوب نیم کلاژ

کنم توسربالایی مشکل پیدامیکردم یعنی دلم میخواست میرسم به سربالایی خودمو بکشم

پریشب از دم خونه تا سعادت آباد نشستم , امروزم از سعادت آباد تا پاسداران البته هم

چنان تو نیم کلاژ مشکل دارم و یه جاهایی در گوشی بگم خاموش کردم میخواستم نیم کلاژ کنم

اما شما به کسی نگید دیگه همین دیگه خبرای خوبو نوشتم وگرنه اگه بخوام غصه بگم زیاده

ترجیح دادم چیزای بهترو بگم مواظب خودتون باشید

پ.ن1: شادی جونم دوست دارم عسیییییییییییییییسم  غصه نخور گلم کامیار برمیگرده

تفلده بلاگتم مبارک....

پ.ن2: نازلی جان فکر کنم باید خودت زحمتش رو بکشی , پس بلاگرد و بلاگ بهت میدم خودت

این کارو بکن ببخشیدا تعارف کردی منم که پروووووووووو میخواستی تعارف نکنی

پ.ن3: جوجه دوستمه خیلی دوسش دارم  اما ترجیح میدم اسمشو نگم

 

دامن علقمه و باغ گل یاس یکی است,

قمر هاشمیان بین همه ناس یکی است,

سیر کردم عدد ابجدو دیدم به حساب, 

نام زیبای ابا صالح و عباس یکی است

 

+ نوشته شده در  جمعه 17 شهریور1385ساعت 22:46  توسط شادی  | 

 

اندر حکایت احوالات خانه ما

شنیدین میان این بساط لهو لعب رو جمع میکنن خوب خدارو شکر

مجتمع ما اولین جایی بود که اومدن ماهواره کذایی رو جمع کردن

و باعث شدن ما بشینیم توبه کنیم, جاتون خالی هفته پیش  اول از

همه اومدن تو مجتمع ما اومدن تمام دیش های مرکزی رو بردن , بعد هم

رفتن سراغ اونایی که رو به بیرون دید داشتن, خوب خدارو شکر ما دیگه

تو این مجتمع بچه بد و بساط لهو لعب نداریم ....

بعد اومدن توی کوچه با یه کامیون به چه هیبتی که جمعشون کنند و

یک سری رو جمع کردند, حالا خاله من عزا گرفته که آی من ماهواره نباشه

میمیرم , حالا خونه اش کجاست سر خیابون ما یعنی اون سر خیابونه ماته خیابون

آی غصه گرفته وای من بیان ماهواره رو جمع کنن میگم آقا آخه شما برای چی

میخواین دلخوشی منو ازم بگیرید!!!

میگم خاله اونا که این چیزارو نمیفهمن حالا تو خودتو بکش نمیفهمن که!!!

من معتقدم تف به این زندگی حالا چرا؟؟ چون من هی تو خونه حوصله ام سر میره

 از وقتی بابا گفته نرم سر کار عزا گرفتم چی کار کنم ... البته رفتم فشرده

ترمیک زبان مهرو آبان رو ثبت نام کردم جمعه ها از ساعت 8 تا 1 ظهر

فقط نمیدونم مخم سالم میمونه یا نه!!!

امروز با جوجه کوچولو رفتیم بیرون یه دوری تو خیابون ها زدیم

یه سری حرف های نه چندان مهم زدیم , مثل سابق سر به سر هم گذاشتیم

مثل سابق کلی گپیدیم انگار نه انگار اتفاقی افتاده 

 پ.ن1: آهنگ بلاگم رو عوض کردم یعنی من که نه زحمت شادی جوووونم بود  

نظر بدید خوشگله یانه؟؟؟

پ.ن2:دنبال یه قالب شاد میگردم خسته شدم بس که دورو برم پر تارو پود تنهاییه

خسته شدم بس که غمگین خوندم و نوشتم اگه قالب شاد پیدا کردین یه ندا به ما بدین

یا آدرس سایت رو برام بفرستین

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 شهریور1385ساعت 0:11  توسط شادی  | 

تنهایی هام

 

راستش شاید سنگ دل باشم شاید بی عاطفه یا هزاران چیز دیگه

اما خسته شدم از این وضع تو خونه ... تا حالا شده یه بیماری تو خونه تون

بستری باشه اونم بیمار بد حال...نمیدونم گاهی اونقدر کم میارم که کفر

خدا و پیغمبر میگم ... خسته شدم تا کی باید من این شرایط رو درک کنم

وفقط به جرم اینکه دخترم نتونم کاری رو بکنم که دلم میخواد !!

