تبليغاتX
دفترچه خاطرات دلتنگی های شادی -

دفترچه خاطرات دلتنگی های شادی

یه شب تو خواب دیدم که توی آسمون توی دستای تو شدم رنگین کمون

 

اندر حکایت احوالات خانه ما

شنیدین میان این بساط لهو لعب رو جمع میکنن خوب خدارو شکر

مجتمع ما اولین جایی بود که اومدن ماهواره کذایی رو جمع کردن

و باعث شدن ما بشینیم توبه کنیم, جاتون خالی هفته پیش  اول از

همه اومدن تو مجتمع ما اومدن تمام دیش های مرکزی رو بردن , بعد هم

رفتن سراغ اونایی که رو به بیرون دید داشتن, خوب خدارو شکر ما دیگه

تو این مجتمع بچه بد و بساط لهو لعب نداریم ....

بعد اومدن توی کوچه با یه کامیون به چه هیبتی که جمعشون کنند و

یک سری رو جمع کردند, حالا خاله من عزا گرفته که آی من ماهواره نباشه

میمیرم , حالا خونه اش کجاست سر خیابون ما یعنی اون سر خیابونه ماته خیابون

آی غصه گرفته وای من بیان ماهواره رو جمع کنن میگم آقا آخه شما برای چی

میخواین دلخوشی منو ازم بگیرید!!!

میگم خاله اونا که این چیزارو نمیفهمن حالا تو خودتو بکش نمیفهمن که!!!

من معتقدم تف به این زندگی حالا چرا؟؟ چون من هی تو خونه حوصله ام سر میره

 از وقتی بابا گفته نرم سر کار عزا گرفتم چی کار کنم ... البته رفتم فشرده

ترمیک زبان مهرو آبان رو ثبت نام کردم جمعه ها از ساعت 8 تا 1 ظهر

فقط نمیدونم مخم سالم میمونه یا نه!!!

امروز با جوجه کوچولو رفتیم بیرون یه دوری تو خیابون ها زدیم

یه سری حرف های نه چندان مهم زدیم , مثل سابق سر به سر هم گذاشتیم

مثل سابق کلی گپیدیم انگار نه انگار اتفاقی افتاده 

 پ.ن1: آهنگ بلاگم رو عوض کردم یعنی من که نه زحمت شادی جوووونم بود  

نظر بدید خوشگله یانه؟؟؟

پ.ن2:دنبال یه قالب شاد میگردم خسته شدم بس که دورو برم پر تارو پود تنهاییه

خسته شدم بس که غمگین خوندم و نوشتم اگه قالب شاد پیدا کردین یه ندا به ما بدین

یا آدرس سایت رو برام بفرستین

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 شهریور1385ساعت 0:11  توسط شادی  |