خوب راستش دیروز با بابام حرفم شد . اونم سر اینکه گفت بهتره وقتی عزیزت

(مادربزرگم) اینجاست و اینجوریه تو نری سر کار , مامانت دست تنها میمونه

شایدعده کمی بدونن مادر بزرگ من چشه....تقریباً 17 ماه پیش

سکته مغزی کرد و کمر به پایینش فلج شد از قبلش هم آلزایمر داشت

اما از اون بعد شدید شد جوریکه شبا رو فکر میکنه صبحه و بر عکس

من که نوه اشم رو نمیشناسه و خیلی چیز ها و کارهای دیگه که نمیشه گفت.

خوب من سه روز تو هفته کلاس برداشتم دانشگاه بابا خودش

گفت برو سرکار واست خوبه و حالا دیشب در کمال ناباوری میگه نرو

وایسا خونه کمک مامانت .... میگم خوب شاید 10 سال دیگه ام وضع همین

باشه نمیشه که...لج کرد گفت اصلاً دانشگاهم نمیخواد بری....

میبینی  این منطق بابای منه ... همیشه فکر میکنه منم سرباز زیر دستشم

تو پادگان که باید بگم بله قربان ..... اما گاهی نمیخواد بفهمه اگه میخوام برم سرکار

برای اینکه حداقل برای مخارج روزانه ام از اون پول نگیرم , من درک میکنم فکر میکنه

نمیفهمم چقدر کار میکنه ؟؟ فکر میکنه نمفهمم هر یه بسته پوشکی که

 برای عزیز میخره و فقط برای 2 روز استفاده اس چقدر هزینه داره , اما اینارو

نگفتم بهش چون ممکنه خرد بشه , چون نمیخوام ببینم خرد میشه و هزاران چیز دیگه

چون نخواستم بفهمه دختر کوچولوش که حالا 20 سالشه دلش چیزایی میخواد

که اون نمیتونه تهیه کنه براش و میخواد کار کنه که نه تنها بار روی دوشش نباشه

که کمک هم باشه اما او با عصبانیت هر چه تمام تر اونقدر گفت و خردم کرد که

کار امروز از صبح فقط گریه بود و گریه ....

نه دلش میاد بذاره سالمندان جاییکه خیلی بهتر ازشون نگه داری میشه

نه پرستار میگیرن , به دلیل اینکه جایی نیست که پرستار بخواد بیاد نتیجه

کلی اینکه 15 روز پیش ما 15 پیش یکی از عمه هام و البته اون یکی عمه ام

یادش رفته مادری داره که باید بهش برسه... چسبیده به شوهرش و بچه هاش

نمیدونم فقط به خاطر اینکه دخترم نمیتونم .... بابا یادش رفته دختری داره مدتهاست

تواین خونه عین غریبه باهم رفتار میکنیم چون بابای مهربون من از صبح میره سر کار تا

7 شب و  وقتی بر میگرده میاد پیش مامانش کلی با اون حرف میزنه بی اونکه بفهمه

دخترش نیاز داره اونو بفهمن بی اونکه درک کنه دخترش دلش شادی میخواد

خسته شده از جو بیماری تو خونه , دخترش دوست نداره وقتی 8 شبش میشه

8:05 وقتی میاد ببینه باباش شاکیه .... چون بابای من یادش رفته اصلاً کسی به اسم شادی

هست که عاشقشه و هر لحظه از دوریش داره دق میکنه , چون بابای من یادش رفته

اگه یه اخم بکنه شادی دق میکنه , و حالا شاید چند هفته ای هست که جواب سلام

من رو به زور میده, این بابا برای من غریبه اس اما هوزم عاشقشم چون بابامه, چون شبا

که از زور خستگی روی پا بند نیستاز ته دلم دعا میکنم هیچ وقت هیچ اتفاقی براش نیفته

 

 

تو به اندازه تنهايي من خوشبختي
     من به اندازه زيبايي تو غمگينم
        تو چه داري؟ هيچ
            تو چه كم داري؟ هيچ
                 ( تقديم به بهترينم كه آخرينم شد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 شهریور1385ساعت 0:24  توسط شادی  | 

کو آشنای شب های من کو؟ دیروز من کو فردای من کو؟؟

 

 

پيشي بيا منو بخور از دست اينا راحت شم... مامان

بذار از اول بگم چي شده چون شديداً اعصابم كيش ميشيه

 منو پوريا با هم دوستيم و قول آينده  به هم داديم گفته بودم

كه ، تا اونجا كه ميشه تا اونجا كه ممكنه ، مگه تقدير جدامون كنه

امروز به همرا خاله و مادر گرامي رفتيم خونه يكي از دختر خاله هام

كه نزديك خونه مون هستند ، خاله من هم گفت شادي يه خواستگار

خوب برات بيارم؟؟ منم مثل هميشه كه ميدونستم خواستگار هاي

خالم از اون بازارياي پولدارن ،گفتم نه. كاسب نميخوام . گفتم بگم

كاسب نميخوام دست از سرم برداره، گفت وا خاله كاسب چيه

يارو كارگردانه يكي از اين برنامه هاي ورزشيه، آخه ما يكي از دوستامون

با يكي از اين گزارشگرهاي راديو ازدواج كرده، ظاهراً فيلم يكي از تولد هايي

كه من توش بودم رو ديدن ، منم از اونجايي كه خيلي دختر نجيبيم از اول

تا آخر فيلم فقط رقصيدم، اونم با تك تك پسر خاله ها و دايي ها. بعدش

هم كه معلومه منو پسنديدن به خالم گفتن خاله به من گفت منم

اول به دليل اينكه پوريا هست دوم به دليل اينكه فكر كنم هنوز زوده

گفتم نه !! گفتم بي خيال ماجرا شدن و تموم شد ديگه  ديدم نه

تازه اول ماجراس!خالم هر 5 دقيقه يه بار مثلاًدارم چايي ميخورم ميگفت

شادي ميگم بيان ديگه منم با حواس پرتي كامل كي بياد خاله؟؟

همون پسره ديگه .. در عين اينكه مرده بودم از خجالت اعصابمم

خرد كرده بود ديگه.. گفتم نه نميخوام ... 10 دقيقه بعد دارم همزمان

پاي ماهواره آواز ميخونم قر ميدم ... خالم: شادي آخر هفته ديگه خوبه؟؟

من : چي خوبه خاله؟؟ خاله: خواستگاره ديگه. واي خاله نه. نميدونم اصلاً

هر چي مامان بابا بگن.... كشتن منو...

حالا اومديم خونه مامان كه حرف خواستگار ميومد جوش مياورد ...

يا گاهي به شوخي  ميگفتم مامان منو شوهر بده ازم راحت بشين

كم مونده بود بزنه تو گوشم اومده تو اتاقم ميگه شادي بذار بيان

منم خوشحال (تو مايه هاي مشنگ تقريباً)!!! كي بياد مامان ؟؟

مامان: پسره خواستگاره... ميگم: بيان ؟؟ ميگه: آره بيان ...

حداقل ياد ميگيري چي كار بكني نكني؟؟

ميگم اومديمو خوششون اومد چه خاكي تو سرم بريزم؟؟

ميگه خوب ميري ديگه مگه هميشه نميگفتي منو شوهر بده!!

ميگم خوب توام كه نميدادي،ميدادي؟؟ ميگه حالا بذار بيان

شايد خوب بودن ...

اگه بيان بپسندن چي؟؟

كي ديگه ميتونه حرف بزنه؟؟خالم ميگفت پسر هيچ ايرادي نداره

كه بخواي ازش بگيري.... خوب اگه نتونم به قيافه اش گير بدم

بعد بگن برو باهاش حرف بزن بعد از اونم نشه ايراد گرفت كه من ماه ديگه

پاي سفره عقدم كه....

فكر نميكردم اين اپاچي بازيام يكيو خاطر خواه كنه وگرنه همه جا

خانوم ميشستم چه ميدونستم يكي از يه خل و ديوونه كه هميشه

خدا شلوغه و يه لحظه ارامش نداره خوشش مياد .

آخه اگه بدوني كدوم فيلمم ديدن يه فيلم كه بنده توش مثل ماه شده بودم

اگه تعريف نباشه ، اون روز خيلي خوكشل شده بودم ، هي پسر خاله هام

 و داييم چپ ميرفتن راست ميرفتن قربون صدقه من ميرفتن ،

البته سو تفاوت نشه پسر خاله هام زن دارن.. واي كاش اون يكي رو ديده بودن

كه من مثل ميت ها شده بودم .....

واييييييييييييييييييييييييييييييييييي كمك كنيد...................

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 شهریور1385ساعت 22:19  توسط شادی  | 

روز مرگي ها

 

 دیدم نفس تو سینه داره بهونه تو از یاد من نمیره محراب شونه

رفتم ولی نرفته یاد تو از سر من هرگز نمیشه عشقی بعد از تو باور من

 

پ.ن:شادي جونم خيلي دوست دارم .. حس ميكنم مثل خودمي

اميدوارم به كاميار عزيزت برسي دوست مهربونم..

پ.ن2: هفته ديگه تولد بابامه... درست بعد روز پدر تورو خدا شانسو ميبيني

تولد مامان يه روز قبل از روز زن بود تولد بابام روز بعد از روز پدر،

اون وقت كه شانسو قسمت ميكردن من كجا بودم؟؟

پ.ن3: موناجونم خيلي دوست دارم....فقط همينو ميتونم بگم

پ.ن4: از كيهان عزيزم بابت پست اين دفعه كه متعلق به من بود تشكر

پ.ن5: شيلاي  عزيز بابت تمام حرف هات و تجربياتت ممنونم

پ.ن۶:این بعدآْ اضافه شده دیگه از من از اوی جدید نپرسید

که امروز مرد اون مرد فقط هیچی ازم نپرس که اصل جریان رو فقط یکی میدونه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مرداد1385ساعت 16:53  توسط شادی  | 

خاطرات

 

سلام خوبي؟؟

منم خوبم بد نيستم... امتحان همه تموم شد مال ما هنوز ادامه داره...

من يه دوستي دارم به اسم مريم دوست دوران پيش دانشگاهيمه

بعد  كنكور زنگ زدم كه مريم  چه كردي كنكور؟ ميدونين چي گفت؟؟

شادي خيلي كار داشتم نرفتم كنكور بدم!!!

من با تعجب مريم چي كار كردي؟؟

مريم: شادي جان حوصله نداشتم كليم كار داشتم نرفتم كنكور بدم...

من: مريم جدي نميگي؟؟ شوخي ميكني؟؟

مريم: شادي خنگ شدي؟؟ ميگم نرفتم كنكور بدم ....

ميگم خوب حالا نرفتي كنكور بدي چي كار داشتي تا 11:30 كه كنكور تموم شد چي كار كردي؟
هيچي خواب بودم... اصلاً حوصله كنكورو نداشتم...من:

ميگم مريم جان نخست وزيريت مونده بود نرفتي ؟؟

گفت : اي بابا حالا من هي توضيح بدم به همه بابا وقتي من نخوندم

برم چي بنويسم؟؟ گردن و كمر و چشمم درد بگيره  كه چي ؟؟ برم كنكور بدم

ميخوام ندم... گفتم واسه خاطر آبميوه كيكش ميرفتي؟؟

اصلاً اين از اولشم just be relax بود دبير زيست ميگفت كتابارو ببندين

درس بپرسم  همه از ابهت دبير مي ترسيدن مريم با كمال پرويي كتابو باز ميكرد

از روي كتاب جواب ميداد.... كلاً از شخصيتش خوشم ميومد مثل من همه چيز رو

سخت نميگرفت ... خوش بود ....راحت ... زنگ مدرسه 7 ميخورد كلاسا ساعت 7:30 شروع ميشد

اين تازه 7 از خواب پا ميشد از خونشون تا مدرسه 40 دقيقه راه بود .... هميشه 8 مدرسه بود ...

ميگفتيم مريم جان خوب زودتر پا شو....

مريم : اوا يعني چي ... خوابم واجب تره يا مدرسه....

من:

اين از اين... خدا شفاش بده

امروز فيلم دبيرستانم رو گذاشته بودم.... يهو دلم هواي فرزانه رو كرد

زنگ زدم داداشش گفت نيومده از دانشگاه

ياد توأم افتادم اما خوب خيلي سريع ياد تو هول دادم بيرون... چون نبايد يادت بيفتم....

چون فراموشت كردم

نميدونم اولين دروغ رو كي به كي گفت اما اينو خوب ميدونم وقتي دروغ گفتي

ديگه رو بقيه زندگيت نبايد حساب كني...

چون زياد دووم نمياره... فكر ميكني تو كه زندگيت رو با دروغ بنا كردي اصلاً اين زندگي شروع بشه

يا اگه شروع بشه ارزش ادامه دادن داره... نميدونم لابد از نظر تو داره ديگه....

به قول قديميا ما كه سر از كار اين جوونا و عاشقا در نياورديم يه روز همچين پشت

سر يارو حرف ميزنن يه روزم همچين قربون صدقه ميرن كه آدم شاخ هاش در مياد ....

يكشنبه دلم بد جوري گرفته بود صبح زود بود به مامان گفتم دانشگاه دارم بلند شدم رفتم بهشت زهرا

تا حالا صبح زود رفتين.... یادم اذان مغرب اونجا بودين اونم تو زمستون....

اوايل ميترسيدم اما بعد ديدم بودن بين زنده ها بيشتر ترس داره تا مرده هايي كه يه

زماني عزيزمون بودن. و حالا كاري باهامون ندارن.... اولين باري كه تنهايي رفتم بهشت

زهرا آذر سال گذشته بود... با سارا و سميه...

نزديك سال باباي سميه بود ... دلش گرفته بود ساعت 4 بود گفتيم

بريم بهشت زهرا... دقيقاً دم اذان رسيديم سر خاك... باباي سميه... بعد مادر بزرگ من....

آخر از همه پدر بزرگ سارا... سر اين آخريه فقط نور موبايل هامون روشنايي ما بود ...

روي سنگ قبرها رو با نور موبايل ها ميخونديم... نميدونم اون روز يه نيرويي منو كشوند بهشت زهرا...

نميدونم  چي بود... يكشنبه هم همين بود اول رفتم گل خريدم با گلاب و يه شيشه آب...

رفتم سر خاك پسر خاله و خاله ام كه با هم هستند.... كلي حرف زدم گريه كردم ... سبك شدم ...

بعد مادر يزرگم... دولا شدم آروم بوسش كردم... بهش گفتم چقدر دلم واسش تنگ شده ....

گفتم پيش خدا ضمانتمو بكن...

تو همين وقت علي پسر عمه ام زنگ زد شادي كجايي ؟ گفتم بهشت زهرا.. گفت با كي؟؟

منم گفتم تنهايي .... علي:غلط كردي بهشت زهرا جاي تنهايي رفتنه؟؟

من: از زنده هاش بيشتر ميترسم تا مرده ها... اينا ارومم ميكنن... از آدما ميترسم...

 

تو چي ؟؟ از چي ميترسي آدماي زنده كه فتنه به پا ميكنن زندگيتو بهم ميريزن

يا از مرده ها كه كاري باهات ندارن؟؟

 

  

خدايا سردمه ... داد بزنم مي فهمي ؟

سردمه ... کسي اينجا نيس .. همه مردن ...

خدايا مردن درد داره ؟ سخته ؟  کاش جواب مي دادي ...

سرم درد مي کنه .. گيجم ... خوابم مياد ...

دهنم خشک شده ...

راستي پيش تو هم الان تاريکه ؟

خدايا من مي ترسم ...

خسته ام ...

خدايا شب به خير

 

.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 تیر1385ساعت 22:30  توسط شادی  | 

آخ که چه لذتی داره ناز چشماتو کشیدن

 

 

سلام چه طوری؟؟ منم خوبم...

خیلی توپم دیگه خبری ازگذشته نیست  چه طوره؟؟؟ بهتره نه؟؟  

دیروز جاتون خالی رفتم خونه یکی از دوستان که خونشون نزدیک دانشگاهه

چون پشت هم امتحان داشتم و صرف نمیکرد بیام تهران وای هوا معرکه بود جاتون خالی

شب رفتیم رو  پشت بوم که یه چایی بخوریم و یه ذره حرف بزنیم..

چایی هنوز نرسیده به سینی یخ کردجاتون خالی شب اومدم بخوابم

اینقدر آسمون رعد و برق زد که تا چشمم گرم میشد می پریدم

بعدشم تگرگ صبح هوا اینقدر خنک بود که کلی کیف کردیم بعد این گرما

امتحان ديروزم رياضي بود خوب بود عالي دادم امروز آلودگي هوا ، گرچه بيشتر جوابا رو

استاد بهم داد اما خوب فكر كنم قبول بشم... هي اومد بالا سرم گفت چي موندي...؟

منم با پرويي تمام گفتم اونم جواب كامل ميداد ميگفت همين كه گفتم رو بنويس.

هيچي اينم از امروز ما  مواظب خودتون باشيد من خوبم و هيچ مشكلي ندارم

نگران نباشيدراستي اين شعر پايين هم واسه محمدمهربون خودمه

دوستون دارم :شادي

 

 

 

اگر خواستی بخوابی

چراغ را خاموش نکن آخرمیدانی

تمام پنجره های شهرخاموشند.  فقط پنجره من روشن است

اگر پنجره ی تو هم خاموش باشد...........

آنوقت حس ميکنم

خیلی تنهایم

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 10 تیر1385ساعت 23:8  توسط شادی  |